تبليغاتX
طنز سروده های عمو مصطفی

طنز سروده های عمو مصطفی

اجتماعی - فرهنگی

قمری عشق از دلامون پریده 

از یه هوای بد خبر رسیده

چهره ی زندگی  چه درهم شده

خونه یه کم مثل جهنم شده

شوهر و زن آینه ی دق شدن

از یه طرف بچه ها سِرتق شدن

تا ته کوچه میره سر صدامون  

رنگی نداره واسه هم حنامون

کاسه و کوزه  ها را ما شکستیم

تا بشه ثابت مثلا که هستیم

زیر یه سقف و دور دوریم از هم

رابطه مون  مثل پیاز و شلغم

یخ زده و سرده فضا ی خونه

به به از این فضای عاشقونه

شوهره  دل به دست غصه داده

دلخوره از تشکیل حونواده

مونده  تو خرج زندگی هاج و واج

دلخوره از فاجعه ی ازدواج

خانم خونه ، اخم  و آه و درده

عکسای روز عقدو پاره کرده

دلخوره که اسیر شوهر شده

حس می کنه بدجوری پر پر شده

بچه میگه پولاتونو شمردید؟

با چه حسابی  پس منو اوردید؟

طالبِ  باباییه  توپ و  خرپول

تا که  همینجور بغلته در پول

کو دل مهربون و صاف و ساده

شل شده تار و پود خونواده

خوبه  یک کم مثل شقایق بشیم

این دوسه روز عمرو عاشق بشیم

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم مرداد 1387ساعت 10:59  توسط مصطفی مشایخی  | 

 آن شنیدســــــتم که در آنسوی آب

پادشاهی  در میـان رختـــــــــخواب

گفت ای  مـردم بدانیــــــــــد الحـوار

قُلتُ  هــــذا الادعــــــا را  بیست بار

این ابو مــوسی که  از آنِ من است

تنب ها هم هردو (تنبان) من است

طنز پردازی شنید این گفتـــــــــه را  

پاسخش را داد شــــــــــــیوا و  رسا

گفت چون(تنبان) نمی آید به دست

بی ابو موسی که باشی بهتر است

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم مرداد 1387ساعت 12:48  توسط مصطفی مشایخی  | 

گفت روزی پیرمردی در محل

این که دارد میوه ، مردی بی حیاست

می فروشد میوه را خیلی گران

من نمی دانم که انصافش کجاست

گوش ما را می بُرد با تیغ خود

آفت این کیف و جیب و پول ماست

با زبان چرب و نرمش  روز و شب

خلق را می چاپد ایشان ، سالهاست

هیچکس اورا نمی گوید چرا

کسب و کارش ، جرم و اجحاف و خطاست

ساخته یک برج و بارو در ونک

صاحب ویلا و بنز و زانتیاست

هیکلش چون غول از مال حرام

کسب و کارش ناروا در نارواست

ازچه آخر می نماید  پیشرفت

هرکه اهل نادرستی یا جفاست

آن که از روی صداقت کار کرد

حاصلش ،چون بنده صد درد و دواست

گفتمش  ای پیر می بخشید  هان

این سوالت یک سوال نابجاست

اقتصاد اشکال دارد  بیش و کم

کار آن هم ، ای پدر جان  با خداست

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم مرداد 1387ساعت 11:5  توسط مصطفی مشایخی  | 

سلام علیکم آمیرزآقا

چطوره احوال شما

بچه ها خوبن همه شون ؟

خوب و بکوبن  همه شون؟

خاله گلابتون خوبن

دختر خوبتون خوبن

 گاوا که شیرشون خوبه؟

ماست و پنیرشون خوبه؟

چطوره حال باغتون

راستی خوبن الاغتون

من نوه ی خانم طلا

مهندسم   همین ورا

ناظرِ کشت زعفرون

عرض کنم خدمتتون

که وقت ازدواجمه

دنبال کارمن همه

مامان میگه که آتوسا

دختر ِ خاله خوبه  ها

اما خودم مخالفم

شلّه حجابه اون یه کم

هی رژ قرمز می ماله

خیلی غلیظ تر از خاله

روسریشم  میون سر

یه شال خیلی مختصر

موهای مش کرده داره

اونهارو بیرون میذاره

پاچه ی شلوارش کوتاه

مانتوی گل دارش کوتاه

خب اگه اون زنم بشه

پاره ی  این تنم بشه

وقتی میریم از خونه در

تو کوچه و کوی و گذر

جواب گشتو چی بدم

حرفی ندارم که بگم

باید بلرزه این دلم

دلهره می شه حاصلم

خلاصه که دردسره

دختر روستا بهتره

چارقدش دو متر و نیم

مانتوی او خیلی حجیم

نه اهل رژ نه عینکه

همینجوری عروسکه

مانتوی چسبون نداره

آبی و گلگون  نداره

شلوار او تا نوک شست

آستین او تا نوک دست

دکمه ی پیوسته داره

کفشای سر بسته داره

وقتی با اون بیرون میرم

کله مو بالا می گیرم

دیگه نمی لرزه دلم

نمیندازه تو مشکلم

حالا می خوام اگر بشه

البته این یه خواهشه

گلنسا جون ،دخترتون

بشه چراغ خونه مون

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم مرداد 1387ساعت 19:44  توسط مصطفی مشایخی  | 

