تبليغاتX
طنز سروده های عمو مصطفی
اجتماعی - فرهنگی

 گفت بی بی که فکر ما هم باش

فکر این پیر بینوا  هم باش

مادرت  ،غصه دار و  دلواپس

فکر بابات ، مش رضا هم باش

مصطفی زندگی که شوخی نیست

فکر فردای بچه ها هم باش

همسرت ، گلنسا ، زن خوبی است

فکر  این بنده ی خدا هم باش

گفته وبلاگ می نویسی تو

دور از این کار نابجا هم باش

مصطفی عاقبت نداردطنز

فکر این جوّ و این فضا هم باش

می شود پاک ،آبرو ریزی

فکر فامیل و آشنا هم باش

ول کن این کار دردسر آمیز

فکر آن جیب  نخ نما هم باش

این مسائل به ما چه مربوط است

 هرچه گفتند ، خب شما هم باش

جک بگو  یک لطیفه  سر هم کن

اهل گل گفتن و صفا هم باش

شمع و پروانه، سوژه ای عالی است

شاعری؟ پس غزلسراهم باش

تا کی  از درد  جامعه  گفتن

در خط ِشعرِ  واگرا هم باش

فکرِ نان کن که خربزه آب است

درنخ مدح یا ثنا هم  باش

ته کشیده برنج و قند آقا

راستی فکر لوبیا هم باش

+ نوشته شده در  شنبه سی ام آذر 1387ساعت 18:55  توسط مصطفی مشایخی  | 

 

ای دوست شب چله  لبـو می چسبد

بشتاب که تخـمه ی کــدو می چسبد

بعد ازدوسه  تا نه بلکـــه ده تا چایی

سمفونی هنـدوانه کـو ؟ می چسبد 

یک کاسه پر  از انارِ گلپـــــر زده هم

با خاله و عمـه و عمــو می چســبد

پشتِ سر این و آن  دوساعت  غیبت 

با یک دوسه یارِ فِت فتو  می چسبد

از قد و قـــــواره ی فلانــــی گفتـــن

یا خنده به ریخت این و او می چسبد

رنجاندن قوم و خویش با حـرف خُنک

بحث و جدل و بگو ومگو می چسبد

بی هیچ مقـدمه ، کمی هم صحبت

از مُرده و قبر و مرده شو می چسبد

جک گفـتن  و  سوژه کردن خانم ها

با صحــبتِ  صیغه و هوو می چسبد

آنوقت  کمــی بحث سیاسی کردن

از سفره و نفت، پرسجو می چسبد

از طنــز گذشته ،در شب  چله فقط

باحال گپی ،همچـو هلو می چسبد

گل گفتـــن و گل شنـــیدن از  هرجا

با همدم خوب وخنده رو می چسبد

با نیــــت پاک ،فال حافـــظ  خواندن

چون عشق و امید و آرزو می چسبد

********

تذکر:این شعر را با الهام از این دوبیتی خالو راشد سرودم

درسردی ماه دی لبو می چسبد
شب ها تشک وتخت وپتو می چسبد
ازبهرتو ای عیال خوش باورلیک
چون پیرشدی فقط هوو می چسبد!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم آذر 1387ساعت 16:42  توسط مصطفی مشایخی  | 

در کارگه کفشگری رفتم دوش

دیدم دوهزار کفش گویا و خموش

هریک به زبان حال با من گفتند

کو جمع خبرنگار و کو کله ی بوش

****

آن کفش که یک پیام اجمالی داد

دیدید به جرج بوش عجب حالی داد

 می گفت که ایستاده ام تا آخر

اما همه دیدند که جاخالی داد

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم آذر 1387ساعت 15:25  توسط مصطفی مشایخی  | 

