تبليغاتX
طنز سروده های عمو مصطفی

طنز سروده های عمو مصطفی

اجتماعی - فرهنگی

من با مداد چشم هایت می نویسم

هر روز یک دفتر برایت می نویسم

یک سطل کاغذ می شود اینجا مچاله

وقتی که از ناز و ادایت می نویسم

تا ظهر می خوابم همیشه بعد ازآنهم

تا نیمه شب ها در هوایت می نویسم

چون آدمی هستم اساساً سر به پایین

از قوزک و از شست پایت می نویسم

 من دوست دارم واژه هایم از توباشد

 فرقی ندارد از کجایت می نویسم

 وقتی که روی برف یا یخ می خورم لیز

 از خنده های دلربایت می نویسم

شب های که می آیی تو با سطل ذباله

از کفش های تا به تایت می نویسم

 از پوست های سیب و نارنگی و کیوی

از جعبه های پیتزایت می نویسم

 قصدم تویی این جعبه خالی ها بهانه است

 اقتاده در دام بلایت می نویسم

 گفتی که از تاریخ تو چیزی نگویم

باشد پس از جغرافیایت می نویسم

ناواردم در کار ایمیل و پیامک

با سبک دایی مرتضایت می نویسم

امروز و فردا می زنم دل را به دریا

یک نامه به داداش عطایت می نویسم

گفتی که چندین خواستگار توپ داری

دارم من از پرت و پلایت می نویسم

خالی نبند این روزها شوهر کجا بود

منهم همینجوری فدایت می نویسم

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام دی 1387ساعت 8:58  توسط مصطفی مشایخی  | 

 

کلّه را باید پر از افکار  فرهنگی کنیم

درهمایش ها فقط گفتار فرهنگی کنیم

توسعه در حوزه های اقتصادی کافی است

بعد از این باید تماماً کار فرهنگی کنیم

نقص ها در چهره دارد شهر دود آلود ما

خوشگلش باید که با ابزار فرهنگی کنیم

ابتدا باید  نما و ظاهر هر چیز را

منطبق با شاخص و معیار فرهنگی کنیم

مانکنی دیدیم اگر در پشت این بوتیک ها

بر تنش پیراهن و شلوار فرهنگی کنیم

روی تی شرت کسی دیدیم اگر عکسی فشن

با دوتا پس گردنی پیکار فرهنگی کنیم

مرد های هیز و مشکل دار را تخریب نه

چونکه باید حفظ این  آثار فرهنگی کنیم

در محیط ورزشی فحشی اگر آمد بگوش

صاحب آن فحش را احضار فرهنگی کنیم

یا اگر راننده ای  با قصد سوئی بوق زد

بوق را در گوش این بیمار فرهنگی کنیم

همتی تا قهوه خانه یا که  کافی شاپ را

اعتلا بخشیده ، از اقمار فرهنگی کنیم

در رهِ احداث دانشگاه غیر مختلط

مشورت با یک دوتا معمار فرهنگی کنیم

بد شده وضعیت این پارکها در سطح شهر

پس چه بهتر فکر یک گلزار فرهنگی کنیم

لابلای این درختان می پلکند عاشقان

کِشت باید بعد از این اشجار فرهنگی کنیم

می گذارد کامران با یار خود آنجا قرار

پس کمی برخورد یا اخطار فرهنگی کنیم

عصر ها در پارک می چسبد به دلدارش خفن

آدمش باید  که با هشدار فرهنگی کنیم

بهتر است این پار ک های باصفا را بعد از این

اختصاصاً پاتوق دیدار فرهنگی کنیم

یا که آنهارا زفردا نصف سازیم از وسط

پس مجزا با در و دیوارفرهنگی کنیم

شهرخود را با همین فرهنگسازی ها اگر

جلوه ی عالی ترین رفتار فرهنگی کنیم

جای اخبار حوادث می توانیم ای عزیز  

این جراید را پر از اخبار فرهنگی کنیم

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم دی 1387ساعت 22:12  توسط مصطفی مشایخی  | 

در پیش این و آن کمرم خم نمی شود

زیرا حریف عزت نفسم نمی شود

شاید به این  سبب، سرمویی برای من

اسباب پیشرفت  فراهم  نمی شود

ترجیح می دهم که بمانم همیشه آن

شخصی که پای بسته ی عالم نمی شود

پابوس و دستبوس شدن در امید پول

حتی خیا ل آن ، نه ، مجـسم نمی شود

آن کس که دور بُود از آیین نوکری

بر حفظ دستمال که ملزم نمی شود

بابا همیشه برسرمن داد می کشید

با خم شدن که چیزکسی کم نمی شود

می گفت یک کمی بله قربان بگو نترس

با یک بله کس اهل جهنم نمی شود

می گفت او به مادر پیرم که این پسر

چیزی بجز چغندر وشلغم نمی شود

او اعتقاد داشت  کمر های سفت و خشک

جزمایه ی فلاکت آدم  نمی شود

می گفت مادرم که  در این دوره، زندگی   

با سبک و شیوه های شما هم نمی شود

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم دی 1387ساعت 14:4  توسط مصطفی مشایخی  | 