به دام اون دو زلفـــــونت  اسیرم

بیــــــــا تا در ره عشقت بمیــــرم

دوباره برق هامـــون قطـع گردید

بیــــا تا از نگـــــاهت برق گیــــرم

 

به چشمم چون بهار و سرو نازی

چه خوب و باصـــــفا  ودلنــــوازی

شوم قربــــــون خورشـید نگاهت

برایم بهتـــــــــر از برق سه فازی

 

بیــــا حال و هــوای خانه ام باش

فـــروغ ایـن دل ویــرانــه ام باش

بیــا در وقت قطــــع برق، ای یـار

چـــــراغ روشن کاشانــه ام باش

 

دو چشمت روشنی بخش دلم شد

چه نوری از فروغش حاصلــــم شد

چو برق کوچه امشب  قطــع گردید

نگـــــاهت چاره ساز مشکلــم شد

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم مرداد 1387ساعت 1:3  توسط مصطفی مشایخی  | 

گفت یک مستــاجر از مسـتاجران

کای وزیر نازنیــــــن و خوش بیـان

خســـــــته ام دیگر من از آوارگـی

خـانه بر دوشم عزیزم همچــــنان

از صـــــــدای پای صاحبــــخانه ام

این دلم در لرزش است و در تکان

میـــــــــــــرود کل حقــــــوم  بابتِ

دخمــــــه ای در ماورای شهرمان

شرمسارم  دیگـر از روی زنـــــــم

طعنـه ها از سوی  مادر زن ،روان

زخمی ام  از نیشخند باجنـــــــاق

هم چنین خواهر زن  واز این و آن

وام بگرفتـــــم ، ولی افسوس که

خانـــه شد از بخت بد خیلی گران

وعــده فرمـــودید  ارزان می شود

قیمتش پاییــــن نیــــامد یک قران

کاش بــودم لا اقل  یک لاک پشت

داشتم یک خــانه ، آن هم  رایگان  

خوش بحالش   کفتر کاکل به سر

لانه می سازد چه راحت هر زمان

خوش بحال موش ها خرگوش ها

خوش بحال هرکه جزمن درجهان

آه آیـــــا می شود یکـــــــروزهـــم

من شوم دارای یک   آپارتمـــــــان

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم مرداد 1387ساعت 13:38  توسط مصطفی مشایخی  | 

من از آدم هــای  پر رو دلخـــــورم

کلّا از خفـاش و زالـــــو دلخـــــورم

زانکه می باشد سلامش پر طمع

از رفیـق منفعت جو دلخـــــــــورم

همچنـین از آنکه می چاپـــــد مرا  

تا بسازد برج و بارو دلخــــــــــورم

از خطـــای چشم سوپر میــوه که

بیــــندم چیــــزی چو یابو  دلخورم

بیشــــتر از این که بارم می کنــــد

سیب و زرد آلوی  کرمـــو دلخورم؟

بنده  از تعمیـــــــــیر کار خود روام

کو مرا پنــــداشت هــــالو دلخورم

من نمیـــــــــدانم چرا  خیلی از آن

رشوه گیر لوس  لپـــــــــو دلخورم

هم چنین ازدست  صاحبـــخانه ام

حاج عــــــــــزیز آقای  تلّو  دلخورم

ازتفاوت ، فاصله ، تبعیــــــض و از

واژه هــــای پول و پارو دلخــــورم

مـژده آمـــــد خانه ارزان می شود

خانه ی ارزانتان کو ؟ دلخـــــــورم

چـون گران شد از پریشب شامپو

عشق تاسی دارم از مو دلخــورم

گوشت خوب نذری ام را گربـه برد

زین سبب از نــام پیشو دلــــخورم

چونــکه می گوید به من مادرزنــم

ماکسیمای تو پس کو دلخــــــورم

از سقوط شعر و  آهنگ و صــــــدا

از تهی از این تتــــــلّو دلخــــــــورم

دیگـــــر از گلـــــزار و این افشار در

فیلـــــــم های آب لنبــــــو دلخورم

از نبود یک حقـــــوق  مشت و توپ

واز صبـــــــــوری های بانو دلخورم

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم مرداد 1387ساعت 13:43  توسط مصطفی مشایخی  |