تبليغاتX
طنز سروده های عمو مصطفی

طنز سروده های عمو مصطفی

اجتماعی - فرهنگی

میوه فروش کوچه مون

 تارگیا بلا شده

 به رسم و راه کاسبی

 انگاری آشنا شده

 وقتی میری تا بخری

یک کیلو سیب و پرتقال

میشکفه گوشه ی لبش

خنده های خیلی باحال

 برای این که بگذاره

 ترا توی رودرواسی

 یه مدرکی بهت میده

 دکترا یا مهندسی

 جوری باهات حرف می زنه

 که بال  وپر در میاری

 فکر می کنی فکر می کنه

که خیلی توپ و پولداری

 میگه که استاد عزیز

 امرتونو بفرمایید

 میگی  که سیب و پرتقال

 برام یه مقدار بکشید

سی کیلو سیب و پرتقال

توی ترازو می ریزه

میگه که خاطر شما

برا ما خیلی عزیزه

روت نمیشه بهش بگی

که یک کیلو میوه می خوام

بگی که پول این هارو

 بیارم از گور بابام؟

میگه که قابل نداره

میشه چهل هزار تومن

روت نمیشه بهش بگی

گرون حساب نکن با من

این روزا اینجوری شده

بهت یه مخلصم میگن

نه از سر صدق و صفا

که جیبتو خالی کنن

سلام مفت ومجانی

نمیده هیچکی این روزا

مصراع آخره دیگه

 نگو که بس کن ای بابا

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام فروردین 1386ساعت 9:59  توسط مصطفی مشایخی  | 

 بگو ازماشین و ویلا واسه من

 بگو ازروزای زیبا واسه من

میدونم من همه ی زندگیتم

بگو پس اومدی دنیا واسه من

بگو از اون ماما ن مهربونت

که داره برو بیاها  واسه من

بگو خواهرا ی خوبت می خونن 

اپرای  نازنینا واسه من

بگوکه اِند سعادتی برام

تویی و یک دل شیدا واسه من؟

بگوکه توپی تو کار بیزینس

همه چی هست مهیا واسه من

 بگوکه تو برج میلاد اون بالا

 می خری مغازه حتی واسه من

 بگو قد آسمون دوسم داری

می تپه قلب تو تنها واسه من

 نمی گی عشق توام، جون توام؟

 ِد بخون ترانه، یالاّ واسه من

اگه تب کنم یا دل درد بگیرم

دِ بگو می میری درجا واسه من

 بیا این کتابو بردارو بخون

 قصه ی وامق و عذرا واسه من

 آره مثل خیلی ها خالی ببند

 که بشی  کره مربا واسه من

 تا نگفتم  بله  فردا سر عقد   

تو بباف اینجوری رویا واسه من

می دونم  فردای ازدواجمون

میشه اون روی تو پیدا  واسه من

من میشم خانوم مطبخ واسه تو

 تو میشی یه خان والا واسه من

 یه وری لم میدی بالای اطاق

 برای اردای ناشتا واسه من

 تا میام باهات یه کم حرف بزنم

میندازی ابروتو بالا واسه من

می گیری بهونه هر چی می پزم

می ری  سفره خونه، آقا واسه من

 دیگرون را به رخ من می کشی

می گی ازشبنم و شهلا واسه من

دیگه شکلم  برا تو دیدنی نیست

نمی مونه تو دلت، جا واسه من

جای جونم ، عزیزم ها میذاری

 صد تا اسم بی مسما  واسه من

اسمایی از قبیل آهای،  اوهوی

اینجوری میشی  تو فردا واسه من

تاروز عروسیمون تموم بشه

تو میشی یک شب یلدا واسه من

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم فروردین 1386ساعت 14:6  توسط مصطفی مشایخی  | 

دیریست که دلدار، اس ام اس نفرستاد

زان تازه ترین های مجالس نفرستاد

آن یار که گنجینه ی جک های خفن بود

یک جک به موبایل من ِدبرس نفرستاد

قولی ، غزلی ، قلقکی، قوت قلبی

سوی من دلمرده ی بی حس  نفرستاد

حتی خبری  مختصر از سکته ی باباش

باجیغ بنفش مامی نرگس نفرستاد

آیا خللی در شبکه گشت پدیدار

یامشترک نامتجانس  نفرستاد

آن رابطه ی خوب مسیجانه کجا شد

در پاسخ من یار چرا یس نفرستاد

شاید چو بدیده است در آیینه ی بختش

یک شوهر خوش تیپ و مهندس، نفرستاد

یا این که چو فهمیدکه من قافیه بافم

یک شاعرژولیده ی مفلس،  نفرستاد  

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم فروردین 1386ساعت 13:52  توسط مصطفی مشایخی  | 