بیخودی نگام می کنی که چی

هی به من سلام می کنی که چی

می رسد پیامکت سه تا سه تا

چت و متّ ،مدام می کنی که چی

غمزه های عاشقانه تا به کی

عشوه ها برام می کنی که چی

عصر ها همیشه روبروی پارک

پشت هم صدا م می کنی که چی

می شناسمت  تو اهل زنبقی  

با خود آشنام می کنی که چی

من که بی خیال و بی تفاوتم

بیخود اعتنام می کنی که چی

فکر کرده ای که من مجردم

هی خیال خام می کنی  که چی

همسرم هما  مربی جودوست

این چنین فنام می کنی که چی

می کُشد مرا ،ترا بدون شک

ذوقِ قتل عام می کنی که چی  

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم آذر 1387ساعت 2:16  توسط مصطفی مشایخی  | 

شد شب چلّه، غصه پنهون شده

عمه کتی  بی غم و خندون شده

کارش شده بشکن و بالا بنداز

شاده که میوه مفت و ارزون شده

رفته خیابون دیده هر مغازه

خربزه و هندونه بارون شده

رفته دیده انار ساوه مفته

تازه درشتیشم دوچندون شده

رفته دیده تنقلات عالی

پرسیده قیمتارا حیرون شده

پسته ی خندون دیده زیر قیمت

تخمه خریدن دیده آسون شده

دیده چه انگوری اورده حاجی

از خوشی امروز غزلخون شده

رفته دیده با گوشت و مرغ ارزون

شهر پر از بوی فسنجون شده

توکوچه مزقون می زده یه مردی

او  لگن خاصره جنبون شده

رفته خریده شبچره دو گونی

رو دوش اورده  طفلی داغون شده

سوی  مقامات پیامک زده 

بابت این ارزونی ممنون شده

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم آذر 1387ساعت 19:0  توسط مصطفی مشایخی  | 

 

 خبر: یک خبرنگار عراقی با لنگه کفش به جرج بوش حمله کرد

 و بدنبال آن بخشنامه شد که:

 ورود  مرد و زن  با کفش ممنوع

کجا ؟ برگرد آقا کفش ممنوع

بفرما یید اما پابرهنه

بفرمایید اما کفش ممنوع

ندارد مانعی بیرون از اینجا

ولی دیگر در اینجا کفش ممنوع

بفرمایید آنجا در بیارید

نه هرچیزی،  که تنها کفش ممنوع

از این پس لنگه کفش ، ابزار جرم است

و پرتابیدنِ تا کفش ممنوع

چرا با کفش ،آنهم  نوع سفتش

نمیدانید آیا کفش ممنوع

برای اهل و اصحاب رسانه

به تا کیدات بالا  کفش ممنوع

شده ابلاغ از سوی مقامات

که بعد از آن قضایا کفش ممنوع

خطر از بیخ گوش بوش بگذشت

ولی سوی اوباما کفش ممنوع

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم آذر 1387ساعت 20:7  توسط مصطفی مشایخی  | 

خواهر زنان بنده ، گل های روح پرور

من فکر می کنم که هستند دُرّ و گوهر

این اولی نسیم است  اما چو سیل و طوفان

از موج پر خروشش ،سالم نمانده یک در

این دومی پریچهر ،اما همیشه اخموست

او بر خلاف اسمش ، یک چیز وحشت آور

آن سومی است دلبر، اما نبرده یک دل

بنشسته تا بحال او  ،در انتظار شوهر

این چارمی شکوفه ، اما چو کاکتوس است

از تیغ آن زبانش ، دلها شدند پنچر

این پنجمی است مهتاب، اما همیشه ابری

دارد هوای گریه، لوسش نموده مادر

آن شیشمی دلارام ، اما چه ناشکیباست

در پشت رُل  همیشه ،انگار می برد سر

این هفتمی پرستو ، با مادرش  ذلیخا

هی سوی خانه ی ما ، دردا که می زند پر
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم آذر 1387ساعت 18:36  توسط مصطفی مشایخی  | 