در کلینیک پزشکان در ونک

پیرمردی با کلاس و  با نمک

بود دنبال پزشکی ظاهراً

دکتری با نام کیخسرو گشن

کوزه ی روغن به دوشش می کشاند

گاه گاهی بر زمینش می نشاند

خانمی را دید در آنسوی میز

گفت ای بانوی محبوب ای عزیز

پس کجا رفته است این دکتر گشن

بود ایشان واقعاً ناجی من

او مرا از چنگ مرگ آزاد کرد

هم زن و وهم بچه ام را شاد کرد

دارد آن  جراح حق بر گردنم

او محبت کرد و سالم شد تنم

حال ،من هم درحدود وُسع خویش

روغنی آوردمش از شیر میش

روغنی یکدست و خالص چون طلا

کو پزشکم تا دهم این هدیه را

گفت خانم  دکترت یکماه پیش

با تاسف ای پدر جان رفت کیش

گوشه ای بنشست غمگین پیرمرد

مدتی  خیلی طبیعی گریه کرد

گفت ای خانم دلم را سوختی

آتشی در جان من افروختی

آخر این روغن  که خیلی  پربهاست

درخور آن دکتر محبوب ماست

تا که آن بانو شنید این جمله را

در طمع افتاد و گفت ای باصفا

چونکه  حالا نیست آقای گشن

می فروشی کوزه ی روغن به من

پیرمرد آهی کشید و گفت  نه

من همین امروزمی افتم به ره

می روم تا کیش نزد دکترم

از نبودش بی قرار و دلخورم

گفت خانم پول خوبی می دهم

تا شوی راضی پدر جان بیش و کم

پیرمرد آهسته گفت ای خواهرم

کوزه ای دیگر برایش می برم

قسمت دکتر نبود انگار این

روزگار و روزی و قسمت ببین

باشد این روغن بفرما نوش جان

لطف کن نقدی  ولیکن  پول آن

داد خانم پول روغن را به او

سوی منزل  شادمان برد آن سبو

شادمان از این که خوش چیزی خرید

چون که هم زد کوزه را با چُمچه دید

روی آن روغن وَ زیرش ماسه است

کاسه ای در زیر نصف کاسه است

حیله وقتی با طمع دمساز شد

قصه هایی این چنین آغاز شد

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم دی 1387ساعت 21:16  توسط مصطفی مشایخی  | 

مسئولی گفت : مشکلات اقتصادی خانواده ها با عاشق بودن حل می شود

گفت مسوولی سخندان، چون همیشه شاد و خندان 

مشکلات اقتصادی می شود با عشق آسان

عاشقان دردی ندارند،  خانه ی سردی ندارند

چونکه با عشق است دنیا درنگاهاشان گلستان

تا به کی دنبال وامی تا به کی  دنبال قرضی

آنفولانزای تورم می شود با عشق درمان

صبح تا شب  ، صاف و ساده  ،در محیط خانواده

عاشقی کن تا  نبینی  سفره ات را خالی از نان

عاشقی کن تا تبسم ، چیره گردد بر تورم

تا شود این مرغ و  میوه یا که ماهی، مفت وارزان

عاشقی کن تا نمانی  نیمه های برج، بی پول

تا بیاید کش حقوقت ، خوب تر از بند تنبان

عاشقی کن تا اجاره خانه ات پایین بیاید

تا که یک ویلا بگیری  در بلندی های تهران

عاشقی کن  گاه گاهی ،  تا بیابی  هرچه خواهی

تا نبینی روی میزت  مانده تنها یک نمکدان

عاشقی کن تا بجای  قارچ یا سویا بریزی

در خورشتت  گوشت آن هم،  فیله های  توپ  یا  ران

ای خرت وامانده در گل ،چون نداری عشق در دل

می خوری دائم به  مشکل، هست وضعت نا بسامان

عاشقی کن تا ببینی می شود با این تورم

زندگی را کرد آسان ،با خوشی های فراوان

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم دی 1387ساعت 14:4  توسط مصطفی مشایخی  | 

