تبليغاتX
طنز سروده های عمو مصطفی

طنز سروده های عمو مصطفی

اجتماعی - فرهنگی

خبر: سازمان ملی جوانان ، موظف به تشکیل مراکز همسر یابی در شهرهای پرجمعیت شد.

 

 

 

 

 

طی شد آن دوره ی مهجوری ها       دوره ی فاصــــــله ها ،دوری ها

دوره ی پیــــــــر پسر گردیــــدن      فصل ترشـــــــــــیدگی حوری ها

شد سر انجام ، گشایش حاصــل       خواندم امروز من این جــوری ها

                              که گذشت آن تب و آن بی تابی

                               باز شد مرکــــز همـسر یابی

می شـود کـــار از این پس آسان        ازدواج آمـــــــده در از بحـــــران

عاشقی را تو نمی بیــــــــنی که        تکیــــه داده به درختــــی گریان

میرسد سام به عشقش سوسن        می رسد هاله به عشقش پیمان 

                       می شود طی غم و آن بی خوابی      

                              باز شد مرکز همسر یابی

راه و بیراه ، همــــــه سد بودند         خواستــــگاران همگی رد بودند            

دختران و پسران  در سختــــی           تا چهل سال مجــــــــرد بودند                       

بود آمــــار عروسی پایـــــــین            مزدوج ها دو سه صـــــد بودند                

                               شد  هوا ی دلتان مهتــــــابی

                             باز شد مرکـــــز همسر یابــــی

می روی راز دلت می گویــــــــی          بی خــجل بودن و بی کم رویی          

مطمئن باش که درعرض دو رور           همسری خوب و خفن می جویی

می نویسی چه مدل می خواهی        بـور  یا مشکی  و چشم آهویـــی

                                    یا که یک دلبر لب عنابی         

                                   بازشد مرکز همسر یابی

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم بهمن 1387ساعت 16:53  توسط مصطفی مشایخی  | 

 

چو آمد روز عشاق و  ولنتیاین

غضنفر هم که قلبش بود آن لاین

به قصد انتخاب کارت پستال

برفت ازخانه بیرون شاد و سرحال

به دکانی رسید و داخل آمد

وکارتی در نگاهش خوشگل آمد

به دکاندار گفت ای  مهربانم

من ازاین خیل عاشق پیشگانم

بدیدم کارت پستالی در آن گوش

که با خط خوشی  بنوشته بر روش

" تو را من دوست میدارم فقط تو

طبیب قلب بیمارم فقط تو"

بده ده تا از آن  قربان دستت

محبت کن  همان اندازه پاکت

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم بهمن 1387ساعت 12:46  توسط مصطفی مشایخی  | 

هرچه کم داریم در بازار ، وارد می کنیم

تا که خالی می شود انبار، وارد می کنیم

هرچه می خواهند مردم از کره، ماش و نخود

تا درخت و تخته و الوار ، وارد می کنیم

با وجود اینهمه تحریم ها  ماهمچنان 

تا در آید چشم استکبار ، وارد می کنیم

سیب از لبنان و نارنگی ز پاکستان و بلخ

موز از اکوادر و داکار، وارد می کنیم

ذرت مکزیکی و چایی سیلان می خوریم

استکان و قوری از بلغار وارد می کنیم

گاو ها ی خوشگل و پرشیر و سرحال از هلند

زانطرف هم بره ی پروار وارد می کنیم

گرچه در گندم به مرز خود کفایی نائلیم

از همین اطراف ،یک مقدار وارد می کنیم

بانوان هرچند اهل ریمل و رژ نیستند

از دبی با درهم و دینار می کنیم

گرچه ما از کاپشن پوشانِ سرسختیم، لیک

گاه گاهی هم  کت و شلوار وارد می کنیم

در عزاداری ، اِفکت و سِنج و زنجیر و دوقُل

وقت شادی ، دنبک و گیتار وارد می کنیم

ما برای اُفت قیمت ها  برنج هندی و

مرغ ها ی منجمد، هربار وارد می کنیم

با تلاش و کوششی  بی وقفه از هرجای چین  

کیف و کفش و دامن گلدار وارد می کنیم

دوست داریم این جماعت شادمان باشند و سیر

از همین رو از در و دیوار وارد می کنیم

چون که تجهیزات داریم و کسی بیمار نیست

چند کشتی ناخوش و بیمار وارد می کنیم

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم بهمن 1387ساعت 12:11  توسط مصطفی مشایخی  | 

