تبليغاتX
طنز سروده های عمو مصطفی

طنز سروده های عمو مصطفی

اجتماعی - فرهنگی

 

بوی اوره با نسیم آمیخته

حس نابی در وجودم ریخته

تا که گشتی می زنم در بوستان

می شود این بو طراوت بخش جان

یک مسافر می دود آشفته حال

می زند از بی قراری بال بال

پشت یک دیوار می گیرد پناه

تا شود آسوده از آن سوز و آه

یا که یک راننده از فرط فشار

می شود پشت درختی رهسپار

تا کمی حس سبکبالی کند

فارغ از آن حال بد، حالی کند

جوی ها به به چه جویی می شود

نصفه شب ها دستشویی می شود

ریشه های این درختان پیس پیس

کوچه های دنج و خلوت  خیس خیس

بگذری چون صبحدم از زیر پل

می شوی مدهوش حتی پشت رل

گفت مسوولی که این طنزت خطاست

بوی اوره از حضور گربه هاست

گربه ها  این گونه  کاری می کنند

پشت هر گل ،سیل جاری می کنند

گفتم ای آقا  نپیچانم  دگر

 دیده ام  با چشم خود صدها نفر

من نمیدانم که عیب از آدم است

یا که تعداد دبلیوسی کم است

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم آبان 1387ساعت 20:51  توسط مصطفی مشایخی  | 

انگار صداقتی نمانده است

انصاف و رعایتی نمانده است

جز یکشبه بار خویش بستن

در شهر، تجارتی نمانده است

درجاده زندگی دریغا

جز پول، نهایتی نمانده است

کمرنگ شده  ولایت عشق

چون جای هدایتی نمانده است

می گفت  پدر که تا جهنم

فرزند، مسافتی نمانده است

بر این دل و نفس سرکش اصلا

اِعمال نظارتی نمانده است

یاران قدیم، دشنه بر دست

دردا که رفاقتی نمانده است

ازلیلی و شور و شوق مجنون

جز شعر و حکایتی نمانده است

در موزه ی دل، عتیقه شد عشق

چون  وقت ارادتی  نمانده است

داریم شتاب و یک خیال

آسوده و راحتی نمانده است

انگار برای زندگی هیچ

اوقات فراغتی نمانده است

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم آبان 1387ساعت 11:47  توسط مصطفی مشایخی  | 

گفت ژیلا به بینی اش روزی

خاک بر سر، چقد تو چلقوزی

گنده و بی اصول و بد فرمی

روی هم رفته زشت و مرموزی

چهره ام را تو  کرده ای بی ریخت

در دلم  از غم  آتش افروزی

دوستانم همیشه می گویند

وای دختر چه بد  دک و پوزی

بی تو من همچو  "مادُنا"  هستم

یا که چیزی شبیه این سوزی

ضربه فنّیت می کنم یک روز

فکر کرد ی همیشه پیروزی

گفت بینی که گوش کن  ای ارباب

خود چرا  می برُ ی و می دوزی

 در تو ایراد دیگری هم هست

فی المثل، اینکه کینه اندوزی

یا حسادت ، همین که پیوسته

زاتشش غافلانه  می سوزی

پس کمی هم به فکر آنها باش

تا مرا خوب بودن آموزی

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم آبان 1387ساعت 11:44  توسط مصطفی مشایخی  | 

شاید پیامکم به سهیلا  نمی رسد

اماچرا به لاله و تیـنا نمی رسد؟

ازسی چهل پیام که ارسال می کنم

یعنی یکی دوتاش به لیلا نمی رسد؟

آنوقت ها که دیر به مقصد نمی رسید

حالا چرا به نرگس و صغرا نمی رسد

پس فکر می کنیدکه اشکال درکجاست

پاسخ نمی دهند به من یا نمی رسد

ایراد اگر که هست دراین سیم کارت هاست

زیرا که سِند می شود اما نمی رسد

دلواپسم برای فریبا و نسترن

ازسوی شان تازه خبر ها نمی رسد

جک های دبش و توپ و خفن از شراره جان

یا عاشقانه های ثریا نمی رسد

دائم ز شیده  وقت ملاقات می رسید

یک فحش هم ز راحله  حتی نمی رسد

دارد تمام می شود این صبر و حوصله

امشب به هیچ وجه به فردا نمی رسد

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم آبان 1387ساعت 16:8  توسط مصطفی مشایخی  | 