او برای پاچه خاری  بی قرار می کند

چون که عمری در اداره پاچه خاری می کند

با تلاش و همتی  بی وقفه  در ساعات کار

پاچه هایی را  که می خارند، یاری می کند

می تراود از سر انگشتان  زیبایش  هنر 

واقعاً هم  کار های  ماندگاری می کند

او مدال پاچه خاری دارد از ده ها مدیر

چون که  در این راه ،کاری ابتکاری می کند

پاچه را  بی درد می خاراند او آنگونه که       

بر لب خارش شده ، لبخند جاری می کند

پاچه خاری پیش او اسباب رشد و توسعه است

روی این موضوع خیلی پافشاری می کند

هرچه دارد می توان گفت از همین خاراندن است

هرکه کاری می کند، او نیز کاری می کند

جد و آبادش ، تمام از پاچه خاران بوده اند

درحقیقت او فقط ،میراث داری می کند

هرکه می خواهد که گیرد جای در قلب  مدیر

پیش او  یک چند ماهی رهسپاری می کند

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم دی 1387ساعت 22:47  توسط مصطفی مشایخی  | 

این شعر را بر اساس داستانی  که استاد ارجمند، آقای رضا رفیع، در شب شعر شکر خند تعریف کردند سرودم.

 

یک مسافر کش ز راهی می گذشت

با سمندی زرد رنگ و توپ و مَشت

پیرمردی را کنار جاده دید

زد کنار و پیر هم بالا پرید

آن جلو بنشست شاد و خنده رو

چند متری آنطرفتر گفت او

پر شده پیمانه ات راننده جان

پس سرو ته کن به سوی آن جهان

بنده عزراییل  هستم با مرام

آمدم  جانت بگیرم والسلام

بر لب راننده گلخندی شکُفت

پیر  تا آن خنده اش را دید گفت

جوک نگفتم ؛ جدی است این حرف من

بنده عزراییل هستم واقعاً

گفت آن راننده از روی طرب

با سه تا مردی  که بودند آن عفب:

طفلکی  این پیرمرد از مخ رهاست

حرفهایش خنده دار و نارواست

مردها گفتند  کو پیر ای عمو؟

مانمی بینیم پیری روبرو

خسته ای، حتما خیالاتی شدی

یا دچار یک کسالاتی شدی

آن جلو تو، این عقب هم ما سه تا

نیست شخص دیگری در بین ما

تا که آن راننده  این صحبت شنید

شد هراسان ،رنگ از رویش پرید

یک نگاه انداخت بر آن پیرمرد

سکته را در قلب خود احساس کرد

در گشود و همچو قرقی  پر کشید

او فقط تا صبح، یکسر می دوید

چون که شد دور از سمندش آن جناب

پشت رل بنشست این یک  با شتاب 

پیرمرد و آن سه مرد ناقلا

در ربودند اینچنین آن خود رو را

دستشان در دست هم بود ای عزیز

بود باید بیش از این ، با هوش و تیز

 

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم دی 1387ساعت 17:9  توسط مصطفی مشایخی  | 

گفت مسوولی که سن ازدواج

رفته بالای چهل پنجاه سال

سیزده میلیون مجرد  پیش رو ست

با وقار و خوشگل و خوش خط و خال

کُنج کافی شاپ و رستوران و پارک

یا که گرم کسب و کار و اشتغال

پیرو این گفته اش افزودکه

نیست این آمار ، اصلاً ایده آل

گفت باید چاره ای تدبیر کرد

ناخوشایند است فعلاً این روال

آنطرف بی شوهر است آلاله جان

اینطرف بی همسر است آقا جمال

آن برای این پیامک  می زند

می زند این هم برایش بال بال

جرات اما کو برای ازدواج

چون ندارد طفلکی مال و منال

زندگی ها مثل دوران قدیم

نیست حالا ساده و در اعتدال

این پسر ها  بی بضاعت ،  کم توان

دختران هم طالب جاه و جلال

این تورم هم که از سوی دگر

می زند بر خواستگاران ، ضد حال

در چنین وضعی، مجرد های ما

می شوند از بیخ و از بُن بی خیال

ازدواج از نوع نیمه مستقل

ناموفق بود و یک  امر محال

پس چه باید کرد ای اصحاب فن

تارسد  پیوند در حد کمال

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم دی 1387ساعت 12:56  توسط مصطفی مشایخی  | 

                                       از زبان همسایه ای که

                                                 در آتش اعتیاد  می سوزد

 کاش می شد  جهت عقربه ها

 بار دیگر به عقب بر می گشت

مثل هر روز غروب از سرِ کار

هانیه خنده به لب بر می گشت

هانیه حرف نداشت انصافاً

همسری خوب، فداکار، عزیز

از سر عشق و محبت می گفت

ترک کن ترک ،عزیزم پرویز

گاه با  بغض غریبانه ی خود

گریه می کرد  که  آبم کردی

این اواخر گِله میکرد  که تو  

خسته و خانه خرابم کردی

هانیه رفت از اینجا شب پیش

آه انگار که بازی را باخت

طفلکی یک دو سه سالی  هی سوخت

طفلکی یک دو سه سالی هی ساخت

خانه بی هانیه یعنی مردن

لحظه ها ، گنگ ، عبث، بی معنا

کاش می شد که هنوز اینجا بود  

کاش می شد جهت عقربه ها ...