 

نام تو همیشه محتـرم می ماند

شعری است که در ذهن قلـم می ماند

گلواژه ی طنزهایت ای یار عزیز

سبز است و همیشه سبز هم می ماند

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم بهمن 1387ساعت 1:32  توسط مصطفی مشایخی  | 

انتـــــــــخابات دهــم درپیــش روست               وقت بحث و گفتــگوست

هر شعاری عالی و خوشرنگ و بوست              وقت بحث و گفتــگوست

رای دادن ، بی شـــــناسایی بـد است              پس شناخت آوربه دست

مخلص آنــــــم که گرم جستــجوست              وقت  بحث و گفتگوست

باز می گویـــد ،چــــه فرقی می کـند               این بـــُــوَد یا آن بــُـــوَد

هرچــــه باشد فرق بین این و اوست               وقت بحث و گفتـگوست

چشم ها را شست بایــد خوب خــوب               شد زمــــان رُفت و روب

تا ببینی کی شلـــیل و کی هلــوست              وقت بحث و گفتـگوست

گـــاه  ایـن آرای مــا احساسی است              باید از این کــــار، رست

رای بــــا درک درســـــــــتم آرزوست              وقت بحث و گفتـگوست

پای صـــندوق، نیست وقت انتـــخاب               زودتــــر آنـرا بیـــــــــاب

کشک شاید جای روغـن در سبوست               وقت بحث و گفتــگوست

نیست آنجا عرصـــه ی رو کــم کنـی               تا دلــی پرغـــــــــم کنی

یاوری کن آنکه راخوشفـکر وخوست               وقت بحث و گفتـــگوست 

پس مرو در شایعـــــات و سوء ظــن               چـــون خطـر داره حسن

انتــــــــخابات دهـــم در پیش روست               وقت بحث و گفتــگوست

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم بهمن 1387ساعت 14:20  توسط مصطفی مشایخی  | 

 

ننه همدم از گذشته گفت و گفت

از اجاق و دیگ و از هیزم و دود

که بله وقتی که ما جوون بودیم

بحز این تشت و لگن هیچی نبود

سرِ چله ی زمستون لب حوض

لب چشمه ، زیر اون بارش  برف

ننه بود و یک دوتا تشت لباس

ننه بود و شستن اونهمه ظرف

بچه ها مثل حالا کم نبودن

دیگه کمتر از هف هشتا نمی شد

با یه بچه یا دوتا بچه کسی

توی اون زمونه بابا نمی شد

همیشه یه بچه  روی دوشمون

یکی هم تو شکما  بود اونروزا

همشون ترگل و ورگل نبودن

یکی در میون می رفتن سرِ زا

می شدیم اونروزا ما سی ساله پیر

مثه اون مرغی که میشه جزغاله

حالا خانمه چهل سالی داره

می زنه اما  به بیست یک ساله

می دویدیم از سحر تا دل شب

تا می شستیم اون دیگ دوده زده      

پسره از دمِ در صدا می زد

آقاچون با سی تا  مهمون اومده

دیگه شب  زانو هامون رمق نداشت

کمرا مون بخدا راس نمی شد

کارا می موند  و به قول امروزه

خیلی از واحدامون پاس نمی شد

حالا کار و بارا خیلی کم شده

جای اون کهنه ها پوشک اومده

جای آسیاب دستی ، مو لینکس

پودر دریا  جای چوبک اومده

اما  اون قدیما  زندگی هامون

یه صفای دیگه، رنگ دیگه داشت

همه چی اینروزا مصنوعی شده

رو لبا  خنده را باید حالا کاشت

اون زمونا جسممون خسته می شد

حالا  روحمون  پلاسیده می شه

خونواده تار و پود سفتی داشت

زودی از هم حالا پاشیده میشه

                                                    عکس از : مریم بانو

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم بهمن 1387ساعت 21:38  توسط مصطفی مشایخی  | 

 خاله زهره  اِند باسوادی است

همسر جناب اشتهادی است

شوهرش که نه ولی خودش عجیب

اهل کسب و کار اقتصادی است

ضایعات مس و نقره می خرد

غصه اش فقط همین کسادی است

خورده او شکست های بی شمار

زندگیش شرح نامرادی است

گفته یا علی  دوباره پاشده

همتش عجیب و غیر عادی است  

چند تا کتاب هم نوشته او

آخریش، مرد نوک مدادی است

داستان زن وَ جایگاه وی

با نگاه تند انتقادی است

شوهرش چه دلخور است از اینکه او

هم نگاه خانم عبادی است

گفته یا زدی به سیم آخر و...

