تبليغاتX
طنز سروده های عمو مصطفی

طنز سروده های عمو مصطفی

اجتماعی - فرهنگی

مرتضی را همین ورا  دیدم

پشت یک بنز مشکی زیبا

در ترافیک  و دود حشتناک

شاد و شنگول و روبراه اما

تا مرا دید بی تعارف گفت

که کجا می روی بپر بالا

دعوتش را به جان پذیرفتم

رفتم و پیش او گرفتم جا

ساعتی از گذشته ها گفتیم

بعد ازاحوالپرسی و این ها

صحبت کار و پول پیش آمد

ناله سرداده ،گفتم ای آقا

زندگی نیست این که ما داریم

رفته تا عرش قیمت کالا

مرتضی گفت وضع من بد نیست

چونکه هستم دوشغله من حالا

صبح، پیش پدر زنم هستم

دارد او شرکتی در افریقا( جردن)

با حقوقش خریده ام ماشین

همچنین باغ و خانه و ویلا

عصرها هم معلمم ای دوست

می دهم درس، ورزش و املا

می دهم با حقوق آن هر برج

پول گازو موبایل و برقم را

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام مهر 1387ساعت 18:13  توسط مصطفی مشایخی  | 

مش رجب بود کمپلت بیمار

خسته از خرج شربت و کپسول

بر لب حوض خانه اش یک روز

پاکتی دید و داخلش چک پول

 مات و مبهوت از خودش پرسید 

آخر این پاکت از کجا آمد 

بخت شاید گرفته آلزایمر 

اشتباهی به سوی ما آمد

مش رجب دید پیش آن چک پول

کاغذی سبز رنگ و تاخورده

با پیامی به خط نستعلیق

از مدیر خزانه داری که:

خدمت شهروند عالیقدر

با سلام و ارادت و تکریم

چون که یارانه ها شده نقدی

سهم این ماه می شود تقدیم

بعد از آنهم نوشته بودایشان:

با ببخشید و پوزش بسیار

 چون نبودید خانه ، پاکت را

 پرت کردیم از سر دیوار

 مش رجب از سرور و خوشحالی

 نعره ای زد که خود پرید از خواب

 گفت عیالش خدا دهد مرگت

 من ندارم ز دست تو اعصاب

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم مهر 1387ساعت 22:40  توسط مصطفی مشایخی  | 

خانه ام چون مهد کودکها شده است

از وجود ده نوه غوغا شده است

دخترانم صبح ها در می زنند

بچه هاشان سوی ما پر می زنند

بچه هایی واقعاً چون زلزله

یک مصیبت ، یک بلای واصله

چون ملخ بر بوستانم می زنند

آتشی بر آشیانم می زنند

آفت کابینت و یخچال و میز

دائما دنبال هم در جست و خیز

هیچ چیز سالمی در خانه نیست

استکانی، قاشقی ،  یک دانه نیست

کم کمک دارم روانی می شوم

سکته ای  یا اینکه فانی می شوم

گاه گاهی هم سوارم می شوند

مرهم این حال زارم می شوند

آه عمری من سواری داده ام

دیگر از نا و نفس افتاده ام

دخترانم عصر ها در می زنند

بچه ها هم سویشان پر می زنند

 می روند آنها  خوش و بیچاره ما

خانه ای آشفته می ماند بجا

کاش اینجا غائله می شد تمام

 گفته  این دامادمان ، آقا حسام

بچه اش در خانه ی ما لوس شد

اینچنین  نالایق و منحوس شد

آن یکی هم گفته ما  کم دانشیم

در مسیر تربیت، یک چالشیم

ای بخشکی دست، دست بی نمک

این چه دنیایی است آخر ای فلک

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم مهر 1387ساعت 20:28  توسط مصطفی مشایخی  | 

