تبليغاتX
طنز سروده های عمو مصطفی
اجتماعی - فرهنگی

این شعر را برای شرکت در چهارمین جشنواره ی  طنز مکتوب( حوزه ی هنری ) سرودم

شتابانیم اما سوی مصرف

سوارانیم، بر یابوی مصرف

و می گیریم از هم  گوی سبقت

که بنشینیم برسکّوی مصرف

به دستی جام نفت و دست دیگر

به زلفِ آن  تتو ابروی مصرف

"ادر کاساً و ناولها" ست ساقی

چه باحال است این اردوی مصرف!

همه درپشت رُل ،شنگول و شادیم

هواهم دلپذیر از بوی مصرف!

از اگزوز ها چه عطری می تراود

عجب خوشبوست این راسوی مصرف!

به یُمن واردات با رویه

شتر مرغی شده جوجوی مصرف

به هرجا بنگری  الحمد ا.....

ببینی شیوه ی نیکوی مصرف

نگاهی کن به این سطل زباله

ببین نارنگی و لیموی مصرف

ببین با مرغ های نیم خورده

چه حالی می کند پیشوی مصرف

سگی در حال میل قرمه سبزی

و موشی می خورد کاهوی مصرف

چه حالی داده در جشن عروسی

به ما  داماد  سیبیلوی مصرف

پلو ده جور ، با انواع سالاد

کنارش کبک و غاز و قوی مصرف

چنان این قایق اسراف پر شد

که بشکست از کمر، پاروی مصرف

چه سیگاری دمادم می شود دود

کنارش هم  که تنباکوی مصرف

سه ساعت مانده در حمام ، بی بی

که گیرد دوش، شفتالوی مصرف

صد و سی دست می لیفد که شاید

قزل آلا شود میگوی مصرف

اسی، چت می کند با ژاله تا صبح

چه فازی می دهد یاهوی مصرف

همه وام آور و قرض آفرینیم

چه ها زاییده این زائوی مصرف

دک و دو (داگ دو)می زد دوباره

برای پاس چک ، خالوی مصرف

ز روی چشم و هم چشمی ،ببخشید

چه جانی می کنَد بانوی مصرف

دوان دنبال اکسیری که با آن

شود خوشگل تر از آهوی مصرف

دو من رژ می زند، یک سطل سایه

وَ هی ور می رود با موی مصرف

پریشب شینیون، دیشب  مش،امشب

شده نسکافه ای گیسوی مصرف

به زور صد قلم میک آپ و این ها

هلو شد عاقبت لولوی مصرف

شده یک کم شبیه آنجلینا

ببین این جنبل و جادوی مصرف

خریده کفش چندین جفت این ماه   

که راحت تر شود رهپوی مصرف

مُد اینجا واقعاً کارش تمیز است

به جیبت می زند جاروی مصرف

به ساز و ریتم های شیش و هشتش

ببین این پشتک و واروی مصرف

جهان با چند غول اقتصادی

شده مانند یک کندوی مصرف

شنیدم گفت یک دلال چینی

بگیرید آفرین بازوی مصرف

خط تولید را تقدیم کردیم

به خالِ گُنده ی هندوی مصرف

شده هر بیلبرد و هر بنر پُر

ز تبلیغ سس و کف شوی مصرف

ندیدم عکسی ازسیب قناعت

کنار پوستر هولوی مصرف

به جمعی خُلق و خوی کار دادند

به ماها هم عطا شد خوی مصرف

چه پِِرتی دارد این ساعات کاری

شدیم عمری همه  نیروی مصرف 

بجای رشد کیفی در امورات

مدیری ساخته باروی مصرف

سفارش داده میزی بیست متری

ز چوب صندل و گردوی مصرف

چودر پیش خلایق ، این چنینیم  

چه غوغایی است در پستوی مصرف؟!