یا سرت به آن تنت زیادی است

خاله زهره روزنامه می خرد

آفتاب یزد و اعتمادی است

اهل حزب خاص یا جناح نیست

این نه یعنی اینکه حزب بادی است

حدس می زدم که خاتمی گراست    

سفت و سخت، احمدی نژادی است

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم بهمن 1387ساعت 18:47  توسط مصطفی مشایخی  | 

 

 

زندگی ای دوست با ،لایی کشیدن مشکل است

چون که از دام بلا ، دائم  رهیدن مشکل است

ازخر شیطان بیا پایین  و کم سبقت بگیر

جای جت  اینگونه باماشین پریدن مشکل است

تخته گاز و این چنین  بی کله رفتن تا به کی 

از ته این دره ها  بیرون جهیدن مشکل است

بس کن این ویراژها ،چون جاده استاندارد نیست

تازه بی ویراژ هم ، سالم رسیدن مشکل است

چُرت در رانندگی ،خیلی خطر داره حسن

چون سر انگشت پشیمانی گزیدن مشکل است

رحم کن برحال وروزِ مادر، آن سلطان غم

دور از او در گوشه ی زندان کپیدن مشکل است

ازمنِ فرسوده که سبقت گرفتن سخت نیست

وقت احساس خطر، برخود..... مشکل است

پشت ماشین مدل پایین نشستن عیب نیست

زیر بار سفته ی ناکس خمیدن مشکل است

مخلص اخلاقتم ، دائم به ماشینت نناز

فکر کردی  خود روی قسطی خریدن مشکل است؟

عیب  از مردم  گرفتن  کار سختی نیست که 

روبروی عیب خود آیینه چیدن مشکل است

شیشه را پایین کشیدن ، فحش دادن شرط نیست

پاسخ دشنام را اما شنیدن مشکل است

در مرام لوطیان ، رو کم کنی ،  عین خطاست

چونکه دنبال دوا دکتر دویدن مشکل است

نیست می گردی که جی ؟ گشتیم ما اما نبود

بیخودی گردیدن و جیزی ندیدن مشکل است   

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم بهمن 1387ساعت 22:12  توسط مصطفی مشایخی  | 

با خبر شدیم  که کلاغ ها هم  دارند از هوای دود آلود تهران فرار می کنند/

در شهر،دیگر کوچه باغی نیست

 سروی ، نسیمی ، چای داغی

آپارتمان شد آن صنوبر ها

آوای ساری  یا که زاغی نیست

دق کرد بلبل  تا که گل پژمرد

پروانه گرد شبچراغی نیست

تا چشم کار می کند دود است

فعلاً که  امید فراغی نیست

با ید که فکر چارپایی بود 

من حاضرم اما الاغی نیست

قمری پرید ، یک نفر هم که

از حال او گیرد سراغی نیست

پس سرچ کن پرواز را زیرا

در این هوا حتی کلاغی نیست

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم بهمن 1387ساعت 11:16  توسط مصطفی مشایخی  | 

غضنفر خرش ناخوش احوال بود

زبان بسته خیلی کهنسال بود

نه شوری که جفتک پرانی کند

 نه عشقی که یک نغمه خوانی کند

 نه  جانی که باری بگیرد به دوش

 نه حالی که جنبانَد او دمّ و گوش

 غضنفر چو خر را به این حال دید

 پس افسار اورا گرفت و کشید

برای فروشش به بازار برد

 وَ اورا به دلال مشتی  سپرد

بگفتا اگر مشتری آوری

دهم پورسانتی  که حالش بری

 بشد مرد دلال در کار خر

گرفت از غَضی ، میخ و افسار خر

بر آورد دادی خفن از گلو

که دارم خری ناز همچون هلو

نوازش کند گوشتان عرعرش

صدای خوش و ناب و شور آورش

بَرد یک دو تُن بار بی دردسر

شود مرسدس بنز ، وقت سفر

بخوبی  صد و شصت تا می رود

نه آتش بگیرد نه جوش آورد

َرَود  نرم در دشت و بالا و پست

جنم دار و بسیار کم مصرف است

مکانیزم و او هست تکنیک روز

که هم یونجه سوز است و هم کاه سوز

چهل گرگ وحشی و خونخوار و لش

در اندازد از پای با جفتکش

غضنفر چو بشنید اوصاف  او

به دلال گفتا بیا ای عمو

پشیمان شدم از فروشش دگر

ندانستم  اینگونه رعناست خر
+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم بهمن 1387ساعت 15:10  توسط مصطفی مشایخی  | 