امروز صبح  به اداره رفتم وآخرین حکم حقوقیمو گرفتم و دیدم بله  قانون مدیریت خدمات کشوری ،با نظام هماهنگ پرداخت، مو به مو اجرا شده  و مبلغ قابل توجهی که فکرش را نمی کردم به حقوق بازنشسگیم اضافه شده. بعد از مدت ها  گل لبخند در چهره ی خزون زدم شکوفا شد . مادرم همیشه به من می گفت الهی عاقبت بخیر بشی و حالا از این که دعای او درگیر شده بود و عاقبت بخیر شده بودم از خوشحالی، سر از پا نمی شناختم. ازاداره خارج شدم و به طرف نونوایی بربری براه افتادم  تا چارپنجتا نون دوآتیشه خاشخاشی بخرم ببرم خونه.مثل همیشه تو صف ایستادم ، نوبتم که رسید و نونهامو گرفتم  هزارتومن دادم به شاگرد نونوا  و منتظر شدم دویست تومن پسم بده  اما اون با تعجب گفت دویست تومن دیگه بده، گفتم  یعنی چی ؟ گفت نون خاشخاشی شده چارصد تومن. حقیقتش  یه کم وارفتم، اما گفتم خب حالا گیریم  یه نونی ام گرون بشه به جایی بر نمی خوره، ما که دیگه دستمون به دهنمون می رسه  و می تونیم از این برج، لنگه لنگه برنج بخریم واونچنان به نون نیاز نداریم.  از نونوایی به مغازه ی میوه فروشی رفتم تا بعد از سالها با دست پر بخونه برم ، وقتی به اتیکیت ها  نگاه کردم دیدم بله قیمت ها  نسبت به دیروز پرویز کلی بالاتر رفته اما یاد ارقام نجومی حکمم که افتادم دل و جرات پیدا کردم و دوسه کیلو انگور و پرتقال خریدم و بیست هزار تومن بابتشون پول دادم  و اومدم خونه،  وقتی در را باز کردم دیدم خانمم با سگرمه های درهم،یه  گوشه ماتم گرفته، گفتم چیه؟ گفت صاحب خونه زنگ زده و گفته حالا که حقوقتون زیاد شده  یا ماهی دویست هزار تومن بکشید رو اجاره یا تخلیه . لبخدی که تو اداره رو لبام نشسته بود بطور کلی پژمرد و خشک شد . با خودم گفتم نخیر مثل اینکه هنوز تا عاقبت بخیری خیلی فاصله دارم

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم مهر 1387ساعت 12:39  توسط مصطفی مشایخی  | 

به گورستون گذر کردم سراسر

شدم از کار این دنیا مکدّر

شنیدم ناله بابام از گور

که مامانت نره یک وقت شوهر

***

یکی درد و یکی درمان پسندد

یکی بابا یکی مامان پسندد

مو از مادر زن و بابا و مامان

پسندم آنچه  همسر ، آن پسندد

 ****

دلی دارم چو مرغ پاشکسته

ازین نرخ تورم ،خورد و خسته

برفتم شیرسوپسیتی بگیرم

بدیدم نصف شهر آنجا نشسته

****

دلا غافل زسبحانی چه حاصل

تو اصل اصل شیطانی چه حاصل

برو حیّ علی خیر العمل شو

تظاهر بر مسلمانی چه حاصل

***

به گورستان گذر کردم نهانی

شنیدم نغمه ای از شادمانی

بدیدم کله ای با خاک می گفت

عجب راحت شدم از این گرانی

*****

برای نان همه صف بسته بودند

دوتا سرپا  ، دوتا   بنشسته بودند

ولیکن بی خبر از اینکه  شاطر

تخلف کرده و بود و بسته بودند

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم مهر 1387ساعت 8:56  توسط مصطفی مشایخی  | 

شنیدُم خوشگلا سنگه دلاشُن

غریبی می کنن با  آشناشُن

تونم مثکه از اوناشی عزیزُم

که عین لیزره  برق نگاشُن

لک و لُچ، کچ ناکن، با تیغ اخمات

تیلیشُندی  دلم هی ناکلاشُن

مو بسکم چتّلی نشتم  تو مَلّه

دیه مردم دراُمد سر صداشن

ننم دیشو تو مچّد با مامانت

چینی گل کرده حرف و صوبتاشن

ننت گفته حسن بی کسب و کاره

ننم گفته  بزرگه او خداشن

ننت گفته که ماکسیما نداره

ننم گفته ناکن از هم جداشن

فرِسّادی تو امرو  صب  پیامک

که صوبت می کنی امشو باها شن

دوواره پیغُمی دادی  چواشه

که کشکه خواسگارا ادعاشن

نوشتی با  کلاس و خوبن اما

امون از دسّ خالی بندیا شن

بشت گفتم،مودس وردار نیسّم

همینه عاشقا حال و هواشن

شنیدم  ناخوشن بابا ،  مامانت

مو میگُم  تا نامردن هردوتاشن

تو بل تا  ای عاروسی سر بگیره

الهی قربن درد و بلاشن

ملوچم ، ساختُم یه کپه از عشق

بیا ای کپه ئا ازهم نپاشن

 معنای لغات:

نا کلاشن: نخراشان    .            تیلیشندی: پاره پاره کردی

مچّد: مسجد              .           ملوچ: گنجشک

 چتلی : روی زانو نشستن   .      امشو: امشب

ملّه : محله

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم مهر 1387ساعت 13:41  توسط مصطفی مشایخی  | 

