در این تورم ای پسر،کسی پلو نمی خورد
کباب برگ و چنجه و مرغ و چلو نمی خورد
به کلّه رو نمی کند ز پاچه دم نمی زند
کنار پارک جنگلی که آش جو نمی خورد
به سینما نمی رود به فیلم خونمی کند
ذرت و آب میوه در، پیاده رو نمی خورد
زمن مپرس میوه کو ، شلیل و سیب یا هلو
کسی که خورده سال پیش ،دگر ز نو نمی خورد
بگو که تنگ دوغ را یواشکی تو خورده ای
نخورده دوغ ،هیچکس ،تلو تلو نمی خورد
خریده بودم این کره ،برای ماه پیش رو
کسی خوراک ماه را جلو جلو نمی خورد
به وقت درس آشپز، صدای رادیو چه شد
کسی غذای خویش را ز رادیو نمی خورد
بیا بشین کنار من که خاک بر سرت کنم
کسی دومن خیار را چو خر یهو نمی خورد
زباغ مردم ای پسر ، زود بیا بیا به در
در آرزوی دلمه کس، که برگ مو نمی خورد
به پول این پژو کمی برنج و گوشت می خرم
که کارمند خسته دل ،نان پژو نمی خورد
مگو به من که ای پدر، برو تو کار بند و بست
کسی که نان خویش را ز بلبشو نمی خورد
صـنف و حزب و انجـــمن دارد گدا
دفتــر ی اطــــراف کن دارد گــــدا
او حساب بانکی اش بسـیار توپ
یک دو تا ماشین ون دارد گــــــدا
با زن و فرزند خود،هر سال عیـد
یک سفر سوی ویـــن دارد گـــــدا
در مسیر کسب و کارش اینچنـین
کهنــه تن پوشی به تن دارد گدا
هرکه پندارد صد و ده نوع نقـــص
سالیـــــــانی در بـــدن دارد گــــدا
یا که از یک سانـحه چندین ترک
درسر و دست و لگن دارد گــــــدا
با گریـــــــم و طرز گفتارش نفـوذ
در دل هــــــــر مرد و زن دارد گـدا
در برانگیـــــزاندن احسا س هـــا
هوش و ادراکی خفــن دارد گـــدا
تازگیـــها رفتـــــــه بالا تعرفـه ش
پس سرِ بشکن زدن دارد گــــــدا
لیلی:
الا مجنون چرا ویلا نداری
چرا پس خودرویی زیبا نداری
چرا بالای یک میلیون در آمد
نداری تا که ننمایم ترا رد
چرا بابای تو چیزی ندارد
مقام و پست و یک میزی ندارد
چرا خود پست بالایی نداری
وَ دستی بند در جایی نداری
مجنون:
الا لیلی پیامت را شنیدم
در آن یک نکته ی مثبت ندیدم
تمام حرفهایت اقتباسی است
ز اول تا به اخر اسکناسی است
اگرچه فاقد میز و مقامم
ولیکن خواستگاری با مرامم
اگرچه من الاغی هم ندارم
بجایش از برایت بی قرارم
درست است آدمی بی پول هستم
ولی از عشق ،فولِ فول هستم
ندارم خانه ای هرچند، اما
بُوَد قلبم یک الاچیق زیبا
لیلی:
نه جانم حرفهایت کشک و دوغ است
نمی گویم که سر تا پا دروغ است
اگرچه عاشقی ،عاشق ترینی
اگرچه سر به زیر و نازنینی
ولی من حال بدبختی ندارم
وَ تاب لحظه ای سختی ندارم
ندارم حال بی پولی کشیدن
که لرزد این دلم وقت خریدن
ندارم طاقت مستاجری را
حکایت های آن تام و جری را
برو دنبال کسب با کلاسی
که از جیبت ببارد اسکناسی
بخر یک خانه در اطراف تجریش
سپس بگذار ای مجنون قدم پیش
بیا با کامیونی از هزاری
که تا صحبت کنیم از خواستگاری
آب را باز نکن
خشکسالی است پسر
نه که اصلا ، ولی
نازنینم کمتر
باز بگداشتن آب روان
وقت مسواک چه معنا دارد
دوست دارم که بدانم پسرم
شر شر آب تماشا دارد؟
شاید این آب زلال
مقصدش هست یک استخر قشگ