گفت مدیری ز مدیران کل

طالب آنم که چ. یک دسته گل

 در برِ این میز بمانم هنوز

اسب ریا ست بدوانم هنوز

هست دلم عاشق و شیدا ی میز

مست از این عطر مزایای میز

بارخدایا چه کنم نا که آن

حال دهد ، دل ببرد همچنان

سنگِ که بر سینه زنم ای خدا

تا که بمانم ،نشوم کله پا

چاره کن این مشکلم ای چاره ساز

در چه خطی من بروم تخته گاز؟

پیش بگیرم خط چپ یا که راست؟

مصلحت و خیر و صلاحم کجاست؟

 گر  بروم در پی اهل اصول

می شود این خواسته  سهل الوصول؟

یا پیِ اصلاح طلب ها  روم؟

در صف لبخند به لب ها روم؟

بار خدایا جهتِ باد چیست؟

آنکه بَرد رالی خرداد کیست؟

در دلم افتاده بسی التهاب

می شود اینبار چه کس انتخاب؟

تا که سخنگوی ستادش شوم

کاغذ و خودکار و مدادش شوم

کمپ نشینش بشوم روز و شب

تا که شوم من به خطش منتسب

نصب کنم روی دوچشمم بَنِر

کلِّ  گلو را بدهم بنده جر

من بشوم پیرو و سمپات او

نقل کنم بنده افاضات او

زود بچسبم به جناحش خفن

آن طرفی باشم از امروز من

بارخدایا کمکم کن کمک

تا نشوم از سِمَت خویش، دک

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم بهمن 1387ساعت 14:20  توسط مصطفی مشایخی  | 

به ارباب رجوع بد بیاری

بگفتا کارمند رشوه خواری

تقاضا  نامه ات در پوشه مانده است

که دارد خرج این کار اداری

سبیلم را تو باید چرب سازی

نه با روغن که با کلی هزاری

وگرنه پشت در های اتاقم

همین جوری  عزیزم ماندگاری

چو ارباب رجوع این حرف بشنید

کشاند آن مرد را گوش و کناری

کف دستش دوتا چک پول بگذاشت

که بیرون آید ایشان از خماری

بگفت این پول اما  من به  مولا

نخواهم فاش کرد  راز کاری

چو دید آن مرد چک ها را چنین گفت

که باید باز هم رویش گذاری

بده چک پول و بعدش جان مولا

بگو این را به هرکس دوست داری

 

این شعر را بر اساس داستان ی که طنز پرداز ارجمند ،آقای عالی پیام تعریف کردند سرودم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم بهمن 1387ساعت 10:55  توسط مصطفی مشایخی  | 

ژاله با آن نگاه غمگینش

شکوه از بخت و از فلک دارد

گونه هایش کبود و خون آلود

جای یک مُشت  روی فک دارد

ژاله  می گوید اوس علی آقا

عشق فحاشی و کتک دارد

کج خیال و عبوس و بدخُلق است

اوبه هرچیز و هرکه شک دارد

 بیخودی  هی بهانه می گیرد

که چرا چهره ات بزک دارد

پرده رفته است پس چرا آنور

شیشه آخر چرا ترک دارد

این غذا پس چرا ندارد طعم

آن چرا یک دو من نمک دارد

استکان را مگر نمی شوری؟

پس چرا هرکجاش لک دارد

روز و شب می زند مرا مادر

گفته باشم که کم کمک دارد....!

مادرش بی خیال می گوید

دخترم بازی اِشکنک دارد

ژاله می گوید اینکه بازی نیست

چون فقط سر شکستنک دارد

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم بهمن 1387ساعت 19:52  توسط مصطفی مشایخی  | 

احساس  می کنم که هوا غم گرفته است

انگار قلب پنجره ها هم گرفته است

دلخور نشو اگر که صدایت نمی کنم

بغضی غریب، راه گلویم گرفته است

شد خیس خیس گونه و ریشم ، نگاه کن

باران ابر چشم ، چه نم نم گرفته است!