تو باید که یک پست بالا بگیری

مقامی در اینجا در آنجا بگیری

سری بین سر ها در آری عزیزم

عناوین و القاب  زیبا بگیری

بجنبی و میزی تصاحب کنی

و در پشت آن میز ، ماوا بگیری

تو دیگر نشو خواهشاً مثل بابات

که هی قرض از احمد آقا بگیری

من امید وارم که مانند داییت

مدیری شوی، حق امضا بگیری

نشینی بغل دست راننده ات در پژو

حقوقی صد اندازه ی ما بگیری

دبی باشی و کیش با بچه هات 

برای زنت ماکسیما بگیری

کسی را که ماها نداریم ، باید

خودت شانه های خودت را بگیری

تو هرگز به جایی نخواهی رسید

اگردرد "ای کاش " و "اما "بگیری

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم آذر 1387ساعت 12:49  توسط مصطفی مشایخی  | 

هرجا به هر بهانه تاخیر می کنیم

از بیست ،سی دقیقه تا ...دیر می کنیم

جالب تر اینکه با هزاران دلیل هم

تقصیر های خویش ، تفسیر می کنیم

یا اینکه بی خیال، آماده می شویم   

یا اینکه  توی راه ، ما گیر می کنیم

چون قول ازدواج به دلدار می دهیم

اورا  در انتظار خود ،پیر می کنیم

با زنگ ،یا پیامک و ایمیل،دائماً

از صبرش، عاشقانه تقدیر می کنیم

در قولهایمان که تاخیر واجب است

یک کفش را  دوساله تعمیر می کنیم

با صد  برو بیا در انجام  کار ها

ما خلق را از عمر  خود سیر می کینم

تاخیر می کنیم و رفتار خویش را

یک اتفاق ساده  ،تعبیر می کنیم

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم آذر 1387ساعت 21:12  توسط مصطفی مشایخی  | 

 

دارد  دلی اسف بار  ،  همواره  کفش هایم

در جستجویت ای یار ،  شد پاره کفش هایم  

چون تاکسی گران است ،  این راه را پیــاده

طی کردم و چنین شد ،بیچــاره کفش هایم

تا کی، بگـــو که تا کـی ، بایـــد به راه باشم

شد واقــعا چو مجنـــون ،آواره کفش هایـم

وقتش رسیده یک کــم ، آدم شوی تو  زیرا

سوی دماغت آید ،یکبـــــاره کفش ها یـــم  

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم آذر 1387ساعت 12:35  توسط مصطفی مشایخی  | 

بی بی کنار سفره افطار می کند

او روح خانه  را نفس دار می کند

یک لحظه تا بحال یادش نرفته است

ذکری قشنگ را که تکرار می کند

راحت شده خیالش از بابت حسن

زیرا که سفت و سخت او کار می کند

با چرخ کهنه ای که مانده است از پدر

هر روز می رود لبو بار می کند

در شهرشان تمام مردم لبو خورند

کارش گرفته ، سکه انبار می کند

بی بی چقدر دوست دارد برای او

یک زن بگیرد  آی  اصرار می کند

اما حسن همیشه گفته است  بی خیال

زن  فکر مرد را گرفتار می کند

افکار او هنوز خیلی نپخته است

از روی معده حرف ، اظهار می کند

بی بی که دست بر نمی دارد از سرش

اورا  به ازدواج وادار می کند
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم آذر 1387ساعت 11:32  توسط مصطفی مشایخی  | 

بچه که بودم پدرم گفت که

ای پسرم  گوش به حرفم بده

پند مرا با دل و جان گوش کن

هرچه که گفتم تو همان گوش کن

صدق و صداقت نبر از یاد ،هیچ

راست برو اینور و آنور نپیچ

فعلِ حرام است عزیزم دروغ

می بردت سوی جهنم دروغ

آخرِ پندش، تلفن زنگ زد

زنگ  قدیمی شده، آهنگ زد

رفتم و گوشی بگرفتم به دست

گفت جوانی: پدرت خانه هست

تا که پدر آمد و فهمید کیست

کرد اشاره که بگو خانه نیست

من متحیر شدم از کار او

پس چه شد آن صحبت و آن گفتگو

پس چه شد آن صدق و صداقت که گفت

شد در این  لحظه چرا حرف مفت

 حرف و عمل چو نکه شد از هم جدا

شور شد این شله قلم کار ما

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم آذر 1387ساعت 14:48  توسط مصطفی مشایخی  | 