مجردها مجرد ها از امروز

نه از فردا، همین حالا از امروز

برای رشد فرهنگ تاّهل

شود این چیزها اجرا از امروز

تئاتر و سینما تعطیل تعطیل

مگر با همسری رعنا از امروز

سفر با خود رو از هر نوع، ممنوع

و حتی با هواپیما از امروز

نخواهد داد رستوران غذایی

به مجنون های بی لیلا از امروز

شما در کُنج کافی شاپ ها نیز

ندارید ای عزیزان جا از امروز

شده در بوستان یا پارک ممنوع

ورود آدم ِتنها از امروز

نخواهد بود عابر بانک ها هم

به روی کارت هاتان وا از امروز

دوا درمان ، فقط با عقد نامه

ویا با مبلغی بالا از امروز

شما را می زند بابا سه نوبت

وهر نوبت دوتا تیپا از امروز

بنا گردیده پس گیرند  فوراً

کوپن های شما ها را از امروز

مجرد زیستن دارد جریمه

نمی صرفد دگر جانا از امروز

بگیرید ای مجرد ها شما هم

فریبا یا که یک ژیلا از امروز

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم آبان 1387ساعت 10:6  توسط مصطفی مشایخی  | 

 ازدواج حضوری مستقل  :                                 

در این نوع ازدواج، زن و شوهر با استقلال مالی کنار هم زندگی می کنند.

ازدواج حضوری  نیمه مستقل:

 در این نوع ازدواج ، زن و شوهر کنار هم زندگی می کنند اما از نظر مسکن یا خرج زندگی به پدر و مادر خود وابسته هستند.

 ازدواج غیر حضوری:

 در این نوع ازدواج زن و شوهر پس از عقد و عروسی ، هرکدام به خانه ی پدر و مادر خود می روند و تا به دست آوردن استقلال مالی ، فقط از طریق اینترنت و تلفن با هم در ارتباط هستند.

 ازدواج پاره وقت :

 ازدواجی است که برحسب ضرورت ،برای مدت محدودی انجام می گیرد.

 ازدواج مجدد:

بدترین نوع ازدواج است زیرا معمولا به کارتن خوابی منجر می شود.

 ازدواج صوری :

 ازدواجی است که بخاطر مهاجرت، گرفتن وام و یا مجوز تاکسی رانی و غیره انجام می شود.

ازدواج بالینی:

 این نوع ازدواج  با این تصور انجام می شود  که پدر و مادر فکر می کنند اگر همسری بر بالین فرزندشان باشد او اعتیاد را ترک می کند و یا دست ازمرض خیابان گردی و اینگونه کار ها بر می دارد .

ازدواج پسا مدرنیسم:

این ازدواج از کافی نت شروع شده ،مدتی با خوردن کافه گلاسه ادامه می یابد و در غروبی فوق رمانتیک در یک کافی شاپ تمام می شود.

 ازدواج یک جانبه گرا:

در این نوع ازدواج ها ، مبلغ مهریه بسیار بالاست .حق طلاق و حق انتخاب محل زندگی و مدیریت خانه با زن است  و مرد فقط حق نصب و تعویض پوشک و شستن ظرف ها را دارد.

ازدواج  مصلحتی:

در این نوع ازدواج ، خانواده ی پسر و خانواده ی دختر ،علی رغم میل باطنی ، بنا به دلایلی ، مصلحت را در ازدواج فرزندانشان می بینید.

ازدواج رقابتی:

 در این ازدواج، دختر بخاطر کم کردن روی دختر خاله و یا همکلاسی اش  با پسر با کلاس و پولداری  که اصلا دوستش  ندارد ازدواج می کند.

ازدواج جهشی :

 در این نوع  ازدواج ، دختر یا پسری که اصلا حال و حوصله ی سختی کشیدنهای اوایل  زندگی مشترک راندارند  با کسی که سالها از خودشان بزرگتر است اما  ثروت دارد ازدواج می کنند.

ازدواج دور اندیشانه: این ازدواج  با توجه  به دارایی ها و حساب های  بانکی پدر ومادر  طرف مقابل انجام می شود.