خیلی  دلم برای خودم شورمی زند

امروز هم مرا غمِ عالم گرفته است

 شوخی نکن که حال من اصلاً ردیف نیست

قلبم نه چون همیشه  که محکم گرفته است

بیزارم از اداره  از آن پوشه موشه ها

از زندگی که رنگ جهنم گرفته است

پست ریاستی که برایم عزیز بود

همکار دیگری خوش و خرّم گرفته است

گفتند که  بموجب ابلاغ  صادره

جای مرا جناب مُفخّم گرفته است

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم بهمن 1387ساعت 10:44  توسط مصطفی مشایخی  | 

ناشرُ المصلحه را دیدم واورا گفتمی ، طنز چگونه بگویم که قابل الچاپ همی باشد . گفت:  

 

طنز را شکل جوک دبش و نمکدار بگو   

از همین دور و بَر و کوچه و بازار بگو

چیز هایی که  لزوماً به  کسی  برنخورد

ازلگن یا مثلا از کش شلوار بگو

بیخودی دور و برّ اهل سیاست  نپلک

کمتر از این طرف و آن طرف اخبار بگو

چیز ایهام برانگیز و دو پلهو ننویس

مثل این داش قلی، یکسره لیچار بگو

این همه  سوزه ی بی درد سرو و عالی و مَشت

از سرِ تاسِ همین جاسمِ عطار بگو

از بز مش رجب آقا که به او شاخ زده

یا که از جفتک خربر دل معمار بگو

یک نظر این شکم اوس تقی را تو ببین

پس در آن باره سخن های شکربار بگو

از نوک لنگه ی  جوراب که سوراخ شده

یا که از خشتک صد پاره ی گچکار بگو

ازهمان مرد که  که می رفت به یک گوشه ی دنج

بعدش از ترشدن گوشه ی دیوار بگو

مایه بگذار کمی ازخود و از اهل و عیال

از لُپِ گوشتی و بینی دلدار بگو

از زن وعشق عمیقش  به تماس  و تلفن

یا که از سوختن  شله قلمکار بگو

بر لب جوی نشین و گذر موش ببین

با سر انگشت، شمارش کن و آمار بگو

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم بهمن 1387ساعت 20:18  توسط مصطفی مشایخی  | 

بر لب جوی نشین و گذر موش ببین

موش هایی دوسه تا هیکل خرگوش ببین

آن بلا برده  چه تیپ  خفنی ساخنه است

عمق این آب فقط تا سر زانوش ببین

این یکی آمده  با شلغم و یک نصفه هویج

آن یکی  هم کلم و بامیه بر دوش ببین

سفره ی موش شده جدول و این جوی ،در آن

سوپ و سالاد کلم قرمز و کاهوش ببین

همچو این دکه ی اوراق فروشان همه چیز

ازدرِ قابلمه تا  قلمو توش ببین

ساعتی مستند راز بقایش  بنگر

لاک پشت و وزغ و و کرمک و زالوش ببین

آب آورده دوتا  کله ی گندیده ی بز

موش ها  خرّم از آن گوش و بناگوش ببین

سبزی و سیب  پلاسیده دراین سو ی روان

دو سه تُن گوجه تلیده در آن سوش ببین

پوشکی بود اگر سالم و بی چیز  در آب

چوب بردار و بگردان و پس آن روش ببین

می تراود چه  نسیم خوشی از دا منه اش

مردم شهر از این رایحه ، مدهوش ببین

آنطرف شیشه ی کشک و سس بهروز در آب

این طرف  گرم شنا، بطری بهنوش ببین

 آب، جاری شده در کوی خیابانِ محل

ذهن هر عابر از این منظره مغشوش ببین

دائماً رفتگر پیر، سر ِجدول و جوی

با هما ن بیلچه و چکمه و جاروش ببین

چشم دل باز کن و حس تعهد را در

بعضی از شهر نشینان، کم و مخدوش ببین

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم بهمن 1387ساعت 11:8  توسط مصطفی مشایخی  | 