او نویســنده ی کتــابی چند

مثل"باران و خاک و گندم "بود

آرزویش ،گذشـتن از یک چاپ

تا رسیدن به چــاپ دوم بود

آرزویش ،شـــبیه یک رویا

یا که در حد یک توهّم بود

تا که خود بود، اسم و آثارش

در هیاهوی جامعه گم بود

روز رفتن رسید و تابوتش

روی دوش تمام مردم بود

آگهی های فوت او آنروز

در تکاپوی چاپ هفتم بود

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم آذر 1387ساعت 13:22  توسط مصطفی مشایخی  | 

کارگری زیر باران ،سنگفرش های پیاده رو را می کند

خسته که شد

آسمان را نگاه کرد و گفت:

خداوندا هرچه تلاش می کنم هنوزهم هیچ ندارم

 پیرمردی صدای اورا شنید وگفت:

 زیر سنگفرش های  پیاده رو بدنبال چه می گردی؟

 گفت : لوله ای پوسیده

 پیرمرد گفت: در جستجوی هرچه باشی خداوند همان را بتو می بخشد 

همانطور که هزار پیاده رو  لوله ی پوسیده  فرا روی تو قرار داده است 

چیز های بهتری جستجو کن تا خداوند همان را به تو ببخشد .

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم آذر 1387ساعت 11:10  توسط مصطفی مشایخی  | 

 

وقتی هوای عاطفه  غمرنگ می شود

مادر دلم برای شما تنگ می شود

هرچند بین ما دوسه دیوار فاصله است

بایک عروس بد، دوسه فرسنگ می شود

پیش فریده اسم شمارا که می برم

گیتار او  دوباره  بد آهنگ می شود

تا قصد  می کنم که بیایم به پیشتان

با لنگه کفش، پای چپم لنگ می شود

هرشوهری  چو من نشود  زن ذلیل  و موش 

در چشم او جُلنبر و الدنگ می شود

گفتید قانع اید به یک سطر و یک سلام

گفتیم با پیامک و تک زنگ می شود

با یک تماس، شد تلفن ها مصادره

آدم چقدر ظالم و دلسنگ می شود

مادر ببخش اگر به شما سر نمی زنم

گفتم که این بهانه ی یک جنگ می شود

هرچند بر کجاوه ی چشمم نشسته اید 

اما دلم برای شما تنگ می شود

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم آذر 1387ساعت 17:13  توسط مصطفی مشایخی  | 

از زبان یک معتاد

 دلم تنگ است مادر جان

برای کودکی هایم

برای روزگاری که

جهنم بو د دنیایم

صدایم می زدی میمون

به "بز" هم مفتخر بودم

به جای کُنج  دامانت

همیشه پشت در بودم

به من با حرص می گفتی

توهم مانند باباتی

قیافه ت مثل آدم نیست

شبیه عمه کبراتی

چه حالی بر تنم میداد

لگد هایت، کتک هایت

کنار گوش هایم هست

هنوز آثار چک هایت

برای خواهرم  مریم

عروسک می خریدی تو

اگر می خواستم چیزی

تو می گفتی برو گمشو

برای درد دندانش

مهیا بود صد دکتر

برای درد دندانم

 اسی خر زور و گاز انبر

دلم تنگ است مادر جان

برای دفتر مشقم

که با آن  ساختی موشک

برای بازی مریم

چه راحت بچه آوردی

و گفتی هرچه بادا باد

شد آن دردانه ات بدبخت

 شد این گوساله ات معتاد

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم آذر 1387ساعت 8:53  توسط مصطفی مشایخی  | 