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم آبان 1387ساعت 11:0  توسط مصطفی مشایخی  | 

رفت پیری به سوی گورستان

مانده از کار این جهان حیران

با خودش گفت آخرش این است

این جهان ، شکل دیگرش این است

پس چه بهتر به بد نپردازم

 دل زحرص و طمع جدا سازم

این چموشی و این جفا تا کی

کم فروشی و این خطا تا کی

پولهایم دو قد  یک پارو

از کجا از جفا به این یا او

عمر بگذشت ای دل غافل

شد فقط پولِ ناروا حاصل

کار خیری نکرده ام هرگز

رد شدم دائم از خط قرمز

حا ل آن پیر ملتهب گردید

پس به  یکباره منقلب گردید

با خودش گفت از همین الان

گر ببخشد خدا شوم انسان

می شوم مومن وعدالت جو

کاسبی  خوب و منصف وخوشرو

پول ناحق به جیب خود هیهات

کاسبی با چنین متد هیهات

آب در شیر بعد از این هرگز

بدترین جای بهترین هرگز

پیرمرد این بگفت و زانجا رفت

شادمان  از بهشت زهرا رفت

ساعتی  بعد عهد  خود بشکست

رفت ومغرور در دکان بنشست

بد فروشی و کم فروشی کرد

همچنان باز هم چموشی کرد

بر سر این و آن کله بگذاشت

از سر آن و این کله برداشت

ای دریغا  از این فراموشی

 مستی ازبوی پول ومدهوشی

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم آبان 1387ساعت 20:22  توسط مصطفی مشایخی  | 

 

خوشا دولنـــگه ی در، که لنگه های همند

همیــشه پیش هم وهمیـــشه تای همنـد

نه از گــــــلایه خبر ، نه اخــم و آه و شرر

نه نغمـــــه های دگر، که همـــنوای همـند

به قفل و بند و کلون، نبسته دل که به هــم 

زروی عشق و طلب ، فقط برای همـــــــند

کنــــــــار خاطـره ها ،امــــــید و دلهـره ها

هنور محکـم و خوب ،پا بــــه پای همــــند

که دیـــــده در گذری ،  بدونه لنــگه،  دری

نمی شود ســـــپری،  که مبتـــــلای همند

خوشا دولنـــگه ی در، که آشــــــنای هم و 

نه مثل ما، من و تو،  که لنگه های همــند 

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم آبان 1387ساعت 13:12  توسط مصطفی مشایخی  | 

که می گفت ازدواج امری محال است؟

و نسل خواستگاران در زوال است

شده چندین برابر وامش ای دوست

نه یک میلیون ، چهل میلیون ریال است

 

چهل میلیون تو اکنون  وام داری

برو امشب برای  خواستگاری

عزیزم ، خوشگلم ، دیگر به من چه

که مثقالی  دل و جیگر نداری

 

برو در نوبت وام ای مجرد

همین امروز صبح ابلاغش آمد

ومقدارش چهل میلیون ریال است

مکن این لطف  بانک مرکزی رد

 

برو یک توک پا  تا بانک الان

که وام ازدواج آمد فراوان

بجنب و مجلس عقدی بپا کن

یهو دیدی  گرفت این وام پایان

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم آبان 1387ساعت 8:58  توسط مصطفی مشایخی  | 

دل به پیش صافکــاری بردم و گفـــــتم به او

صاف کن با چکش و سنــــدان خود، آنرا عمو

این طرف را خود پرستی ها زد و مالید ورفت

آن طرف از ضربه حرص و حسادت رفـته تو

جای دیگر را تکــــبر ، ضربه ای جانانــــه  زد

مابقی هم ضربه دید از نفس شوم کیـنه خو

صافکار آنرا نگاهی کرد و گفت  افسوس که

دیر این جا آمــــدی از بنده اعجــــــازی مجو

از سر غفلت  دلت را درب و داغان کرده ای  

نقطه ای سالـم دراین فرسوده ی اوراق کو

پس بده آهنگری  ذوبش  کند در کــوره اش   

تا  ز نو  سازد برایت  یک  دل  آییــــــــنه رو

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم آبان 1387ساعت 12:15  توسط مصطفی مشایخی  | 

ازفکر خرج یومیه ،خوابــــم نمی برد

یا اینکه یک دوثانیه نگذشته می پرد

روزی پیاز بوده فقط اشکخیز و حا ل

کو میوه ای که اشک مرا در نیــاورد

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم آبان 1387ساعت 15:48  توسط مصطفی مشایخی  | 