 او نگاهی به دور و بر انداخت

رفت وبالای پله ها بنشست

باد تندی وزید و یک گلدان

زِرتی افتاد واز وسط بشکست

اوس اژدر، پریدتوی حیاط

تا ببیند کسی در آن جا هست

لحظه ای بعد عالیه خاتون

با ملاقه به شوهرش پیوست

قلب عاشق، گُرپ گُرپ می زد

تا بلندای دلهره می جست

سوسن از پشتبام می آمد

با موبایلی و جزوه ای در دست

تا که چشمش به چشم او افتاد

شد ز دیدار یار خود ، سرمست

 گفت عزیزم تو پس کجاهایی

 قلبم از تیر این جدایی خست

یک تماسی، اس ام اسی، چیزی

یا که از دور اشاره ای با شست

فکر کردم که مثل بعضی ها

بی وفا گشته ای وخیلی پست

یا که یک کودن پدرخرپول

رشته ی عشق ما دوتا بگسست

گربه خندید وگفت بودم  من

حبس در سطل کوچه ی بن بست

کوهی از کیسه  پاره  بر رویم

 که نمی شد ز بین آن ها رست

 دخترک گفت: پس بگو که چرا

 بوی گند ذباله پیچیده است  

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم فروردین 1386ساعت 10:54  توسط مصطفی مشایخی  | 

روزگاری چون که شخصـی مایه دار

بر قطـــــــــــار آخــرت می شد سوار

بــین ورّاثــــــش جــدل در می گرفت

خانه اش پر می شـد از داد و حــــوار

با چماق و چوب وچنگ و لنگه کفش

فکّ و پا و کلّـــــــه می شـد لتّ و پار

جنگ و دعــــــــوا بر سر تقسیم ارث

بوُد رســـــــــــــم مردم دوران غــــار  

حال، بعـــــد از مرگِ اشخـاص غنی

هرچه می مانـــــــــدازآنـــــان یادگـار

خـرج دفـــن و کفـــن ایشـان می شود

خرج هایی یک به یک  از این قرار:

