مرتضی را همین ورا دیدم
پشت یک بنز مشکی زیبا
در ترافیک و دود حشتناک
شاد و شنگول و روبراه اما
تا مرا دید بی تعارف گفت
که کجا می روی بپر بالا
دعوتش را به جان پذیرفتم
رفتم و پیش او گرفتم جا
ساعتی از گذشته ها گفتیم
بعد ازاحوالپرسی و این ها
صحبت کار و پول پیش آمد
ناله سرداده ،گفتم ای آقا
زندگی نیست این که ما داریم
رفته تا عرش قیمت کالا
مرتضی گفت وضع من بد نیست
چونکه هستم دوشغله من حالا
صبح، پیش پدر زنم هستم
دارد او شرکتی در افریقا( جردن)
با حقوقش خریده ام ماشین
همچنین باغ و خانه و ویلا
عصرها هم معلمم ای دوست
می دهم درس، ورزش و املا
می دهم با حقوق آن هر برج
پول گازو موبایل و برقم را