خدایا ببخشا که بد کرده ام

در عالم فقط راه  سد کرده ام

زدم در اداره چه زیراب ها

و همکار ها را رصد کرده ام

برای رسیدن به پست و مقام

چه پاها که محکم لگد کرده ام

ز خود خواهی و خبث دل با همه

چو گرگی که دل می درد کرده ام

برای رهایی ز شرّ  رقیب

مدارک از او مستند کرده ام

به دستم چه نان ها که آجر نشد

غلط های بی حصر و حد کرده ام

سراسر پر از چابلوسی شدم

دلم فول فول از حسد کرده ام

زدم برجک هر که بالا برفت

تلاطم بپا ،جزر و مد کرده ام

نه بی بهره ماندم من از لفت و لیس

نه شیرینی و رشوه رد کرده ام

خریدم دو ویلا  و باغ و زمین

موتور گازی ام، ال نود کرده ام

خدایا ببخشا که این  کار ها

زکمبود عقل و خرد کرده ام

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم آبان 1387ساعت 16:27  توسط مصطفی مشایخی  | 

 گفت روزی یک فرشته  کای جنـاب

آرزویــی کن که سازم مستـــــجاب

گفتمش می خواهم عمری جاودان

لحظه هایی بی غم و مطلوب و ناب

گفـت  این ممکن نباشد ای عزیــــز

این چنین عمری مگر بینی به خواب

گفتـمش پس جـای پارکی لطف کن

تا نمـــــانم  این چنـــــین پا بر رکاب

فکرکرد او لحـــظه ای آنـــگاه گفت

روی عمـــر جــــاودانت کن حساب
+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم آبان 1387ساعت 12:9  توسط مصطفی مشایخی  | 

 

 مـادرم با گریه مـی گفت ای پسر

 بر من و بر حـال من بنـــما نظـر

 گفـــته بابایت طلاقـــــم می دهـد

غصـه دارم کرده امروز این خبـر

از تو می خـواهم پشیـمانش کنی

تا  نگویــــد از جدایـــــی ها دگـر

ای بقـربانت عـوض کــن رای او

از تو مــی آید فقـــط رفــــع خطر

بابتش هم یک دومیلیون می دهم

تا کـه گـردد روزگارم چون شکر

گفتــمش نـرخ و بهای  این امور

پنج میلیون است امروز ای جگر

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم آبان 1387ساعت 19:33  توسط مصطفی مشایخی  | 

مش رجب دارد غم نان نیز هم

غصه ی دارو و درمان نیز هم

دارد او واریس وفتق وآرتروز

نصفه شب ها درد دندان نیزهم

شش قلو زاییده، دیشب همسرش  

آمده  یک خانه مهمان نیز هم

زیربار خرج های  زندگی

ده قلو زاییده ایشان نیز هم

شیرگاوش ازپریشب خشک شد

ناخوش احوال است الان نیز هم

پول محصولی که  تابستان فروخت

می رسد کم کم به پایان  نیز هم

در چنین بحران  بی پولی ، خرش

نعل می خواهد وَ پالان نیز هم

رفته دانشگاه آزاد  اکرمش

قوز بالا قوزشد آن نیز هم

بر مراد او نمی چرخد دمی

گردش این روزگاران نیز هم

 

+ نوشته شده در  جمعه دهم آبان 1387ساعت 18:22  توسط مصطفی مشایخی  | 

چون مسکن نداشت  خودش را دردل پدر زنش جا کرد

 وقتی به هوای تهران فکر می کنم غشای خاکستری مغزم سیاه می شود

از غصه ی گرانی دارو، مریض شد

وقتی پارکینگ آپارتمانش را فروخت ، فردای آنروز از بخت بد  در قرعه کشی بانک یک ماشین برنده شد

وقتی درروزنامه ها نرخ تورم را دیدم  رگهای چشمم متورم  شد

ازدواج ،بلند ترین اشتباه زندگی است

ایستادگی را در مترو و اتوبوس یاد گرفتم

بزی که روزنامه می خورد شیرش دانایی می آورد

بلاخره  سایه اش  آفتابی  شد

مادر زنم را خیلی دوست دارم زیرا او تنها کسی بود که با ازدواج  من و دخترش مخالفت می کرد

+ نوشته شده در  جمعه دهم آبان 1387ساعت 11:34  توسط مصطفی مشایخی  | 

 