دکتـر و اخذ جـــــــــــــواز و مرده بر

مرده  شوی ومرده پیچ و مرده خـوار

پنـت هاوسی فول امکانـــات و لوکس

در جــــــــــــــوار رحمت پروردگار

زان طرف گُـــــــــــردانِ حفارالقبور

سنگچیــــــــن و خاکریز وبیــــل یـار

دسته گل هـای گران و رنــگ رنـگ

از برای ریخـــــــــــــتن روی  مـزار

مجلس  ترحیــــــــــم، از نوع  مدرن

از عـزا و از مصــــــــــیبت بر کـنار

یک کلـــــــــــیپِ توپ از مجلس بنام

زابتـــــــــــــدای عمر تا پایـــــان کار

صحنه آرا ، فیلمـــــــــــــبردار و اکو

پشت صحنه، سی چــــــهل خدمتگذار

صد قدح آب انــــــــــــــــار و پرتقال

ده طبق حلـــــوای خوش نقش و نگار   

دعـوت ازمـــــــــداحِ قهّــــــــار وقدَر

تا که با تجلـــــــــــــیل های بی شمـار

مرده را خلد آشیــــــان  سازد زلطف

خارج از نوبت ، بــــــــــدونِ انتـظار

 ناوگان حمل و نقـــل ،آنسو به صف

تا کسی را تاکسی نایــــــد به کـــــــار

بعد از آن نوبت به رســـــتوران رسد

جای شیــــــــکی در کنــــــــــارآبشار

با فضایی بس رمانتـــــــیک و ردیف 

با غـذایی  هر نفر تا ســـــــــــی دلار

وا مصیــــبت ، خانه ی صاحب عزا

سربه سر،  فامیـــل و مهمانان، قطار

دمبـــــدم افتان و خیــــزان می رسنـد

مرده خواران از یمـــــــین و از یسار

خورده کنـــــــگر، لنگر اندازی کنند

وای، از این چهــــــــره های ماندگار

مرغ ها و گوشت ها در دیــــــگ ها

یکسره در جوشـــــــش وبر روی بار

ظـرف های میوه، دائــــــم  روی میز

میوه خــواران ، گِرد شان پروانه وار

تا چهل روز  این چنــین مشغول تک

جملگی در سنگر خود اســـــــــــتوار

روزو شب،صاحب عزاها اشک ریز

ازغم صــــــــــــبخانه و شام و نـاهار

یک سری مخصـــــوصِ بردار و ببر

یک سری مسئولِ بردار و بیـــــــــار

آن یکـی از خستگی، بنـــــموده غش

این یکی افتاده این جا سکتــــــــه وار

دائمـاً گویند با افغـــــــــــــــــــان و آه

کاش ما هم برده بود آن رهســــــــپار

آخرش هــــــم، سنــــگ قبر یک تُنی

تا نیفــــــــــــــــتد مـرده در فکر فرار

الغرض،  چیزی نمــــــــــی ماند دگر

تـا که باشـد موجبـــــــــــــات کارزار 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم فروردین 1386ساعت 19:41  توسط مصطفی مشایخی  | 

بودیم روزگاری ، دائم خمار مترو

خمیازه می کشیدیم ،در انتظار مترو

 آمد خبر که یاران، ،طی شدخزان هجران

خیزید شاد و خندان،کامد بهار مترو

 از عشق می سرودیم ،زیرا شنیده بودیم

 آسودگی و سرعت، باشد شعار مترو

گفتیم  شهر تهران، دیگر شود گلستان

از یمن مقدم آن، زیبا نگار مترو

 از دود و از ترافیک ، اسفالت های آنتیک

 دیگر خبر نباشد، در رهگذار مترو

پشت چراغ قرمز، آزرده جان و عاجز

 دیگر کسی نماند، در روزگار مترو

 خون شد دل از جفای تاکسی و خط واحد

 ای جان ما فدای عز و وقار مترو

اما  دریغ و افسوس ، این اشتیاق گم شد 

درزیر دست و پا و داد و حوار مترو

پمپاژ می شویم از، سالن  درون واگن

اسلوب زور چپان ،شد راهکار مترو

درراه توپخانه ،مانند هندوانه 

پقید کله ی ما، در کارزار مترو

گلچین «دیدنی ها»  اینجاست ای خلایق

رخداد های  جالب،  هم خنده دار مترو

 این سوی  پیرمردی ، می خوانّد اشهد خویش

مردی خپل درآن  سو ، زار و نزار مترو

از لای در ربابه ،جیغ از گلو بر آرد

کای مش رجب عیالت، شد لت و پار مترو

می گوید عمه سارام، خندم به گور بابام

گر بنده بار دیگر، گردم سوار مترو

گل کرده طبع و ذوق  آن مرد طنز پرداز

صد طعنه و کنایه، بنموده بار مترو

گوید که  ای مسافر، فرهنگ هل بیاموز

شاید پرس نگردی ، زیر فشار مترو

حیف است واقعا که بعد از تلاش بسیار

آرامشی نباشد، در سایه سار مترو

البته ما تشکر، ابراز می نماییم

ازهمت بلند ایل و تبار مترو

جای سپاس دارد، اقدام خوب یاران

زیرا که ماندگار است این افتخار مترو

 امانظر به رشدجغرافیایی شهر

جای تاملی  هست، در سازو کار مترو

خردادماه چو بنزین ، با جیره بندی  آید 

 پاسخ نمی دهد  این ریل و قطار مترو

 زیرا درانفجار  جمعیت  مسافر

یک فاتحه بباید گردد نثار مترو

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم فروردین 1386ساعت 19:37  توسط مصطفی مشایخی  | 