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم دی 1387ساعت 1:30  توسط مصطفی مشایخی  | 

خوشگل و است با صفا بره

با مرام و خو ش نوا بره

می شود پروار و مامانی

در هوای روستا بره

بختش اما همچنان تیره است

طفلک بی دست و پا بره

می شود همواره قربانی

در عروسی یا عزا بره

گیج  ، سردر گم ،بلا تکلیف

دائماً پا در هوا بره

خودرو هر کس می خرد ، در جا

می شود اول فدا بره

کُشته ی تیغ بلا گردد

تا کُند رفع بلا بره

می رسد وقتی دو جین مهمان

می شود مشکل گشا بره

روز نذری  می رود فوراً

داخل این دیگ ها بره

سیخ ،منقل،  عاشقش هستند

کی کنند آنان رها  ،بره

در طبیعت ، آی می چسبد

یک کبابِ توپ  ،با بره

مادرم  آن وقت ها  می گفت

با چه لبخندی  به ما  بره   
+ نوشته شده در  جمعه ششم دی 1387ساعت 14:42  توسط مصطفی مشایخی  | 

 

 

 

من اگر یک مرد سالارم ،ببخش

قلدر و خود خواه و جبارم ببخش  

گاه اگر سوی خشونت می روم

یا که خیلی  همسر آزارم ببخش

اهل هتاکی و پرخاشم اگر

خصلتاً  بد حال و بیمارم، ببخش

هیچ وقت از روی سالاری  اگر

من نگفتم ،دوستت دارم ، ببخش

زن گرفتم  من برای پخت و پز

تا نیفتد وقفه  در کارم، ببخش

عذر می خواهم اگر اینجوری ام

نیست استاندارد ، رفتارم، ببخش

در نگاهم  ناقص العقلی اگر

صاحب این کهنه افکارم ببخش

نازنین خاتون ،اگر نسبت به زن 

من چنین اندیشه ای دارم ،ببخش

مثل این آثار تاریخی اگر

مانده از دوران قاجارم ببخش

+ نوشته شده در  جمعه ششم دی 1387ساعت 12:17  توسط مصطفی مشایخی  | 

گفتی سرت درد آمده است از دود بسیار

دیشب کشیدم من برای آخرین بار

شش تای باقی مانده را هم خورد کردم

مانده است تنها جعبه اش در جیب شلوار

دیگر نخواهی دید دستم چوب کبریت

دیگر نخواهی دید از خاکستر آثار

حق با تو بود من واقعاً خود خواه بودم

حرف تورا اصلاً نمی فهمیدم انگار

برگرد ، دیگر  روز ها  خاکستری نیست

آن روز ها  دیگر نخواهد گشت تکرار

گفتم  ببخشید، از صمیم قلب گفتم

گفتم که جداً  ترک کردم، ترک اینبار

خوردم  قسم اما زدی لبخند ، یعنی:

دیگر از این دوز و کلک ها دست بردار

گفتی که مرد زندگیت اصلا نبودم

گفتی فقط خوبم برای جرز دیوار

از اولش هم غر زدی ، هی اخم کردی

اخلاق  و رفتارت،  کشیدم سوی سیگار

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم دی 1387ساعت 21:6  توسط مصطفی مشایخی  | 

یار من  هم اتفاقاً خوشگل است

واقعا یک کیس خوب و قابل است

با وقار و با ادب ، سنگین و مَشت

روسری ، مانتو ، حجابش کامل است

ساده  مثلِ شاد روحش ، عمه ام  

بی رژ و بی سایه چشم و ریمل است

مثل بی بی فزّه  که امسال مرد

چشمهایش  آبی  و دریا دل است

خاله رعنا را خدا رحمت کند

یار من هم مثل ایشان عاقل است

با پرستیژ، آپ تو دی، با کلاس  

عاشق نسکافه با کارامل است

اهل کافی شاپ اما نیست او

دائماًً پیش مامانش منزل است

کاش می شد باش  باشم در تماس

سیم کارتش حیف که ایرانسل است

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم دی 1387ساعت 18:1  توسط مصطفی مشایخی  |