گفت اوباما رو به سوی ما کنید

این گره از مشت هاتان وا کنید

تا که منهم شاخه ی زیتون به دست

پرگشایم سویتان در یک نشست 

پیش شرطی هم ندارم آنچنان

غیر از آنکه  بعد از این ای دوستان

ول کنید این چاوز و این اُرتگا

دست بگذارید در دستان ما

باگروه "پنج و یک"، بازی بس است

خواهشاً، لطفاً ، غنی سازی  بس است

جای حزب الله لبنان و حماس

بعد از این باشید با ما درتماس

مشت ها را هی هواکردن که چی

سوی ما آنرا رها کردن که چی

بنده اهل دم درازی نیستم

در خط دیوانه بازی نیستم

من دمکراتم، دمکراتی بجوش

نیستم مانند  آن ریگان و بوش

این وزیرانم همه خوش خلق و خو

خوش ادا مانند هیلاری هلو

بوش ،خیلی با شما بد تا نمود

بی خیالش اصلا او آدم نبود

من ولی یک چیز ناز و جیگرم

تیکه ای کمیاب و چیزی دیگرم

صلح می خواهم برای منطقه

ای به قربان و فدای منطقه

فکر جنگ و تق و توقی نیستم

اصلا اهل وا قّ و ووقی نیستم

بچه بودم، خورد کردم موشکم

خیس می شد از صدایش پوشکم

با نگاهی ژرف بر رخسار من   

بر کت وپیراهن و  شلوار من

می توان فهمید   خوب و خوشگلم

آدمی  خوش فکر و خیلی عاقلم

آمدم پایان  دهم آزار را

بشکنم این شاخ استکبار را

مثل لوتر کینگ خیلی روشنم

می شناسیدش ؟ اوبامایش منم

 خاطرات تلخ  و بد را ول کنید

با مرورش آب را کم گل کنید

سالها بودیم اگر ناساز ، ما

رفته ایم عمری  اگر پرگاز ، ما

نیستیم امروز اما  سلطه گر

ماشدیم آقا تر و باحال تر

می شود حالا به جای مشتمان

حل  کنیم این چیز ها با گفتمان

عذر خواهی را  ولیکن بی خیال

دور از این پیش شرط  ضد حال

واکنید این مشت ها ی پر گره

تا بیایم سویتان چون فرفره

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم بهمن 1387ساعت 0:39  توسط مصطفی مشایخی  | 

 من با  تو هستم ، با تو ای زیبای غمگین

دلخسته ای انگار از  دنیای غمگین

امروز هم خورد است اعصابت عزیزم؟

دلواپست هستم من ای لیلای غمگین

بردار دستت را عزیز از زیر چانه

کمتر بگو از روز و این شب های غمگین

دیروز بعد از ظهر ، وقتی خواب بودی

در دفترت خواندم من آن انشای غمگین

دیدم نوشتی   یک دل پر غصه داری

از دست این مامان و این بابای غمگین

از جرّ و بحث و اختلاف و قهر ماها

مخصوصاَ از یکشنبه ، آن بلوای غمگین 

شاید عزیزم ، دخترم  تقدیرت این بود

خورده است اقبالت  گره با مای غمگین

گلخندهایت خشک شد ، پژمرد اینجا

در خانه ای بی روح ،ای تنهای غمگین

هر وقت گفتی  از سفر از شهر بازی

گفتیم ما هم یک "اگر  امّای"  غمگین

باید ببخشی دخترم  ما کارمندیم

با یک حقوق و برج و یک رویای غمیگن  

مامانت  و من  دائماً  در گفتمانیم

از اقتصاد و خرج و از فردای غمگین

این حرف ها در روحیه ت تاثیربد داشت

حتی اگر در حد یک نجوای غمیگن

باید از این پس داستان و جوک بگوییم

باخنده ای شیرین  نه با آوای غمگین

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم بهمن 1387ساعت 19:16  توسط مصطفی مشایخی  | 

