تبليغاتX
طنز سروده های عمو مصطفی

طنز سروده های عمو مصطفی

اجتماعی - فرهنگی

گفت عزیزی ،نفت بالا رفته است

قیمتش تا عرش اعلا رفته است

پس دگر بر خنده بگشا آن دهن

 یا اقلاً یک دوتا بشکن بزن

قیمت هر بشکه  امشب شد نود

هفته ی دیگر به صد هم می رسد

می شود اوضاع جیبیت توپتر

هرچه می خواهی  تو از فردا بخر

سفره ات پر طول و پهنا می شود

 نیمرو، مر غ و مسما می شود

 فکر سیخی باش از بهر کباب

چون که گوشت آید به نزدت بی حساب

این کت فرسوده را از تن درار

می شوی  زین پس تیریپ و  نونوار

رو خیابان همره اهل و عیال

خرج کن  بی غصه یا جنگ و جدال

دوره ی دلواپسی ها شد تمام

می شوی آسوده دل از قرض و وام

پول نفت آید به سویت گُّر و گُرّ

سکه از جیبت بریزد شُرّ و شُرّ

گفتمش  ای دوست، خوابت خیر باد

نیستی  وارد در علم اقتصاد

 قیمت هر بشکه چون بالا رود

دود آن در چشم و چال ما رود

چون تورم  می شود افزوده تر

ای خدا این نفت را بالا نبر

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم آذر 1386ساعت 8:58  توسط مصطفی مشایخی  | 

یادته گرگم به هوا

بازی می کردیم اون روزا

یا حمومک مورچه داره

تو اون حیاط باصفا

بازی هامون چه حالی داشت

لحظه هامون چه آبی بود

اون روزای خوب و قشنگ

گذشت و مثل خوابی بود

باغچه ی پر اطلسی و

حوض پر آبو یادته

درخت توت قرمز و

سیب گلابو یادته

مادر بزرگا اون روزا

صفایی داشت قصه هاشون

قصه ی  مرد عاشق و

دختر شاه پریون

مامان توفکرپن تک و

تو خط شینیون نبود

از غم  قوز بینی شم

دلش یه کاسه خون نبود

بابا رقابت نمی کرد

 با پولدارای شهرمون

چک نمیداد تا بخره

اثاثای گرون گرون

این روزا دنیا یعنی پول

دنبال اون دوون دوون

وقتی به دستش میاریم

میره پای درمونمون

 تخت خوابا چه راحتند

 اما کو خواب راحتی

 مبلا چه دبش و عالی اند

 کو وقت استراحتی

حالا دیگه بچه هامون

بازی هاشون اس ام اسه

ورزش صب گاهیشونم

بلوتوثه تو مدرسه

مادر بزرگاهم دیگه

یک حال میزون ندارن

برای قصه گفتنم

حوصله چندون ندارن

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم آذر 1386ساعت 21:15  توسط مصطفی مشایخی  | 

 

گفت روزی  به گلــــــــــــــپری قنبر

رفته بالا فشـــــــــــــــارم  ای دختر

شل حجابــــــــی مکن  مرنـجانـــــم

یک دوخـــــــــــروار رژ مـزن جانم

خاطرم را تو کــــــم مکـــــــــدر کن

جای آن شا ل، چارقــــــــد  سر کن

زلف بر باد می دهـــــی   تاچــــــند

پاچه را باز می نهـــــــــــی  تا چند

مانتوات  هم  که گشـــــــته واویـلا

رفتـــــــــــــــــه تا وامصیــــبتا  بالا

بیش از اندازه تنگ و چسبان است

گردنت  هم  کــــه روی اکران است

بد شده است این، ادا و اطـــــوارت

مثل شلوارک است شـــــــــــلوارت

چشم و ابروت غــــیر اخلاقی است

آن سر و روت غیر اخلاقـــی است

گشتِ ارشاد ،گر تورا بیــــــــــــــند

پاچه  و  شـال و مانــــــــتو را بیند

می شود بد  برایـت ای دخـــــــــتر

خود بپوشان ، فــــــدایت ای دختـر

گفت ژیـلا که  نازنیــــــــــــــن بابـا

ای فـدای توبهــــــــــــــــترین بابـا

یک دومـاهی ،فضـا  بُوَد باحــــــال

بوده پیوســته بر همــــــــین منوال

چون که نزدیــک انتــــخابات است

وقت  اغماض و التـــــــفاتات است

این مواقع ، عزیــــــز می گردیــــم

خوب و مقبول،  نیــــز می گردیـــم

می شود هــــــی  مصاحبــــه با ما

می رود  اعتـــــــــــــــبار ما بــــالا

هر کسی سعی می کـــند طـــــوری

خــــــود بچســـباند او به ما فـوری

این بگویـد لبـاس ما عالـــــی است  

شل حجـابی زیاد هم بــــــــد نیست

آن بگویـــــد که ما عجب ماهـــــیم

ازجوانان خــــــوب و آگاهــــــــــیم

در رهِ جــــــذب بهتــــــــــــرین آرا

هرکـــــه  تعریف می کنــــــد از ما

پس در این یک دوماهه محبوبــیم

باهمین شال و چکمه هم خوبیم

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم آذر 1386ساعت 0:12  توسط مصطفی مشایخی  | 

 شرح حال یک دوست

کاش بابایــــــــم اجــــــاقش کور بود

چون بپـــخت آشی که خیلی شور بود

مبـــــــــتکر درازدیــــــــــــاد جمعیت

او فقــط با این هــــــــنر محشور بود

پنـــــــــج یا شش سال بعد از ازدواج

هفت اثــــــــر با نـام وی ممـهور بود

یک دوتـا هم  بعـــــد ها  روشد از او

دست پخت دلبـــــــــــری مو بور بود

الفـتی  با چرخـــــــه ی تولــید داشت

ازدواجش هم بدیـن منــــــــــظور بود

بچه را بزغالـــــــــــه می پنـداشت او

در کنار گلـــــــــــــه اش  مسرور بود

وانــــــــتی فرســوده و اوراق داشت

زرت آنـهم دائماً قمصـــــــــــــور بود

یک اتاق آن هم اجاری داشــــــــــتیم

از شلوغی لانـــــــــــه ی زنبــور بود

مــادر  آن اسطوره ی زاد و ولــــــــد

دائـم ازدرد کمر،  رنجــــــــــــور بود

شام ما صـــبحانه  یعنـی نان و چـای

با پنیر، آن هـــــــــــم اگر مقدور بود

ظـــــــــــهر ها هم مــرغ امـا پای آن

دست مـا از بــــال و رانش دور بــود

کفش های ما دو قـــــــــذّ پایمـــــــان

پیرهــن، پر وصلـــــه و ناجــور بود

ایـن یکــــی در حسرت ام پـــی تیری

آن یکـی  خواهان یک سنـــــتور بود

کم کمک بزغـا له هایش بــــــز شدند

خرجشان بسیار و او معـــــــذور بود

پشت بابارا  گرانـــــــــــی ها شکست

چون تورم واقعـــــــــــا خــرزور بود

گفتمش  آن کُر کـُری  ها پس چه شد

گفت خاموش ای پسر فیــــــگور بود

رفت واقساطش برای بـــــــــنده ماند

این تمــــام  ارث  آن مغــــــــفور بود

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم آذر 1386ساعت 21:23  توسط مصطفی مشایخی  |