تبليغاتX
طنز سروده های عمو مصطفی

طنز سروده های عمو مصطفی

اجتماعی - فرهنگی

شنیدم که پیــــــــری ز فرزانـــگان

 بیامد به دکان تیـــــــــــــــمور خان

که بر طبـــــــق عادت، کتابی خرد

بخـــــــــــواند ازآن حـظّ وافـر بَرد

ولیــــــــکن کتـــــابی در آنجا  ندید

فضا را چو هرروز، زیبـــا  ندیـد

درآنجا فقــــــــط کلّه و پاچــــه بود

اجاق ودوتا دیگ ویک چمچه بود

به هرگوشه بنشسته  ده کلـــه خوار

همه خوش خوراک وهمه مایه دار

یکی مغز می خـــورد با اشــــــتها

یکی هـــم بنـــاگوش و پپــسی کولا

و تیــــمور،خنـــدان لب و با کلاس  

در آنجا فقـــــط می شمرد اسکناس

چنین گفت فرزانـــــــه  ای نیکمرد

ز تغییر شـــــغلت ،دل آمد به درد

چه شد کار زیبای فرهنـــــگی ات    

کجا رفت کــالای فرهنـــــــگی ات

تو گفتــی ببــــاید که مخ پروریــــم 

در این مملکت ،کلـّـــــه بار آوریم

نـــدیدی دگر کلـه ا ی   آکبــــــــند؟  

که رفتی پیِ کلـــــه ی گوسفـــــند؟

چنین گفت تیـــــــــمور،با طـنز که    

مگر دوری  از متن این جامعـــــه

ندانی کتاب از مُد افتـــــــــاده است  

کنـــاری به حال خود افتــاده است              

همه  ازرمان خوان و تاریخ خوان  

بشد منـــــقرض نسلشان ناگهــــان

که تا مانــــده  این کلــــه و پیـــــتزا 

چه کس می ستاند کتــــــــابی ز ما

دگر، حــالِ خوانــــــدن ندارد کسی  

دگر حال، اصـــــــــلا نـدارد کسی

در این دوره گر فکر و مخ پروری  

به فرهنــــگ و اندیشــه رو آوری

نبــاشد ترا اسکنــــــــــاسی  به کـار

عقب مانــــــــــی از مردم روزگـار

شدم کلـــــه پز تا که حالــــــــی برم  

که ویلا و هــــــــــم ماکسیما خرم

چو کار کتـــاب اینچنین کشک شد    

دوتــا چشم فرزانــــه پر اشک شد

+ نوشته شده در  دوشنبه سی و یکم تیر 1387ساعت 18:54  توسط مصطفی مشایخی  | 

کارمندی به رئیس اداره خود مراجعه کردو گفت : آقای رئیس این اضافه حقوقی که به من داده اید در مقابل اینهمه فعالیت و 12 تا بچه خیلی ناچیز است .

رئیس گفت : عزیزم توجه داشته باش که ما اضافه حقوق را به فعالیت در اداره میدهیم نه فعالیت در خانه!!

کارمنـــدی  گفت آقــــــــــای مدیر

صحبــــــتی دارم زمن تحویل گیر

این حقـــــــــوقم  بی نهایت کم بُوَد

حق بوقــــــــم بی نهایت کـــم بود

بنده ده فرزند دارم  ای جنــــــا ب

این یکی دفتر بخواهد آن کتـــــاب

دائما در خرج  کـــــــــم می آورم

قرض روی قرض هـــم می اورم

گفت در پاسخ، مدیر نکتـــــه سنج

گر حقوقت کــــــم بوَد از ما مرنج

آنچه در ابــلاغ و در فیش شماست

از برای کوششت در پیــش ماست

نی برای کوششت در خانــــــه نیز

بابت تولیـــــــــــد فرزند ای عزیز

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم تیر 1387ساعت 19:15  توسط مصطفی مشایخی  | 

ای وای اگر کنار اجنـاس

آید به وطن غذای چینی

از بیفتک رطیل و عقـرب

تا کتلت گربه توی سیـنی

آنگاه به جای قورمه سبزی

آید سر سفره ران میــمون

باید بخوریم جای کوکو

خاگینـــــه ی دنبلان میمون   

ازچیبس سوسک های چالاک

تا برگر و پیتزای خرچنگ

همراه پلو بجای قیمه

باید بخوریم پای خرچنگ

باسیخ کباب ، مار بوآ

باید بپزیم روی منقل

دم پختک چشم  قورباغه

باید بخوری بدون کل کل

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم تیر 1387ساعت 18:42  توسط مصطفی مشایخی  | 

 

 