درجشن دیشب ، چهره های خاکستری بود

هرکس به فکر کیش و مات  دیگری بود

بودند آنجا حاضر اما " خود" نبودند

در "خود نبودن" گوی سبقت می ربودند

معیار دعوت، نقشه ی جغرافیا بود

هرکس که ویلایش در آن محدوه ها بود

هرکس که ماشینی گران و خوش مدل داشت

 یا یک لپ گلگون واندامی خپل داشت

هرکس لباس مارک داری بر تنش بود

یا از حریر و اطلسی، پیراهنش بود

بودم در آنجا  من  فقط  یک فیلمبردار

آنهم برای اولین و آخرین  بار

در بهترین حالات، مهمانها  رسیدند

با شخصیت ،بالای مجلس می دویدند

کاناپه هارا بین خود تقسیم کردند

لبخند مصنوعی به هم تقدیم کردند

رد و بدل شد یک سلام از روی عادت

یک جرعه نوشیدند از لیوان شربت

وقتی که  آهنگ منیت ساز کردند

با نوع  گوشی هایشان آغاز کردند

آنگاه صحبت از محل زندگی شد

از خانه و ویلا و از دارندگی شد

ازکوچه های با کلاس، آنجا سخن رفت

ازکفش و کیف واز لباس آنجا سخن رفت

از نوع استخر و جکوزی یاد می شد

ازمبلمان ، گاهی سخن ایراد می شد

دار و ندار خویش را بر رخ کشیدند

در بین صحبت های همدیگر پریدند

صحبت شد از حجم سفر ها یی که رفتند

از استرلیا  واروپایی که رفتند

از پست های  عالی  اقوام گفتند

از مدرک بهزاد و هم بهنام گفتند

هرکس برای آن یکی می بست خالی

 تا اینکه گیرد از بغل دستیش حالی

شد میزبان آنشب سه ملیونی  پیاده

در راستای فیس و ابراز افاده

امروزه روز این است معیار تشخص

آشفته بازاری است بازار تشخص

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم آبان 1387ساعت 12:53  توسط مصطفی مشایخی  | 

  ازدواج نیمه مستقل ، ازدواجی است که بموجب آن زن و شوهر پس از عقد و عروسی،سالیان سا ل، یعنی تا روزی که  بتوانند اعلام استقلال  کنند  همچنان در خانه ی پدر و مادر خود زندگی می کنند 

 دختران ، لطفا کمی شوهر کنید

 رحم بر حال پدر مادر کنید

"درس می خواهم بخوانم"کهنه شد

جمله های دیگری از بر کنید

ازدواج ، عرابه ی خوشبختی است

پس مبادا چرخ آن پنچر کنید

این پسر ها ی ننر یا لوس را

بَه  چه خوش باشد که نان آور کنید

زندگی بی شوهر اصلا خوب نیست

ناخوشی می آورد باور کنید

این مجرد ها همه دلمرده اند

زنبق دل را چرا پر پر کنید

خوشتر آن باشد که با یک ازدواج

حال و روز خویش را بهتر کنید

ریخته در کوی و میدان ها پسر

با هنر مندی یک را خر کنید

مشکل مسکن ندارد غصه ای

کمتر این عشاق را منتر کنید

با عروسی های  نیمه مستقل

هنچنان در خانه ی خود سر کنید

پس عزیزان از همین فردا شما

دوست دارم واقعا محشر کنید

با کریم وآرش و هوشنگ و سام

 رو به دفتر خانه و محضر کنید

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم آبان 1387ساعت 19:34  توسط مصطفی مشایخی  | 

بانوی غم گرفته ی حسرت کشیده ام

اینبار دست پر، به حضورت رسیده ام

گفتی که بیــــــقرار طلا و جواهری

منهم دوگوشواره  برایت خریده ام

محبوب من، سه هفته ویکـروزمی شود  

آن شکل همچوماه شمارا ندیــده ام

گفتـی برو که شوهر بی پول ، شلغم است

تا طعنه های ناب شمارا شنیده ام

در پاچنار، کله پزی بازکردم و

از کار در اداره دگر دل بریده ام

بانو بیا ببین که چه وضعی به هم زدم

آن سال ها چه پوچ و چه بیخود دویده ام

انگار در اداره دوبالم شکسته بود

حالا نگاه کن به کجاها پریده ام

توفیق مرد، در متلک های همسر است

باشد درست یا نه، همین است عقیده ام

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم آبان 1387ساعت 12:40  توسط مصطفی مشایخی  | 