قد کشیدم روز ها و سال ها اما چه سود

تا شدم با مهد کودک آشنا اما چه سود

یاد دارم خانم ابریشمی می گفت هی  

داستان آن بز زنگوله پا اما چه سود

در دبستان ،حفظ کردم شعر روباه و کلاغ

بیست هایم شد صد و هفتاد تا اما چه سود

در دبیرستان  هم به من جبر و فیزیک آموختند

خواندم آنجا شیمی و جفرافیا اما چه سود

بعد، دانشگاه  و کلی جزوه و درس و کتاب

پاس کردم واحد بسیار را اما چه سود

بعد از آن شهریه ها ،آن شب نخوابی های دبش  

فارغ التحصیلم اکنون  ای خدا اما چه سود

یک دوسالی بیشتر، منهم شدم جویای کار

سر زدم اینجا و آنجا ، هرکجا اما چه سود

می فروشم پیش بابایم انار و سیب و موز

باصدایی بس خوش آوا و رسا اما چه سود

هیچ یک از درس ها  این جا ندارد کاربرد 

درمخم هست "آلفا " حتی "بتا "اما  چه سود

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم آذر 1387ساعت 19:27  توسط مصطفی مشایخی  | 

 

عشق من ، محبوب من زیبا نگارم ، بربری

مونس صبحانه و شام و ناهارم ،بربری

ای تمام لقمه هایت بهتر از لازانیا

پیتزای سفره ی گلبوته دارم، بربری

بازگرد آرام جانم ،حالم اصلا خوب نیست

در تبم در التهابم ، بی قرارم بر بری

در فراقت واقعاً احساس پوچی می کنم

روز و شب مانند ابرم ، اشکبارم ،بربری

آن صفای املت و نوشابه ها یادش بخیر

با تو  ای زیبا تر از باغ و بهارم ، بر بری

رفتی و خون شد دل از پالا پریدن های تو

کم در آر  آخر دمار از روزگارم ،بربری

آب خوش هرگزنخواهد رفت پایین از گلوم

تا نباشی روبرو یا در کنارم ،بر بری

از تو خیلی بیش از اینها چشم یاری داشتم

بی مروت رفت از دست اعتبارم ، بربری

من به تو وابسته ام ،معتاد معتادم خفن

ای انرژی زا بیا ، خیلی خمارم بر بری

ناز کم کن چونکه یارای خریدن نیست نیست

یا بسوزی در تنور ، امید وارم بر بری

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم آذر 1387ساعت 10:59  توسط مصطفی مشایخی  | 

دو دستفروش

 آن یک کتاب می فروخت

 و این یک بستنی

 ظهر شد

 و شب

این یک با پولهایش

و آن یک یک با کتابهایش

به خانه رفتند

***

در مقابل دکه ی روزنامه فروشی

نگاهی به تیتر ها کرد

آنگاه  یک "نخ" سیگار خرید

تا تیتر روزنامه ها را

به افکارش  گره بزند

***

سه ماهی  می شد  که درپیاده رو

از کندمان و حفاری خبری نبود

دلواپس شد

با خود گفت

نکند حفار هارا اخراج  کرده باشند

نکند شوهرم  بیکار بماند

****

قبل از آنکه در ایستگاه آزادی پیاده شود

در های قطار مترو بسته شد

 و او با سیل جمعییت رفت و رفت و رفت

***

مدیر که شد

طرز راه رفتنش را تغییر داد

 همچنین

طرز نشستن ،دکور اتاق

و مدل پژ و اش را

اما بهبود در کیفیت کار را هرگز

***

هرطور بود سوار بر اتوبوس شد

اما  وقتی به مفصد رسید

هر طور بود نتوانست پیاده شود

***

 برای آنکه  در راه بندان بزرگراه جلال آل احمد

 حوصله اش سر نرود

کتاب "مدیر مدرسه" را می خواند

****

در شریعتی  همه چیز گرانتر از مولوی است

او هفت قرن از مولوی جلوتر است

در این هفت قرن قیمت ها خیلی بالا رفته است

*****

مغازه داری در خیابان "زرتشت"