می رودی تا که بشوید یک بنز
چند ساعت رَوَد از توی شلنگ
آب را باز نکن
یک جکوزی شاید
مانده بی آب پسر
آب ،او می خواهد
شاید این آب روان
ول شده پای شن و سیمانی
تا که یک برج به بالا برود
عالی و خوشگلک و مامانی
آب را باز نکن
اب را باز نکن
میکنی رنگ عوض هی که شما بوقلمون
نیســـتی ثابت و یک رنگ چرا بوقلمـون
هر طرف باد بیــــاید به همان سو بروی
میزنی یک دو سه تا ساز و نوا بوقلمـون
هرطرف منفعتی داشت شـــوی آنطرفی
کرده ای خویش درامواج رها ، بوقلمون
گاه دم می زنی ازعشقِ گرایش به اصول
می شوی گاه تو اصــــلاح گرا بوقلمون
میپری دائم از این شاخه به آن شاخه چرا
روی یک شاخــه بمان مرغ بلا بوقلمون
یا که ازراست برو یا زمیان یا که ز چپ
نازنین محبوب کم پیدا برنج
بی تواین بشقاب احساسم تهی است
پس چه شد کفگیرمهرت نا برنج
تازگی خیلی تو بالا می پری
من نمیدانم عقابی یا برنج
رفته بودم ازپیِ یک وامِ توپ
تا خریدارت شوم زیبا برنج
ناز کمترکن، دلی آور به دست
مُردم از خاگینه خوردن ها برنج
آن چلو ماهیچه ها یادش بخیر
دلمه ها ،آن کته ها حتی برنج
بوی نفتِ سفره رنجاندت مگر
کاین چنین رفتی تو برق آسا برنج
در نشستی همسرم می گفت که:
"من تورا می خواهم اما با برنج
اینکه قبلا می خریدی شرط نیست
مرد میدانی بخر حالا برنج"
اقتدارم را شکستی آفرین
واقعا گل کاشتی ، بابا برنج
ای الهی شتّه بر جانت زند
کاین چنین کردی مرا رسوا برنج
کفشدوزک کفشامو می دوزی برام
میــــــدونم که خیلی دلسوزی برام
کفشامو اولِ عیدی خریدم
من فقط پاشنشونو ور کشیدم
پاره شد یک دفه ، چینی بود آخه
تو بگو که تقصیر کی بو دآخه
کفشای ساخت وطن گرون شده
چونکه چرم کرگدن گرون شده
چی ؟ میگی که کفش چرمی نیس دیگه
نه بابا هرکی به هرکی نیس دیگه
حالا باشه ، شما بهتر میدونی
هرچی باشه ده ساله تو تهرونی
کفشا قلابی شده کفشدوزی جون
از اونا مونده یه قیمت گرون
میدوزی واسم حالا کفش منو
با یه پونصدی تو تا کفش منو
یا توهم انصافتو خورده کلاغ
دل مهربونتو برده کلاغ
سر کوچه مون یه کفاشی داریم
اما بسته دستِ شیطون رجیم
هرکوکی که می زنه هزارتومن
می گیره از من و از امثال من
نمیدونم چرا اینطوری شده
دیگه میلیونر شدن فوری شده
یکشبه می خوان که مایه دار بشن
دوس دارن که زانتیا سوار بشن
کفشدوزک خلاصه می دوزی یانه
واسه من بگو که دلسوزی یانه
این سروده را روز شنبه چهارم خرداد 87 در شب شعر شکر خند خواندم
خب دیگه بچه های گل ،بازی و قیل و قال پر
کفش یه کم گرون شده ، بسکت و فوتبال پر
"میوه که پر نداره"را من نپذیرم از شما
چون که ز هندوونه تا، گرمک و پرتقال پر
رفت برنج دمسیاه، سوی دبی به اشتباه
دودی و استخونی آه ، هردو چه بی خیال پر
ازسبد غذاییمون، مرغ ملوس و خوش زبون
بود چوریخت و بارِاون ،باعث اختلال، پر
گوشت، طلای قرمزه ،چونکه طلا نمی پزه
چمچه و دیگ و دیزی ومنقل و هم ذغال پر
بر بری و لواش مون، رفته بشه یه کم گرون
پس دیگه با پنیر و نون،لقمه و عشق و حال پر
سفره گرفت بوی نفت، ماهیه بو کشید و رفت