گربه ها بچه گربه ها بیدار

نابخوانم برایتان اخبار

روزگار ذباله خواری ها

رفت و دیگر نمی شود تکرار

شهرداری نوشته یک نامه

متن آن هم چه جدی است اینبار

گفته هرگربه ای نگیرد موش

ازجروجوی و جدول و بلوار

می کنیم اخته یا عقیمش ما

تا چو خود بی هنر نیارد بار

پس بجنبید ویک دو موش آرید

تا نگردید نقص فنی دار

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم آبان 1387ساعت 11:35  توسط مصطفی مشایخی  | 

فریدون هـم زآزیتا جدا شد

همایون دیشب از ژیلا جدا شد

خبرداری که بعد ازیک دوهفته

حسن یکباره از رویا جـدا شد

پریشب مادرم می گفت ناهید

بلا از شوهرش سینا جدا شد

بپرسید از من امروز عمه بلقیس

 که مریم ازسعید آیا جدا شد

رسید الان به دستم یک پیامک

که بی بی ازرحیم آقا جدا شد

همین دیروزاین مشتی ماشالا

گرفت عذرا واز کبرا جدا شد

از اینسو خاله لیلی ازفرامرز

از آنسو محسن ازرعنا جدا شد

چه سنگین است آمار جدایی

بباید از جدایی های جدا شد

وامروزعصر هم یکباره مامان

به اشک و گریه و ازبابا جدا شد

 

+ نوشته شده در  شنبه چهارم آبان 1387ساعت 20:12  توسط مصطفی مشایخی  | 

تو اخــلاقت عزیــزم افتــضاحه

به یک شکل بدی هم  افتضـاحه

تحمل ناپـذیراست  اخمــــــهایت

که بدجوری نه یک کم افتضاحه

نمیــدانی چقدر آن طعـــنه هایت

چه روشن یا که مبهم افتضــاحه

به طـــور کل، سراپای وجـودت

به عنــــــوان یک آدم افتـضاحه

چوهستی ساکت و بی روح دائم

ببخشید، عــین شـــلغم افتضاحه

چه فرقـی می کند اینـجا و آنجـا

تو باشی  کل عالــــــم افتضاحه

برایــم  یاد روز خواســــتگاری

چو می گردد مجسّم افتـــــضاحه

نــدارد همسری بــدخلـــق آنکس

که می گوید جهـــــــنم افتضاحه

 

+ نوشته شده در  شنبه چهارم آبان 1387ساعت 11:4  توسط مصطفی مشایخی  | 

  خانم بدو نفت اومــــده تو سفره

جاری شـده سهـمیه ها رو سفره

از توی اون بوی کپــــک پریده

شد دیگه با صفا و خوشبو سفره

بالاخره به وعـــــده ها عمل شد

رنگ و جلا گرفــــته بانو سفره

نفت اومــــــده، بپز غذای عالی

داره هوای غـــــاز و تیهو سفره

جوره دیـــگه پول ودلار نفـــتی

فقط می خواد یه دونه پارو سفره

هرچی  که می بینی حقیقت داره

 فکر نکن که کرده جــــادو سفره

                                                            عکس: از وبلاگ  به هیچ عنوان
+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم آبان 1387ساعت 20:46  توسط مصطفی مشایخی  | 

کاش من هم به جای یک شاعر

فوتبالیست بودم ای مادر

تا برآورد ارزشم  خیلی

بود ازاینی که هست بالاتر

توپها را به سوی دروازه

همچو دایی  چو می زدم با سر

می شدم گل میان این مردم

قهرمان می شدم در این کشور

ازچپ و راست می شدم تشویق

با چک و خود رو یا زر و گوهر

پیش رویم قراردادی  با

مبلغی  دبش و واقعاً محشر  

صاحب باشگاه و کافی شاپ

بودم وبورس های سود آور

تیترهر روزنامه، نامم بود

عکس من هر مجله را زیور

هر پری رخ  تلاش ها می کرد

تا که در چشم من شود دلبر

ای دریغا که کار فرهنگی

آنچنان نیست ارزشش دیگر

گر که عمری قلم زنی  اینجا

پر کنی صد هزار و یک دفتر

وقت پیری شود ترا حاصل

مجلس و لوح ویک دو سکه ی زر

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم آبان 1387ساعت 12:28  توسط مصطفی مشایخی  |