در روشنی چراغ کوچــــــه

دیدم که چو ماهتاب بودی

با مانتو و روسری چه خوشتیپ

هرچند که شل حجاب بودی

دیدم که تبسمت چو گل بود

ای زنبق خوشگل و شکوفا

افسوس که بود در کنارت

یک مرد خشن به نام بابا

می خواستم از تو من بپرسم

ای تازه بهار من ،که هستی

تصمیم به ازدواج دارم

اقدام کنم تو پایه هستی؟

آنوقت که  برق کوچه شد قطع

گم کرد ترا دوچشمم آن شب

ازدرد فراق تا خود صبح

می سوختم ای عزیزم از تب

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم تیر 1387ساعت 17:38  توسط مصطفی مشایخی  | 

خوش به حالت آلبــــــالو می خوری

آب اناناس و هلــــــــــــو می  خوری

یک قدح شربت به وقت تشــــــنگی

بیشتر هم  آبلیـــــــــــمو می خوری

می خری بادام و مغز پســـــــــته را

در کنــــــــــــــــار ماه بانو می خوری

بی خیـــــــال این تورم ظهـــــــــر ها

کبک وبلدرچین و تیـــــهو می خوری

عصر ها ســــیرابی و هم شیـــر دان

می روی این سو و آنسو می خوری  

شام هم چیزی سبک چون ران مرغ

 یا کباب بره  آهــــــــــــــو می خوری

کی چو ما صبـــــــحانه باشد شام تو

کی چو ما یک لقمه کو کو می خوری

کی چو ما ها کاله جوش و اشکنـــــه

می نشیـــــــنی روی زیلو می خوری

چونکه دلالی و دائــــــــــــــم می رود

پول تــــــــو بالا ز پارو، می خــــــوری

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم تیر 1387ساعت 20:33  توسط مصطفی مشایخی  | 

خیلی دلـــــم زدنیـــــا گرفتـــه است

ازامتداد غربت اینجا گرفتــــه است

یک دوست صمیمی بگوکجــــاست

این جستجو نفسـم را گرفتــــه است

در فکرکوچــــــم اما چـــــــــه فایده

وقتی دلــم  سرا پا   گرفـــــته است

دیریست رســــم وآیـــــین عشق را

این پول لعنـــــتی از ما گرفته است

من هم به دیگران خـــیرم نمی رسد

درقلبم آه، فاصله ماوا گرفتــــه است

این روز ها  ،حرفــی زعشق نیست

رنگی زپول، سخن ها گرفتــه است

هرکس گرفته دو دستی کلاه خویش

این تکروی چه بد  پا گرفتـــه است

حالــم بد است حال شما چطــــــــور

قلب مرا که سرما گرفتـــــــــه است

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم تیر 1387ساعت 1:15  توسط مصطفی مشایخی  | 

روسریتـــــــو بکش جلو دخترم

اینجوری تو کوچــه نرو دخترم

زلفتوکردی تو پریشون کی چی

گردنوانداختی تو بیرون که چی

پاچه ی شـلوار تو خیلی کوتاس

پرگلکم ،اینـــجا مگه برمـوداس

اون رژتم خیلی غلیـــظه دخــتر

سایه چشمــــتم که خـــیلی بد تر

مانتوی تو چسبون وخیلی تنگه

از همه بدتر اینــــکه آبی رنگه

عینکتم کـه خیلی تابلوس آخـــر

اونو نزن عجب تو خنگی دختر

عینـک طبــــــّـیتو بزن عزیزم

 گوش بده به حرف من عزیـزم

کفش جلو بسته مگر نــــــداری

ممنوعه این کفشا خبر نـــداری

تیپ تو هم چین یه کمی غربـیه

مثل جنیفریا که اون یکیـــه

اینجوری پا بذاری تو خیـــابون

تا برسی نیاورون و شمـــــرون

گفته باشم ، بهت تذکــــــر میدن

فکر نکن دست تشکر میـــــدن

پس یا بمون دخترکـــم تو خونه

یا اینکه اینجوری نشـــو روونه

روسریتـــــــو بکش جلو دخترم

+ نوشته شده در  جمعه هفتم تیر 1387ساعت 19:25  توسط مصطفی مشایخی  | 

سرد است مادر، هیزمی را جستجو کن

از گرمی آتــــــش، برایم گفتـــــگو کن

در کوچه های شب، عجب برفی نشسته  است

مادر، برایم شعلــــــه ای را آرزو کن

صبری مرا براین هجـــــوم بادها نیست

با من نگو بر سردی این خانه خو کن

 جامم ننوشان از سبوی برد باری

 این باده نوشی ، تا به کی ؟ ترک این سبو کن

 یخ بسته مادر،  دست من، با دست مهرت

 این مجمر خاکستری را زیر و رو کن

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم تیر 1387ساعت 17:29  توسط مصطفی مشایخی  |