بوی اوره با نسیم آمیخته
حس نابی در وجودم ریخته
تا که گشتی می زنم در بوستان
می شود این بو طراوت بخش جان
یک مسافر می دود آشفته حال
می زند از بی قراری بال بال
پشت یک دیوار می گیرد پناه
تا شود آسوده از آن سوز و آه
یا که یک راننده از فرط فشار
می شود پشت درختی رهسپار
تا کمی حس سبکبالی کند
فارغ از آن حال بد، حالی کند
جوی ها به به چه جویی می شود
نصفه شب ها دستشویی می شود
ریشه های این درختان پیس پیس
کوچه های دنج و خلوت خیس خیس
بگذری چون صبحدم از زیر پل
می شوی مدهوش حتی پشت رل
گفت مسوولی که این طنزت خطاست
بوی اوره از حضور گربه هاست
گربه ها این گونه کاری می کنند
پشت هر گل ،سیل جاری می کنند
گفتم ای آقا نپیچانم دگر
دیده ام با چشم خود صدها نفر
من نمیدانم که عیب از آدم است
یا که تعداد دبلیوسی کم است


بانوی غم گرفته ی حسرت کشیده ام
کاش من هم به جای یک شاعر