گفت بقال محل هرجا نپر ، گفتم به چشم

گفت اقلام خود از اینجا بخر، گفتم به چشم

گفت می خواهم بدوشانم ترا آماده باش

تا شود اوضاعم از این توپتر، گفتم به چشم

گفت من دکتر خطابت می کنم  با احترام

پس صدایم کن توهم انصاف گر ، گفتم به چشم

گفت رخصت تا بروبم جیبت هایت سرورم

تا شود خوب و تمیز از هر نظر ، گفتم به چشم

گفت چون جاروی برقی ، پول بالا می کشم

پس بیا این جیب روبی را نگر ، گفتم به چشم

گفت بگذار اسکناست را به چنگ آرم عزیز

راحت و آسوده و بی دردسر، گفتم به چشم

گفت باید ثروتم بالا  زند از بیل گیبس

خاکِ قندم را ببر جای شکر، گفتم به چشم

گفت غالب می کنم یک دوغ معمولی بجای دوغ مَشک

پس ببر یک سطل و حالش را ببر گفتم به چشم

گفت هرچیزی که می خواهی ببر اما گران

مثل آدم های خنگ و بی خبر  ، گفتم به چشم

گفت منهم دوست دارم باغ و ویلا  یک دوتا

همدلی  کن با دلم یک مختصر، گفتم به چشم

گفت ساکت باش اگر خیلی کشیدم  روی جنس

تا بسازم برجکی این دور و بر ،گفتم به چشم

گفت حالم را گرفت  امروز  این آقا سهیل

دور باش از خصلت آن بی پدر، گفتم به چشم

گفت ای جانم فدایت بره ی آرام و خوب

باش تا آخر همینجوری جگر، گفتم به چشم

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم بهمن 1387ساعت 18:14  توسط مصطفی مشایخی  | 

بیا  برجی  به شکل گُل بسازیم

اگر تهران نشد ، کابل بسازیم

اگر سخت است کار برج سازی

برای بره ها آغُل بسازیم

بجای  این همه پالان چینی

بیا در کارگاهی جل بسازیم

کمک کن تا  کلیپی عاشقانه

فقط با سوزی و اسدل بسازیم

برایش یک موزیک و شعر کشکی

به ریتم دَمبِِلی  دَمبُل بسازیم

برای راحت و بی درد بودن

بیا خود را کمی مُنگول بسازیم

بیا تا با تملق ، چابلوسی

رئیسان را خوش و شنگل بسازیم

برای حالت تعظیم و تخمیم*

کمر ها  منعطف یا  شل بسازیم

بیا تا با مدیران دوست باشیم

میان خود وَ آنها پل بسازیم

برای ارتباطی جاودانه

از آنها مظهر و سمبل بسازیم

بیا اصلاً جناح اندیش باشیم

ز خود فوراً مدیر کل بسازیم

اگر پیشی گرفت از ما زرنگی

بیا تا کار او با هُل بسازیم

بیا از این و آن  هی بُل بگیریم

اگر ممکن نشد ،پس بُل بسازیم

بیا باشیم گاهی خوب و باهوش

وخود را گاه ، خنگ و خل بسازیم

که دنیا صحنه ی نقش است و بازی

برای خود بیا یک رُل بسازیم

 

* تخمیم: خم شدن

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم بهمن 1387ساعت 3:13  توسط مصطفی مشایخی  | 

ای خود روهای بد که بد دود می کنید

رحمی به قلب ما که فرسود می کنید

با اگزوزی که شکل خمپاره افکن است

این خلق بی شمار نابود می کنید

در شهر ما نفس ،مُمدّ حیاط نیست

آنرا به سوز و آه ، محدود می کنید

با دود یا که با منوکسید هایتان

راه هوای پاک، مسدود می کنید

در این حصار،قلب خورشید هم گرفت

لبخند صبح را غم آلود می کنید

یکروز فاتحانه ،این شهر خسته را

در دود هایتان که مفقود می کنید

ای کاش یک کدام  پاسخ دهید که

این ظلم و جور، باچه مقصود می کنید

+ نوشته شده در  شنبه پنجم بهمن 1387ساعت 18:1  توسط مصطفی مشایخی  | 

آورده اند که در قرن چهارم ،سلطان محمود غزنوی  ، ابوالفضل بیهقی، تاریخ نگار سرآمد عصر را فراخواند و به اوگفت:

 