یک قباره پارچه را به دوبرابر قیمت به من فروخت

کاش در ورودی این خیابان می نوشتند

دایر کردن مغازه بدون"گفتار، پندار و کردار نیک "  ممنوع است

***

 حسن به مادرش گفت:

معاون مدرسه به من می گوید گوساله

مادرش گفت:

حتما بی ادبی کرده ای گوسفند

***

چون دوست داشت همیشه  کارش در ارتباط با مغز و کله  باشد

بعد از آنکه قرض بالا آورد

کتابفروشی اش را به کله پزی تبدیل کرد

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم آذر 1387ساعت 11:36  توسط مصطفی مشایخی  | 

ریش مزن ریش مزن ، بچه ی ساده لوح من

بوته ی رشد خویش را، مکُن چنین تو ریشه کن

پست و مقام آورد، ترا به اوج می برد

خاک بر آن سرت شود، لگد به بخت خود مزن

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم آذر 1387ساعت 10:19  توسط مصطفی مشایخی  | 

یکی از مسئولان: فعلا رب گوجه فرنگی بخورید تا گوجه ارزان شود 

گوجه فرنگی تو کجایی کـــــجا

پر زدی از سفره ی ما بی صدا

آه تو هـــم ،بــــال در آورده ای

اوج گرفتــــی ، گلکـــم  مرحبا

ای تپـــــلو عیب ندارد بپـــــــر

از ســبد تغــــذیه ام شو   رها

هرچه که بود از  سبـد ما پرید

گوشت، برنج ،ادویه ها، میوه ها

رفتی و همرنگ تو شداین دلم

سبزی و نان بی تو ندارد صفا

املت ما بـی تو شده نیـــمرو

آنهمه احساس تو کو  ناقلا

گفت مقامی که ز رُبّت خوریم

تا که شود روی تو کم ای بلا  

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم آذر 1387ساعت 8:6  توسط مصطفی مشایخی  | 

پیامک دادم اما کو جوابش

نیامد هیچ از آنسو جوابش

پیامک چون که می آید به دستت

بده ای بدتر از یابو جوابش

 

چو می گویم سلامت در خیابان

ز رویم رو مگردان  نسترن جان

تو هم مانند نسرین و فریبا

بیا یک ذره آدم باش حیوان

 

زدم ایمیل ،اما هرچه ماندم

نیامد پاسخی یکبار مریم

چه لطفی دارد این گوساله بودن؟

کمی رفتار کن مانند آدم

 

لبی زیباتر از عناب داری

نگاهی  بهتر از مهتاب داری

فقط ای نازنین اشکالت این است

که یک مقدار در مخ تاب داری

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم آذر 1387ساعت 10:56  توسط مصطفی مشایخی  | 

عشق ، پل ظریفی است که بار سنگین ازدواج را بر نمی تابد.

ازدواج ،زیباترین واقعه است اگر در آخرین روز زندگی اتفاق بیفتد.

عشق پیری گر بجنبد، آمار ازدواج سر به فلک می گذارد.

پشت سر مرد خوشبخت ،یک زن با تدبیر است و روبروی زن بدبخت ،یک مرد بی تدبیر.

آشیانی که از عشق ساختیم با طوفان ازدواج بر باد رفت.

دو کبوتر عاشق می روند تا با پیوندشان ،عشق را روی شاخه های مهربانی جا بگذارند.

او  سوگند خورده بود مرا خوشبخت کند و به همین خاطر در روز خواستگاری به من  جواب منفی داد.

تا شقایق هست زن باید گرفت.

فکر کرد خواستگار در خانه اش صف کشیده ،بیخبر از اینکه آنها طلبکار های پدرش بودند.

لیلی را که بخاطر بدحجابی گرفتند باباش پیامک زد به مجنون که  کجا رفتی بیا در مورد تاریخ عروسی صحبت کنیم ؟

عشق های امروزی مثل شیر پاستوریزه  تاریخ انقضا دارد.

در دوران مجردی به آینده فکر می کردم و حالا فقط به گذشته می اندیشیم

دختران امروزی تنها نکته ای که از آشپزی می دانند پختن و جزغاله کردن مادر شوهر است.