تماشا کن ،همای صرفه جویی

چه خوش خوابیده بر زانوی مصرف

به سوی قمری اموال ملی

پریده گربه ی لپوی مصرف

و بیت المال، بیت الحال گردید

برای حمد و سبحان گوی مصرف

یکی شامش شده صبحانه هر شب

یکی صبحانه اش تیهوی مصرف

چنان شد حیف و میل این نان گندم

که خالی شد به کل ، سیلوی مصرف

شب و روز ازپی پولیم  اما

بریزیمش کجا ؟در جوی مصرف

در این فرهنگ تبذیر و تجمل

به چشم سالکان کوی مصرف

نشان آدمیت  اسکناس است

ملاک ارزشش ، کیلوی مصرف

خدایا غافل از"لاتُسرفوا"ییم

نمی جنبیم از پهلوی مصرف

تو گفتی "لایُحِبّ المسرفین"ی

ولی ما همچنان پی جوی مصرف

نمانده فرصتی ،باید از این پس

شود بسیاردقت توی مصرف

سزاواراست با فرهنگسازی

و تحقیقی قدَر بر روی مصرف

در اندازیم طرحی تازه ،بلکه

کمی اجرا شود الگوی مصرف

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم آبان 1388ساعت 10:1  توسط مصطفی مشایخی  | 

یکی ژیلا یکی مژگان پسندد

یکی کوکب یکی مرجان پسندد

من از بس سر بزیر و سر براهم

پسندم  هر که را مامان پسندد

*******

یکی  می گیرد از یارش هیوندا

یکی هم  گوشیی  خوش دست و زیبا

مکن بیخود گلایه  نازنینم

تو هم از من گرفتی انفولانزا

********

دلم تنگ و دلم تنگ و دلم تنگ

شنیدم رفته ای در کار آهنگ

بیا سلفژ بدم یادت عزیزم

یه لا چنگ و دو لا چنگ و سه لا چنگ

*********

به کافی شاپ رفتم هفته ی پیش 

بدیدم حال دولتمند و درویش

یکی می خورد کیک و کا پو چینو

یکی هم بود لنگ پول چاییش

***********

خدایا عهد و پیمون و وفا رفت

صفا ی عاشقی از قلب ما رفت

مو موندم  باخدا  اما نگارم

نمیدونم چرا با ناخدا رفت

*************

عزیزم کاسه ی چشمم سرایت

حسابی این دلم تنگه برایت

مون و نسرین و سوسن کافی شاپیم

به مامانت نگو چیزی فدایت

**********

به گورستان گذر کردم صباحی

شنیدم شکوه ی پر سوز و آهی

که لفتش داد از بس مسکن مهر

در اینجا شد نصیبم سر پناهی

*************

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم آبان 1388ساعت 12:56  توسط مصطفی مشایخی  | 

یکی از مسئولان: زن برای کار های سخت آفریده نشده است

 

وَمرد از گِل  زن از گُل افریدند

ز یاس و از گلایول آفریدند

به روی خلقتش بس کار کردند

و با فکر و تامّل آفریدند

ندارد عیب و  نقصی در وجودش

که در اوج تکامل آفریدند

اصولاً، واقعاَ  با خلقت زن  

در این عالم  تحول آفریدند

دو چشمش نرگس و لبهاش غنچه

صدایش را چو بلبل آفریدند

نگاهش را چه پر احسا س و عالی

کلامش را تغزّل آفریدند

خلاصه  یک وجود نازنینی

شبیه سرو و سنبل افریدند

ولی بابام می گوید که زن را

به منظور تاهل آفریدند

ندارد زایمان کاری برایش

در او عشقِ تحمل آفریدند

برای پخت مرغ و قورمه سبزی است

اگر تحت تکفل آفریدند

همه ش می گوید این زن را برای

خرید جنس بنجل آفریدند

برای چشم و هم چشمی  برای

رقابت در تجمل آفریدند

و یک مسئول عالی رتبه می گفت

که زن را تُرد در کُل آفریدند

برای کاری های سخت حیف است

نمی گویم شت و شُل آفریدند

که هر کس را برای کار و باری

چه در چین و چه کابل آفریدند

برای معدن و مترو کشیدن

حسن ،فرشید و طغرل آفریدند

برای راندن ماشین سنگین

کریم و آق مَنگول آفریدند

برای  وزنه برداری و کشتی

رضا زاده ، توکّل آفریدند

برای کار های سخت و دشوار

زنان راً بی تمایل آفریدند

شود پژمرده در طوفان وکولاک

که اورا واقعا گل آفریدند

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم آبان 1388ساعت 9:5  توسط مصطفی مشایخی  | 