کاتب بیا بنویس از اوضاع دنیا

از اینکه بحران است هرجا غیر از اینجا

از اینکه مردم در جهان ،بدبخت هستند

در این زمستان ، لُخت یا کم رخت هستند

از اینکه بیکاری اروپا را گرفته است

دامان هرجا غیر از اینجا را گرفته است

 بنویس از پاریس و اوضاع خرابش

از اینکه نزدیک است دیگر انقلابش

از آلمان بنویس و از بیچاره مرکل

بنویس او مانند کشتی مانده در گل

بنویس اِمریکا که اوضاعش درام است

از دید و در تحلیل ما کارش تمام است

زیرا که بازار سهامش رفته از دست

کلاْ تمام بانکهایش ورشکسنه است 

ما پیش بینی می کنیم آقا اوباما

آشفته تر می سازد این آشفتگی را

زیرا نمی بینیم ما بختش درخشان

بعد از همین یک دوره خواهد رفت ایشان

کاتب بیا انگار، یک جا یادمان رفت

این انگلیس ناقلا را یادمان رفت

بنویس آنجا هم در این بحران مالی

خورده است چون دیگر ممالک ،ضد حالی

بنویس اما مشکلی در کار ما نیست

بحران مالی، هیچ  در بازار ما نیست

بنویس  ما با بسته های اقتصادی

رفتیم بیرون از رکود و از کسادی

بنویس آهنگ تحول ساز کردیم

احسن به ما چون واقعاْ اعجاز کردیم

بنویس ما شاخ تورم را شکستیم

در انتظار اُفت قیمت ها نشستیم

شد نرخ بیکاری حدوداْ پنج درصد

بنویس قبلاْ زیر سی در صد نیامد

همقد شش دولت در اینجا کار کردیم 

زیرا بجای گفتمان، ما کار کردیم

با ارتگا، موُرالِس و آقای چاوز

ما امپریالیسم را کردیم عاجز

احزاب، مارا مغرضانه نقد کردند

از راست تا چپ یا میانه نقد کردند

اینجا دمکراسی ترین جای زمین است

باور کنید اصلا دمکراسی همین است

بنویس حتی با سقوط قیمت نفت

برنامه هامان روبه عالی تر شدن رفت

کاتب بیا بنویس هستند این جماعت

خوشبخت حالا با سهامی از عدالت

بنویس ما اینبار هم در این ولایات

هستیم پر آراترین در انتخابات

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم بهمن 1387ساعت 12:2  توسط مصطفی مشایخی  | 

بوش وقتش به انتها آمد

داش اوباما به سر سرا  آمد

از لوتر کینگ می زند او دم

از میان سیاه ها آمد

عمدتا در جراید ماهم

شرح و تفسیر ماجرا آمد

پس نوشت آن جناح افراطی :

آن بلا رفت و این بلا آمد

این اوباما، سیاهِ آن بوش است

ناقلا رفت و ناقلا آمد

آن وزیرش ، هلو کلینتون هم

با سخن های ناروا آمد

هیچ فرقی ندارد این با آن

آنفولانزا پس از وبا آمد

او هما نرا که دیگران گفتند

گفت و بسیار، بد نوا آمد

خواند مارا دوباره یک تهدید

بدتر از بوش در خطا آمد

پس بگویید مرگ بر  باراک

اونه باما که  ضد ما آمد

مردی از یک جناح دیگر گفت

آدمی درد آشنا آمد

او دمکرات و طالب صلح است

دشمن جنگ و سر صدا آمد

می دهد بوی شاخه زیتون

در روابط، گره گشا آمد

یک نفر گفت صبر باید کرد

تا ببینیم از کجا آمد

تا ببینیم از سیاهان است

یا که ازجانب  سیا آمد

 

                                              کاریکاتور: مجید شاهر حیات

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم بهمن 1387ساعت 13:56  توسط مصطفی مشایخی  | 

 مادر برای من  از آدم شدن بگو

لطفا کم از سیاست و این ها سخن بگو

از پول نفت و سفره گفتی شنیده ام

یک حرف تازه تر عزیزم بزن، بگو

این قصه مصه هات خیلی قدیمی اند

یک قصه مثل گاو مشنی حسن بگو

منهم دچار یک الیناسیون شدم*

حالا تو هی ز قیمت تشت و لگن بگو

از اینکه خورد  می شوم من در اجتماع

دنبال لقمه ای چو زاغ و زغن بگو

در مترو می شوم چو چیزی شبیه بز

درصف که می شوم چو یک کرگدن بگو

از اینکه پیش شیر، یعنی مدیرمان

من می شوم چو موشی خفن بگو

تکلیف سیر و تکامل چه می شود

وقتی که تا کمرم در لجن بگو

ای وای از خودم چه بیگانه گشته ام

این ناشناس ، کیست آخر به من بگو

 

* الیناسیون: از خود بیگانگی

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم بهمن 1387ساعت 20:1  توسط مصطفی مشایخی  |