بوش با ایل و تبارش می رود

کاندالیزا  از کنارش می رود

به اوباما می سپارد کاخ را

بعد از این دنبال کارش می رود

بیل بردوش و کلاهی روی سر

سوی باغ و سبزه زارش می رود

خوب وقتی دوره اش پایان گرفت

دور از این بحران، قطارش می رود

چون که این بحران ندارد راه حل

کی امیدی بر مهارش می رود؟

دوره ی سرمایه داری رفتنی است

رو به سوی شام تارش می رود

 دوره ای دیگر فرا خواهد رسید

 همچنانکه انتظارش می رود

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم مهر 1387ساعت 0:20  توسط مصطفی مشایخی  | 

ای اوس رجب، چشم چرانی دیگه تا کی

این شور و شر عهد جوانی دیگه تا کی

دارای زن و بچه و کلی نوه ای تو

از شوق  زری ، جامه درانی دیگه تا کی

برخیز به ذکری و دعایی و ثنایی

ارسال پیامک به فلانی دیگه تا کی

هشتاد و دوسالت شده یک ذره حیا کن

اینترنت و ایمیل پرانی دیگه تا کی

با سوسن و سودابه و سیمین و سهیلا

هرروز، ملاقات نهانی دیگه تا کی

هرچند که محبوبه کمک حال ندارد

اما زتو  امداد رسانی دیگه تا کی

در کنج دکان، شوخی بد با زن مردم

بی واهمه و دلنگرانی دیگه تا کی   

آهسته تر ای پیر که با کله می افتی

در باغ هلو، اسب دوانی دیگه تا کی

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم مهر 1387ساعت 17:54  توسط مصطفی مشایخی  | 

غمم را من به مامان هدیه کردم

به بابا  درد پنهان   هدبه کردم

به فرزندانم از روی سخاوت

وجودی درب و داغان هدیه کردم

به همسر، روزگاری چون جهنم

ز روی عشق و احسان هدیه کردم

حقوقی را که از شرکت گرفتم

به صاحبخانه الان هدیه کردم

و امروز عصر ،جارو برقی ام را

به دندان های ویران هدیه کردم

به جای میوه  یک لبخند شیرین

پریشب ها  به مهمان هدیه کردم

دوپای سالمم را در صف نان

به وضع نابسامان  هدیه کردم

ریه های عزیز و نازنین را

به دی اکسید تهران هدیه کردم

طلای وقت را  امروز هم من

به پای راه بندان هدیه کردم

برای  جا شدن در کنج مترو

دک و دندان ، کماکان هدیه کردم

برایم لنگه کفشی ماند و آن را

به سطلی در خیابان هدیه کردم

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم مهر 1387ساعت 20:2  توسط مصطفی مشایخی  | 

گذشت این عمر ما درصف

تمامش ای خدا در صف

چه ساعت ها که در هر بانک

بماندم بی صدا در صف

برای یک دوتا سنگک

گرفتم صد بلا در صف

برای بستنی، حتی  

خرید پیتزا  در صف

عقاب وقت را ول کن

که گیری مرغ را در صف

برو روغن بخر آزاد

و یا اینکه بیا درصف

برای دکتر و درمان

مریض مبتلا  در صف

شود در نوبتت تاخیر

چو باشد آشنا در صف

گروهی ظاهراّ غایب

 ولی بگرفته جا در صف

نمی آیند اولادم

مجید و مرتضی  درصف

مگر وقتی که می بینند

هما و کیمیا در صف

برای جرعه ای بنزین

ژیان و زانتیا  درصف

برای گاز سی ان جی

دوگانه سوز ها درصف

تماشایی است  وقتی که

شود دعوا به پا در صف

به گوشت می رسد  صد فحش

به آوای رسا در صف

ببین آقا غضنفر را

چه ریلکس رها درصف

گرفتم دیسک و هم واریس

شوم آخر فنا درصف

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم مهر 1387ساعت 0:35  توسط مصطفی مشایخی  | 

پیامک زد شبی لیـــلی به مجنـــون

که هروقت آمـــدی از خـــانه بیرون

بیــــــاور مدرک تحصیــــــــلی ات را

 گواهیــــــــنامه ی پی اچ دی ات را

پـــــــــدر بایــد ببیــــــند دکتـــــرایت

زمانــــــه بد شده ،ای جان فـــدایت

دعـــا کن مدرکت جعـــــــلی نباشد

زدانشـــــــــگاه هاوایــــــی نبــاشد

وگرنــــــــه وای بر احــوالت ای مرد

که بابایم بگیــــــــــرد حالت ای مرد

چو مجنون این پیامک خواند وا رفت

به سوی دشت و صحرا کله پا رفت

اس ام اس زد از آنجــــا سوی لیلی

که می خواهــــــم ترا  قـــــدّ تریلی

دلـــم در دام عشقت بی قرار است

ولیـــــــــکن مدرکم بی اعتبار است

شده از فاکسفورد این دکترا فاکس

مقــصر هست در این ماجرا فاکس  

چه ســنگین است بار این جـــدایی

امان از دست این مــــدرک گرایـــی

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم مهر 1387ساعت 0:35  توسط مصطفی مشایخی  | 