داماد ما قهر است با مامانم اینها

مدت: دوسال ، علت : دخالت های بی جا

مامان ما اهل دخا لت نیست اصلا ً

ور می زند دامادمان  این اصغر آقا

ویروس مادر زن ستیزی دارد ایشان

بیماریی مسری، شبیه آنفولانزا

مامان ما ذاتاً ، تیریپاً  با کلاس است

یک بانوی با تجربه ، بسیار دانا

خیلی به ندرت می کند صحبت ولیکن

دارد بیانی  واقعا دلچسب و شیوا

رفته است بالا قند خون اهل خانه

از بس که شیرین است حرفش چون مربا

نیش و کنایاتش همه از روی عشق است

دارد صفایی  در بیان طعنه حتی  

می گوید او از روی دلسوزی، نه چیزی

هر نطق و هر فرمایش و  هرایده ای را

داماد ما چون فهم و ادارکش ضعیف است

این حرف هارا می کند بدجور معنا

مامان ما یک روز مِن باب نصیحت

گفته است آنهم با بیانی خوب و شیوا

کاشانه ات مانند سمساری است، بدبخت    

این چیزهای کهنه آخر چیست اینجا

پاشو برو یک توک پا تا مبل سازی  

 قسطی بخر یک دست مبل شیک و زیبا

ماشین تو چیزی به غیر از یک لگن نیست

باید که باشی در نخ یک ماکسیما

آپارتمانت هم که  مثل  لانه مرغ است

پس زودتر تبدیل کن آن را به ویلا

هرچند داری کار و باری در اداره

در فکر شغل دومی  هم  باش اما  

چون مرد بی پول از نگاه خانواده

فرقی ندارد با مترسک های صحرا 

خیر و صلاحت را فقط می خواهم ای مرد

من نیستم اهل دخالت های بی جا"

حالا قضاوت با شما  اینها فضولی است

داماد  تا این حد  نمک نشناس آیا

+ نوشته شده در  شنبه نهم آبان 1388ساعت 9:5  توسط مصطفی مشایخی  | 

                       دانشمندان می گویند ازدواج  سلامت افزاست

دختری گفت به مامانش که

خسته ام از همه چیز ،از دنیا

حالم انگار کمی طوفانی است

متلاطم شده ام چون دریا

عشق وقتی که نباشد در دل

می شود ذهن بشر بحران زا

روی این اصل ،پزشکان گفتند

که دوای بَر و بچ  یعنی ما

ازدواج است همان معجونِ

روحیه بخش و سلامت افزا

حال من ،مادرِ من اورژانسی است

شوهری کاش که می شد پیدا

گرچه هیچ آش دهن سوزی نیست

دارد اکسیر سلامت اما

عالی اش گیر بیاید شاید

بشود کرد تحمل اورا

همه ی هول و هراسم  این است

که مبادا نشود بختم وا

پشت این ایفون تصویری نیست

خواستگاری خفن و توپ چرا

ای دریغ از یک اس ام اس ،  یک زنگ

فوت یا جمله ی چرتی حتی

آه یک  فاجعه ی انسانی

مانده در قحطی مجنون ، لیلی

می شود دیر ،بجنب ای مادر

سن و سالم زده از چل بالا

تو برای همه مادر هستی

واسه ی من شده ای زن بابا

دوست دارم بروم بر سر کوه

بزنم داد آهای آدم ها

چه کسی گفت کسی تنها نیست

یک نفر هست در اینجا تنها

مادرش ازسر دلسوزی گفت

ای الهی که بمیری رعنا

عاشقانت چه فراوان بودند

پشت در غلغله می شد بر پا

صفشان از صف شیر آنسو تر

همه هم  کیس مناسب والا

آنجلینای ونک بودی تو

واقعاً با نمک و خوش سیما

مانده از آنهمه عاشق، امروز

پینه دوز محل اسمال آقا

هرکه آمد تو گرفتی عیبی

از دماغ و دهن و گوشش  تا ...

این یکی آمد و گفتی هرگز

آن یکی آمد و کردی دعوا

خواستی  ثروت و تحصیلات و

مرسدس بنز و کنارش ویلا

فله ای آنهمه عاشق کشتی

می کنی دکرِ مصیبت حالا

یکسره خوردی و هی خوابیدی

طول و عرضت شده  ماشاءَالا...