ازدواج مثل روزنامه است و مادر زن ، ضمیمه ی آن.

عشق  هایی کز پی رنگی بود   از نفیرش مرد و زن نالیده اند

من از  نوع گریم  یوسف سریال دانستم

 که بی مفهوم می سازد تمنای ذلیخارا 

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم آذر 1387ساعت 10:39  توسط مصطفی مشایخی  | 

شنیدم که مادر زنی مهربان

از انواع کمیاب و  مرغوب آن

به خود گفت باید که با آزمون

سه داماد خود را بسنجم کنون

ببینم ثمر بخش و پرسایه اند

و یا وقت خوردن فقط پایه اند

بخواند اولی را به ویلای خویش

سپس طبقِ آن طرح زیبای خویش

بینداخت  خود را در استخر آب

صد البته با پوشش و با حجاب

شنا نا بلد بود و قدری خپل

در آورد جیغی از اعماق دل

چو داماد ، اورا در این حال دید

برای نجاتش چو  بت مَن پرید

به چنگ و به دندان و چوب و طناب

در آورد اورا از اعماق آب

و آن مهربان زت به این نیکمرد

همانروز یک ال نود هدیه کرد

چو نوبت به داماد دوم رسید

از او  نیز کاری شجاعانه دید

رسید امتیازش چو کامل به صد

به او هم ببخشید یک ال نود

و حالا ز داماد سوم شنو

بیامد خود از پس، شکم از جلو

چو مادر زن انداخت خود را در آب

نشست او به دور از غم و التهاب

دلآسوده نوشابه ای  کوفت کرد

به این خائنان می توان گفت مرد

بخود گفت او عمر خود کرده است

اجل سوی وی رو بیاوره است

به من چه که بر آب و آتش زنم

برای نجاتش کمر بشکنم

نجنبید یک ذره از جای خود

زن بخت بر گشته هم  غرق شد

چو فردا بر آمد بلند آفتاب

و برخاست آن خرس قطبی ز خواب

نگاهش بیفتاد در پارکینگ

به یک مرسدس بنز خوش رنگ و رینگ

و در برگه ای  دید این جمله را

فدایت ، پدر خانمت، اوس عطا

+ نوشته شده در  جمعه هشتم آذر 1387ساعت 21:32  توسط مصطفی مشایخی  | 

دوش دیدم مادرم را اشکبار

گوشه ای بنشته خیلی بی قرار

گفتم ای مادر چرا دلخسته ای  

هست این کارت به دور از انتظار

منبع خوب انرژ ی بخش ما

پس چرا بگرفته ای از ما کنار

غصه ای داری بگو ای دلنشین

قصه ای داری بگو  ای گلعذار

ای فدایت، سفره دل باز کن

کُنج دل ، جایی برای غم مذار

گفته بابا حرف  های دل شکن

یا گزندی دیده ای از روزگار؟

گفت مادر ای عزیزم، خوشگلم

بابت آینده  هستم  غصه دار

قیمت بالای نفت  این روزها

آمده پایین پایین  ای حوار

وضع ما شاید کمی بدتر شود

چونکه یک نفت است و صد ایل و تبار

گفتم ای مادر مگر نشنیده ای

صحبت آن یار خوب غمگسار

گفت تاثیری ندارد روی ما

نفت اگر آید به زیر ده دلار

پس ندارد جای غم یا غصه ای

چون نمی آید به "ما" اصلا فشار

پس بزن بشکن فذای خنده ات

باش بر فردای خود امیدوار

گفت مادر صحبت آن "ما"ی اوست

جزء آن ماییم ماهم ای برار؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم آذر 1387ساعت 17:55  توسط مصطفی مشایخی  | 