این همه زنگ خطر، یعنی چه

شده ای ضد بشر، یعنی چه

چشم و هم چشمی و رو کم کردن

هی ضرر روی ضرر، یعنی چه

خانه در برج، زمن می خواهی

جنب اشخاص قَدَر، یعنی چه

مهریه، باغ نود هکتاری

با دومن سکه ی زر، یعنی چه

خنچه ی عقد دوسه میلیونی

که کند خورد کمر، یعنی چه

هرچه گوییم، بگو السّاعه

هرچه خواهیم، بخر، یعنی چه

تا که از خرج گران می نالم

می زنی توپ و تشر، یعنی چه

سی چهل عمه و دایی و همه اهل نظر

که درآرند ز داماد، پدر، یعنی چه

ده نفر خبره در انجام گریم

 تا بسازند ترا شکل دگر، یعنی چه

سالن جشن کران ناپیدا

 دعوت ازهفصد و هفتاد نفر، یعنی چه

 صد وده جورغذا بر سر میز

 شود اسراف و هدر، یعنی چه

کاروانی پی ماشین عروس

که شود شهر ،خبر، یعنی چه

 سفرماه عسل، مانند

 دختر خاله قمر، یعنی چه

 چون ندارم لب ساحل، ویلا

مادرت هست پکر، یعنی چه

تا که دم می زنم ازاین همه خرج

می پرد همچو فنر، یعنی چه

 از غم خرج شب عقد کنان

گر کنم سکته، سحر، یعنی چه

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم فروردین 1386ساعت 19:33  توسط مصطفی مشایخی  | 

مرا  یک ســـبزه میـــدانی نبردی

پل تجریــش و شمــرانی نبـردی

دلم پوسیـــد، اینـــجا کنـج  خانه 

گذشت عمـــرو خــیابانی نبردی

زروی لطف،یک توچال و دربند

کباب و چای و قلــــیانی  نبردی

 مرا جز خانــه ی مامانـــم این ها

به صـــرف مرغ بریانــــی نبردی

تـئا تری، سینمایی ، کافــی شاپی

و یا کنـــــسرت ارزانی نـــبردی

همه پیوســته در شام و حجــازند

مرا قم یا خراســــــــانی نــبردی 

 لب دریا به تابســــــتان نرفتــیم

 مرا اســکی، زمســـــتانی نبردی

 به صرف کیــک و موز و آبمیوه

 سمیــــــناری ، فراخوانی نبردی

مرا درروز زن ،تا کوچـــــه برلن

خرید بند تنــــبانی نبـــــــــردی

زسر تا پا نمایـــــــــــشگاه دردم

ولـی دارو و درمانــــــــی نبردی

نخــــــوانم من ترا هرگز مقــصر

ژنتیـــــــکاً به انســــانی نبـــردی

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم فروردین 1386ساعت 19:31  توسط مصطفی مشایخی  | 

   ضربه فنی

بنده هستم مفلس و بیمار هم

یک دوماهی گشته ام بیکار هم

با همه بی پولی و درماندگی

عاشقم بردود و بر سیگار هم

چون نکردم ترک، این عفریت دود

 ترک کردآخر مرا دلدار هم

 نا توانم از ادای مهریه

سوی قاضی  گشته ام احضار هم

از من او صد سکه  می خواهد ولی

در بساطم نیست یک دینار هم

می روم کوی و خیابان با گریم

چون بدهکارم به دکاندار هم

داشتم تاخیر در پرداخت ها

 قطع  گردید آب و برق این بار هم

رفته بود م دوش در حمام شهر

نیست شد پیراهن و شلوار هم

این صدای پای  صاحب خانه است

هست پرزور و فرنگی کار هم

ضربه فنی می شوم امروز من

داده بود عالی جناب  اخطار هم

کلبه ای می سازم  اینک بر درخت

تا شوم من سوژه ی اخبار هم

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم فروردین 1386ساعت 19:25  توسط مصطفی مشایخی  | 

 

دوباره می آیم ای عزیز

اگرچه گفتی جواب خویش

اگرچه رنجانده ای مرا

 تو با نه ی ناصواب خویش

بدان که از رو نمی روم

که کرده ام انتخاب خویش

دوباره راهی نموده ام

مامان و عمه رباب خویش

نترس عزیزم بگو بله

رها کن این اضطراب خویش

زدرد هجران فتاده ام

همیشه در رختخواب خویش

 بگو که آخر چه مرگت است

 بگو تو حرف حساب خویش

زدی به من انگ اعتیاد

 زفکر وذهن خراب خویش

بیا که تا من نشان دهم

 نتیجه های چکاپ خویش

جفا بر عاشق بود گناه

بترس عزیز از عذاب خویش

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم فروردین 1386ساعت 19:9  توسط مصطفی مشایخی  | 

جاه طلبی پلشت و مانع جوانمردی است.
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم فروردین 1386ساعت 12:48  توسط مصطفی مشایخی  | 

جاه طلبی پلشت و مانع جوانمردی است.
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم فروردین 1386ساعت 12:43  توسط مصطفی مشایخی  |