زیرسنگینی آن لپ هایت

کمرت خم شده ماندی دولا

یک نگاهی بخودت کن دختر 

هیکل است این که تو داری آیا

بشنو این گفته ی سعدی فعلاَ

که چه خوش گفت و عجب بامعنا

"آن شنیدستی که در زیبا کنار

دختری ترشید با صد خواستگار

آنکه بختش وا شد و شوهر نکرد

می شود از چهره های ماندگار"

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم آبان 1388ساعت 13:9  توسط مصطفی مشایخی  | 

ساعتی از ته دل می نالید

که بسی زنگ زدم در عالم

خواب سنگین چه فراوان دیدم

اهل بیدار شدن اما کم

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388ساعت 18:0  توسط مصطفی مشایخی  | 

کاشکی منهم به جای طبع شعر

ذوق دیگر طبع دیگر داشتم

ذوق چیزی مثل بازی در زمین

توی تیمی مَشت و سروَر داشتم

روزگارم توپ می شد واقعاً

حال و روزی خوب و خوشتر داشتم

هی نبودم لنگ وام و لنگ پول

ثروتی مافوق باور داشتم

جای این آپارتمان فسقلی

یک دوتا ویلای محشر داشتم

گوشه اش هم  باغ وحشی جمع و جور

با دوتا میمون و عنتر داشتم

خود روام  اینگونه تاریخی نبود

بنز یا یک چیز دلبر داشتم

دائما چندین سفردر طول سال

سوی صد ها شهر و کشور داشتم

باشگاهی ، سالنی ،یک شرکتی

یا که چندین بنز خاور داشتم

پیش فرزندانم  اِند یک پدر

جایگاهی نزد همسر داشتم

در میان قوم و خویشانم عزیز

ارج و قربی پیش مادر داشتم

نزد خواهر، سوژه ای در شأنِ  پز

رفت و آمد با برادر داشتم

شاعری خوبی است اما کاش من

جای آن یک ذوق دیگر داشتم

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم مهر 1388ساعت 10:31  توسط مصطفی مشایخی  | 

زلزله ای به قدرت چهار ریشتر شرق تهران را لرزاند

 

با زلزله در هراس و در بیم شدیم

در فکر فرائض و تعالیم شدیم

گفتیم که فکر آخرت باید بود

چون رفت ،همان کسی که بودیم شدیم

***

می گفت دوباره این وری می آیم

با لرزه و پس لرزه، سری می آیم

اینبار نشد ، بزودی انشا ء الله

با ریشتر  بیشتری می ایم 

*******

گفتند که برق شد گران لرزیدیم

از قیمت میوه یا که نان لرزیدیم

ای زلزله کوتاه بیا زیرا ما

در حد توان و وُسعمان لرزیدیم

 

***

هرچند گسل فت و فراوان داریم

از شوش گرفته تا لویزان داریم

اما دلمان محکم و قرص است همه

زیرا که مدیریت بحران داریم

****

جان پدرت ولم کن ای زلزله جان

انگار تو هم حال خوشی داری هان

هی هل نده بیخودی ،که با این اوضاع

اصلا ،ابدا  نمی شود خورد تکان

********

از کوچه صدای هلهله می آید

مادر زن من چو چلچه می آید

فریاد که در خانه و کاشانه ی ما

روزی دوسه بار زلزله می آید

                                                                  کاریکاتور از ابوالفضل محترمی

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم مهر 1388ساعت 9:29  توسط مصطفی مشایخی  | 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم مهر 1388ساعت 20:5  توسط مصطفی مشایخی  | 

ما نعشگان زندگی از دست داده ایم

همزاد چُرت و از تک و تا اوفتاده ایم   

یک بند اگرچه تا ته هر بَست می رویم

اما به زور روی دوپا ایستاده ایم

با این زغال خوب واز آن سو رفیق بد

تو پیم و از لحاظ کشش فوق العاده ایم  

"جکسون"اگرچه خوب و خفن حال می دهد

مارا سیاه می کند از بس که ساده ایم

درانتظار جنس ، دهن درّه می کشیم

این وقت ها چقدر بِلا استفاده ایم

وقتی که جنس توپ به ما می رسد خوشیم

کیفور و پر انرژی و ابرو گشاده ایم

جمعیم گرد منقل و آ تیش هم که کوک

تو حال خویش و  بی خبر از خانواده ایم

داریم اگرچه گرزک و سنجاق و زورِ فوت

افتاده ایم و با همه کس بی افاده ایم

چایی نبات و دود و دم است عشق و حال ما

هستی خویش بر سر منقل نهاده ایم

صد بار ترک کرده ، ولی باز رفته ایم

شاید که ما ضعیف و کمی بی اراده ایم

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم مهر 1388ساعت 8:15  توسط مصطفی مشایخی  |