کوچک شدم در پیش فرزندم ، عیالم

بدجور بسته است این تورم دست و بالم

یادش بخیر آن روز های  پر ابهّت

در خانه  گم شد دیگر آن جاه جلالم

پول و محبت ، لازم و ملزوم هستند

این روز ها با  پول ،مردی ایده آلم

با  دست پر می آمدم یک عمر خانه   

امسال خرج زندگی ، بگرفته حالم

 گاهی مسافر می زنم  هرجا که باشد

این کار ها سخت است با این سن و سالم

آمد سراغم سکته دیشب در ترافیک

یارب  محبت کن  نگهدار از زوالم

مستاجرم در خانه ای  خیلی قدیمی

سقفش  نخواهد داد با برفی  مجالم

چیزی نشد در کل  ، سهامم از عدالت

اما شد آنقدری  که یکساعت ننالم

یکسال  هی گفتند و هی گفتند و دیروز

دادند سودش را و راحت شد خیالم

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم آذر 1387ساعت 12:0  توسط مصطفی مشایخی  | 

این شعر را در شب شعر طنز شکرخند۲۵خواندم

می گفت دیشب دخترم ، بابا چرا ما

همچون عمو، بنزی مدل بالا نداریم

مانند اودرکوچه های خوب جردن

آپارتمان  و در فَشَم ویلا نداریم

با بچه هایش می رود هرسال پاریس

ما یک سفرتا آبعلی  حتی نداریم

 سارای او دارد انار اما چرا ما

غیر از پفک سهمی از این دنیا نداریم

هروقت صحبت کردم ازشلواریا کفش

گفتید بعداً دخترم ،حالا نداریم

دارم روانی می شوم از بازپخشِ

مجموعه ی تکراری والاّ نداریم

وضع عمو تا آخر هر برج توپ است

از سوم هر برج ،پولی ما نداریم

بابا شما هم مثل او لیسانس دارید

آخرچرا او دارد  وماها  نداریم

گفتم عمو بالا بری مطلوب دارد

ما نردبانی کهنه هم  اما نداریم    

                                               نقاشی از محمد عزتی 

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم آذر 1387ساعت 21:52  توسط مصطفی مشایخی  | 

فائزه شوهر خسیسی داشت

شوهر بیق و پتّ و پیسی داست

اسم او بود ممقلی خر پول

غلت می زد  روز و شب در پول  

ممقلی آخر ِ خساست بود  

در پی پول  و کسب ثروت بود

فائزه در اتاقکی نمناک

بود از صبح تا به شب غمناک

فائزه بود یک زن بدبخت

زندگی سخت و روزگارش سخت

رفت و آمد نداشت با فامیل

آشپز خانه  و غذا تعطیل

چادرش وصله دار و خیلی بد

کفشهایش  به کهنگی می زد

یک سفر تا به آبعلی  هرگز

هدیه ای گرچه فنقلی هرگز

ممقلی عازم سفر تا چین

پیش رویش تجارتی سنگین

فائزه گفت :ممقلی، خرجی

ممقلی گفت: گفتی چی؟

فائزه گفت : گفتم پول

ممقلی گفت:حرف نامعقول؟

پول اگر دست  همسران افتد

آفتی واقعاً در آن افتد

می دهم بوسه جای پول ای زن

بوسه هایی ردیف و مَشت و خفن

ممقلی چون که  بی صدا دیدش

هفت یا هشت بوسه بخشیدش

روزها رفت و هفته ها بگذشت

ممقلی از مسافرت بر گشت

دیدعیالش عجب  گلی شده است

چیز باحال و قابلی شده ا ست

گفت عزیزم  چه کار ها کردی

رفتی و باز  نسیه آوردی ؟

فائزه گفت  بوسه هایت را

چنج کردم  ممقلی آقا

یک دوتایش  که نان و حلوا شد

چند تایش برنج  اعلا شد

مابقی هم گرفت عزیز آقا

بابت کشک و  روغن  و سویا

حرف هایم نترس شوخی بود

سبک آن یک کمی کلوخی بود

تا بگویم به هر جهت، باری

این نشد رسم و راه زن داری

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم آذر 1387ساعت 21:38  توسط مصطفی مشایخی  |