راستی اسمم چه بود؟

خیلی وقت است آن را نشنیده ام

این روزها  همه مرا "حاجی"، "مشتی" ،" عمو " و "بنده ی خدا"، صدا می کنند

"آی یارو" هم شنیده ام

از آنجا که با احتیاط رانندگی می کنم  بعضی از رانندگان عجول به من "گاری چی می گویند

در اداره  چون خوب کار می کنم ، همکار های از زیر کار در رو به من می گویند          " مشنگ"

قصابی محله هم  که خیلی مودب است  مرا با وزیر اسبق کشاورزی اشتباه گرفته و هرروز که از جلوی مغازه اش رد می شوم کلاه از سر بر می دارد  و می گوید سلام آقای کلانتری   

 همسرم،از پنجم برج به بعد  مرا "آهای" صدا می زند

مادرم  به من می گوید"ننه"  و پدرم هم تا زنده بود مرا "دراز" صدا می زد

معلم هندسه به من  می گفت "شاقول" . و معلم فارسی  مرا گوساله صدا می زد وآقای معاون هم خودش را راحت کرده بود و بجای حفظ اسامی به همه می گفت "حیوونعلی" و معلم زیست شناسی  یادش بخیر چه "بزمجه ای " به من می گفت

اصلا خوب است اسمم را از توی شناسنامه ام خط بزنم

زیرا هیچکس مرا به اسم صدا نمی زند

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم مهر 1387ساعت 9:10  توسط مصطفی مشایخی  | 

 کم شده است این روز ها  ایمان خوب

قلب چون آیینه ، یک وجدان خوب

مهربانی ،قصه شد ،افسانه شد

کو دگر یک چهره ی  خندان خوب

ارتباطات صمیمی  کم شده است

ای دریغا از دوتا مهمان خوب

عاشقی هم عاشقی های  قدیم

از سر صدق و صفا دوران خوب

نیست جز در فیلم ها امروزه روز

قصه ی یک عشق  با پایان خوب

زندگی  اینروز ها گردیده چون

چای سردی  داخل فنجان خوب

شوهر و زن در طلاقی عاطفی

نام آنهم هست یک بحران خوب

بچه ها هم  حالگیری می کنند

منقرض شد نسل  فرزندان خوب

کم شده این روز ها  تعدادشان

کاسبان منصف و دکان خوب

پول داری  مخلص رویت شوند

می دهندت یک دوتا عنوان خوب

شل کنی باید سر آن کیسه را 

گر بخواهی سیب  وبادمجان خوب

پول داری می پزد شاطر  غلام

از برایت نصفه شب هم نان خوب

پول داری  می شوی مثل هلو

با دماغ و گونه و دندان خوب

پول باشد  ، از مریضی ها چه غم 

چون که داری دکتر و درمان خوب

پول معیار و ملاک ارزش است

 می شوی با پول  یک انسان خوب

پول داری  می شوی بابای توپ

پول داری می شوی مامان خوب

پول داری می شوی فامیل دبش

خاله ، عمه یا که  دایی جان خوب

شوهر بی پول  یعنی یک کنه

مردنش  هم آه یک فقدان خوب

از همین رو  وضع جوّی شد چنین

می زند طوفان به هر بستان خوب

آسمان هم سر گرانی می کند

ای دریغ از قطره ای باران خوب

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم مهر 1387ساعت 21:22  توسط مصطفی مشایخی  | 

سرده هوا کجـــــا میری شبونه

تب  کنی دارو و درمونت  گرونه

یخ می زنی بچه  مگر به حرفه

صحبــــت بارون و تگرگ و برفه

سُّر  بخوری سوژه ی خنده میشی

این زمونه بیفتی مات و کیشی

کو دست گرم و مهربونی با تو

تا که بگیره زیر شونه ها تو

اهل محل پنجره هارو بستن

سرده هوا تو خونه ها نشستن

 کجا میری تو این هوای برفی

 کوچه پر از گرگه  شبای برفی

 می شنوی صدای زوزه هاشون؟

مونده میون برفا رّد پاشون

گرگه دیگه رفته تو جلد آدم

سخته شناخت گرگ و آدم از هم

میوه فروش کوچه مون یه گرگه

کوزه ی چشم حرص اون بزرگه

چه گرگیه این سوپر محله

می خوره اسکناسو فلّه فّله

خب دیگه گرگا پیِ اسکناسن

ماهیتاً حریص و بی کلاسن

بد شده خیلی بد شده زمونه

سُّّر بخوری خرج دوا گرونه

سرده هوای کوچه های برفی

کجا میری تو این هوای برفی

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم مهر 1387ساعت 11:5  توسط مصطفی مشایخی  |