کو قِزلی برای تفت، کپور و هم کفال پر
وای که رفته تا کجا ،نرخ اجاره خونه ها
یعنی اجاره کردنه ، لونه ی یک شغال پر
هر پسری که روشنه ، حلقه به در نمی زنه
خونه ی بخت رفتنه ، دختر مش کمال پر
ماشین مشدی ممدلی ، خیلی بره تا آبعلی
سهمیه های تعطیلی ، حذف شد و شمال ، پر
خیلی ببخشید اگه شعر بنده نصفه نیمه است
چون وسط سرودنش، برق اتاق و هال پر

من هـــوای گلشـنم را دوست دارم
باغ و ویلای کنـــــــم را دوست دارم
بَه چه استخری چه آبی ، آفتــــابی
زیر خورشید این تنم را دوست دارم
شربت خوشرنگ زردا لـوی وحشی
آب سـیب کلمنــــــم را دوست دارم
عصرها از شاخه های سبز در سبز
آلبــــــالو کنــــــــدنم را دوست دارم
روی میز شام آن تیهو و کبـــــــک و
شمع های روشــنم را دوست دارم
خـانه ی تجریش ،آلاچیـــق فردیس
پنت هاوس جردنــم را دوست دارم
حجره ام ،انبار ســــیمانم، برنجــــم
سوله ی تیـــر آهنم را دوست دارم
عاشقم من ، مهربانم، با گذشـــــتم
دشمنان، حتــی زنم را دوست دارم
آه من بی انتـــــــــها مــادر زنــــــــــم را دوست دارم
خالی از رنـگ و ریا مــادر زنـــــــــــــم را دوست دارم
با تمام طعنـــه هایش ، نیشخندش ،اخــــــم هایش
من نمیــــــدانـــــــم چرا مادر زنـــــم را دوست دارم
نیست این از جلــــوه های زن ذلیــلی یا که از ترس
فارغ از این چیــــــــــز ها مادر زنــــم را دوست دارم
گرچه می بیند مرا چون خرس یا چون گرگ وحشی
من چو کبـــــــکی خوش نوا مادر زنم را دوست دارم
نیمه جان افتـاده ام در سی سی یو از دست ایشان
باز اما در کمــــــا ، مادر زنـــــــــــــــم را دوست دارم
چشم دیـــــــدارم ندارد،دائمــــــــــا اشکــــــم در آرد
لیک ریلکس و رهـــــــا مادر زنـــــــم را دوست دارم
با دخالت های بیجـــــا تیـــــــــره کرد این زنـدگی را
باز با شور و صفــــــــا، مادر زنــــــــــم را دوست دار
عرض کردم نیست از ترس ای عــــزیزان این علاقه
در خانه چراغـی و کتــــــــابی مانده است
یک پنجره رو به فاضــــلابی مانده است
ازپنــــــــــــج دهـه تـلاش فرهنـــگی من
بدبخــتی بی حـــد و حسابی مانــــده است
مانند همیـــــــشه جیبم از پول، تهــــــــی
یعـنی که فقط حال خرابی مانـــــــده است
مرغ از سبــــد غــــذایی ام پر زد و رفت
زان سینه ورا ن،چه حس نابی مانده است
دیریست که خاک می خـــــــورد منقل من
در سیخ ، فقـــــط بوی کبــابی مانده است
با کوچ غمیــــــن گوشت از دیــــــزی من
تنها نخـــــــود و کاسه ی آبــی مانده است
یک جــرعه ی دوغ ترش هم از پایــــــیز
در غربت شیــشه ی گلابـــــی مانده است
رفتـــــــــــــــــم زپیِ گرفتــــــن وام برنج
درخواست من گیــــرِ جوابـی مانـده است
از بس که غــــــــم تلـــــخِ گرانـی خوردم
دل درد شدید و پیچ و تابــی مانـــــده است
یکشنــــبه ی پیش ، همسرم رفت به قهـــر
یک عکس از او داخــل قابـی مانــده است
گوینـــــــــــد بخواب تا بخـــــــوابش بینی
ای بیخبــران چه جای خوابــی مانـده است
: