تبليغاتX
طنز سروده های عمو مصطفی
اجتماعی - فرهنگی

سال نو بر شما مبارک باد

غصه از قلب هایتان دک باد

سیب اقبا ل و بختتان دائم

سرخ و زیبا و خوب وبی لک باد

لحظه هاتان قرین  خوشحالی

با دف و تار و ارگ  و دنبک باد

جیب های شما پر از چک پول

خودروهای شما  عروسک باد

چهره هاتان ملوس و مامانی

بی رژ و سایه چشم و غلتک باد

باغتان در کرج، فشَم  یا کن 

برج و ویلایتان ولنجک باد

روی دروازه های دلهاتان

نامِ یک عشق واقعی حک باد

آرزوهایتان بر آورده

موعدش هم نه دیر، اینک باد

عیدتان  پر تبسم و گلخند

سال نو بر شما مبارک باد

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم اسفند 1387ساعت 19:49  توسط مصطفی مشایخی  | 

  سال هشتاد و هفت هم بگذشت

با همین شعر و این قلم بگذشت

خوب یا بد ،تمام شد آخر

بود هر جور و هر رقم  بگذشت

مثل هر سال با دو تا جیبِ

خالی و این حقوق کم بگذشت

هفت ماهش به دلخوری اما

پنج ماهش به درد و غم بگذشت

سفره از پول نفت خالی ماند

با همان شلغم و کلم بگذشت

با گرانی مرغ و ماهی هم

هیچ دانی چه بر شکم بگذشت

چونکه پول مسافرت یُخموز

در دوتا پارک، با قدم بگذشت

شب بجای نشست و مهمانی  

پای سریال جام جم بگذشت

جای استخر رفتن وسالن

درصف قسط ، دمبدم بگذشت

چارفصلش به جرّ و بحث و نزاع

با پسر یا که با زنم بگذشت

خوب یا بد ،بسر رسید آخر

سال هشتاد و هفت هم بگذشت

   

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم اسفند 1387ساعت 0:13  توسط مصطفی مشایخی  | 

 

                                    به لهجه ی اراکی

جُنه زن مرده چرا اِنقَده اذیت می کنی

Gonazan morda  chera enghada azyat mikoni

لک و لُچ،دُُر می کنی ،با مو لجاجت می کنی

Lako loch  dor  mikoni ba mo legagat mikoni

جزجیگر بزنی ، وَخ  به خودت  تکن بده

bazani vakh be khodet tekon bade  Gez gighar

نه یه کاری  بلدی . نه خو قناعت می کنی

Na ye hari baladi nakho ghenaat mikoni

نه کمک حال مو یه اشکنه میلّی رو اجاق

Na komak hale mo ye eshkana milli roo agagh

نه به مش قربنعلی یه ذره خدمت می کنی

Na be mash ghorbonali ye zare khedmat mikoni

موقه ی  کارَ خُنه ، یه کلّه میفتی رو کتاب

Moghee kare khona ye kalla mifti roo ketab

بَرَ کارای دیه  پَ چطو فرصت می کنی؟

 Bara  karaye dia pacheto forsat mikoni

مو فقط نشتُم و می پام که بینم  تو خودت

Mo faghat neshtom o mi pam ke beinom to khodet

یه کمی شرم از او هیکل گُندت می کنی

Ye kami sharm azo heykale ghondat mikini

اگه آقّت کُنُم و آهِ بلندی بکُشم

Aghe aghet konom o ahe bolandi bakashom

بخدا روزخوشیتا ،شوءِ ذلت می کنی

Bekhoda rooze khoshita sheoe zellatmikoni

قِر وغر بیله شده کار تو اَ صب تا به شو

Gher o gharbila shoda kare to a sob ta be sheo

جلو آیینه تیریپ ،او قد و قامت می کنی

Gelo aeina terip  ougad o gamat mi koni

مو که همقد تو بودم پسرم نه ساله بود

Mo ke ham ghadde t o boodom pesarom no sala boo

تو هنو اَ شوئر اعلُن برائت می کنی ؟

To hanoo a shuar elone baraat mi koni 

تِوقشه  بفته به جُنِت ،مو نباید بدُنم

Teoghesha befta be gonet mo nabayad badonom

که تو پنم پسله با چه خری  چت می کنی

Ke to panom pasela ba he khari hat mi koni

یه سره گوشی به دس ،چُتلی نشتی تو حیاط

Ye sara gooshi bedas hotogi neshti too heyat

طرفت کیه که باش ای همه صوبت می کنی

Tarafet kia ke bash ie hama sobat mi koni

پسرِ عمه زری ،خاطرتا خیلی ماخا

Pesare amme zari khatereta khili makha

به قیافش ببه جُن دوروزه عادت می کنی

Be ghiafash baba gon do rooza adapt mi koni  

مگه زُمسّه چی کم داره که گفتی چُلمنه

Maga zommasa hi kam dara ke gofti holmana

اَ دس خل گریات  کی مونا راحت می کنی

 A dase khol gariyat key mona rahat mikoni

یه اُروسی بزنم ،پتتا بی نمک کنم؟

Ye orossi Ba orossi bezanom peteto binamak konom

دِ نرو چش دریده  خو اگه جرات می کنی

chesh darida kho aga gorat mikoni  de naro

 

جُنه زن مرده : نفرین است         دلما می چزّنی: دلم را می سوزانی

 تِو قِشه: نوعی بیماری             میلّی: می گذاری

زمّسه : زبان بسته                  نشتُم : نشسته ام

پنم پسله: پنهانی                       شو: شب

اُروسی: کفش                          چش دریده: بی حیا

شو: شب                               پت : بینی

میفتی : می افتی                      

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم اسفند 1387ساعت 13:26  توسط مصطفی مشایخی  | 

"در ایام نوروز، در جاده ها از راننده های متخلف، تست اعتیاد به عمل می آید"

 

نامزد بودند ناهید و سعید

سوی شالی دشت می رفتند عید

هردو در راهِ هراز آسوده دل

دست هر یک موز و ساندیسی خپل

یک سمند و سیدی و موزیک رپ

آن دو تا شنگول و خوشّ، در حال گپ

حرف های خوب خوبی می زدند

گرچه  گاهی  هم افه می آمدند

شد پیاده بین راه آقا سعید

رو به سوی دستشویی ها دوید

گفت یک راننده  با او ای جوان

آنطرف تر تست می گیرند هان

پشت رل منشین اگر داری خلاف

یا  سر و ته کن اُتل، برگرد صاف

تا سعید  اخبار را از او شنید

مثل گچ شد ،رنگ از رویش پرید

چونکه اهل دود و سیخ  وحال بود  

مصرفش روزانه یک مثقال بود

گفت با خود روزگارم شد خراب

پته ام افتد اگر بر روی آب  

می رود از دست ، یار ناز من

دلبر زیبا رخ و طناز من

او به یارش گفت ای بانوی گل

خسته ام من پس تو بنشین پشت رل

بر نشست آن یار و گازش را گرفت

بود در رانندگی یک کم خرفت

پس پلیس فهمید و فوراًایست داد

کرد ترمز آن نگار شوخ و شاد

چون که سرهنگ آدمی با هوش بود

تا که اورا دید فوراً  شک نمود

زود بگرفتند از او تستِ مواد

شد مشخص دارد ایشان اعتیاد

تا سعید از ماجرا شد با خبر

زد دو دستی، سفت و محکم  توی سر

گفت با یارش که پستِ ناقلا

این حقیقت را نگفتی پس چرا

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم اسفند 1387ساعت 2:13  توسط مصطفی مشایخی  | 

                                              بر اساس یک داستانک

شنیدم حدوداً نود سال پیش

که برزیگری مانده در کار خویش

فرستاد یک نامه از جاجرود

به فرزند ارشد که در حبس بود

که ای نور چشمانم ای نازنین

مرا نیست یارای شخم زمین

نه جانی که برخاک بیلی زنم

نه گاوی که بندم به گاو آهنم 

بگو تا بدانم  که تدبیر چیست

بگو چاره ی درد این پیر چیست

پسر در جوابش نوشت ای پدر

زمین را مزن شخم دارد خطر

سلاحی نهان کرده ام زیر خاک

اگر رو شود می شوم من هلاک

چو دیدند مامور ها  آن جواب

برفتند سوی زمین با شتاب

در آنجا به کاوش بپرداختند

زمین را به کل زیرو رو ساختند

سلاحی ندیدند اما در آن

و رفتند سوی مقر هایشان 

همان وقت پیغام داد  آن پسر

که حالا بکار آنچه خواهی پدر

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم اسفند 1387ساعت 13:17  توسط مصطفی مشایخی  | 

 خانه تکانی  کمرم را شکست

گردن و این بال و پرم را شکست

شستن  فرش آخ چه حالی گرفت

بار کشی ،شا فنرم را شکست

اولِ شب ،موقع تعویض لامپ

لوستر افتاد و سرم را شکست

بعد از آنهم کمد افتاد روم

بینی ناز و جگرم را شکشت

کتف مرا  پنجره سرویس کرد

پنجه و دست قَدَرم راشکست

خورد ترک پله ی آن نردبان

دنده و پهلو و برم را شکشت

صندلی از بخت بدم  لیز خورد

یک دوسه جای دگرم را شکست

دسته ی پارو به سرم خورد سخت

عینک این چشم ترم را شکست

خانه تکانی  به چه روزم نشاند

نصف که نه ، بیشترم را شکست

                                              کاریکاتور: محسن مالکی

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم اسفند 1387ساعت 14:22  توسط مصطفی مشایخی  | 

شاطرعباس آدمی بی حال بود

سالها او بر همین منوال بود

سنگکش یا ترش می شد  یا  که شور

 یا که می سوزاند آنرا در تنور

آنچه در زنبیل مردم می گذاشت

هیچ جایش واقعاً خوردن نداشت

مشتری ها یش همه در تاب و تب

لیک لبخندی به ظاهر روی لب

بی جدال وجر و بحث وگفتگو

می خریدند آنچه را می پخت او

این یکی می گفت اگر حرفی زنیم

باید از نان بعد از این دل بر کنیم

چون که شاطر، سخت دلخور می شود

نان ما ، مِن بعد آجر می شود

آن یکی می گفت  آقا بی صدا

نان نخواهد داد او فردا به ما

پیرمردی آس و پاس و دل پریش

دل به دریا زد ، دومتری رفت پیش

 گفت شاطر جان ، دمت گرم ای عزیز

دارد این نان تو خیلی دور ریز

دقتی کن بعد از این  در پخت آن

همتی کن تا نگردد اینچنان

می کنی این آرد ها را ضایعات

کم بسوزان  نان مارا ای فدات

شاطر از گفتار او رنجید و گفت

می زنی ای مرد حالا حرف مفت

با زبان خوش از این جا دور شو

 با شما هستم من آقا  دور شو

ایستاد آن مشتری  ثابت قدم

گفت نانم را بگیرم می روم 

رفت شاطر گوشه ی دنجی نشست

ناسزا گویان وسیگاری به دست

گفت تعطیل است  کارِ پخت نان

پس  بفرما بیخودی اینجا نمان

خانمی از آن میان فریاد کرد

دست بردار از سرش ای پیرمرد

از ته ِ صف گفت  مردی ای پدر

ردّ کار خود برو بی درد سر

مشتری ها یاور شاطر شدند

جملگی بال و پر شاطر شدند

ریختند آنان سرِ آن پیرمرد 

تا نگوید بعد از این گفتار سرد

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم اسفند 1387ساعت 19:42  توسط مصطفی مشایخی  | 

بنزین اگر گران شد، ماشین خود نخوابان

مانند شکل بالا، اسبی ببند بر آن

هر مشکلی عزیزم، یک راهکار دارد

تا مانده دست هرگز ، مگشا گره به دندان

اینقدر از تورم ،غمگین مباش جانم

چون هست راهکارش، تنها خریدِ گلدان

سبزی بکار در آن ، حتی خیار و گوجه

آنگاه نوش جان کن، همراه مرغ ، ریحان

در پاسیو نگهدار، امروز چند جوجه

فردا شوند هریک مرغی  ملوس و مامان 

در صف نرو برای  یک کیسه شیر ، جانم

یک بز بخر تا او، شیرت دهد فراوان

تولید می کنی خود،  سرشیر و دوغ و قیماق

حالی دهد پنیرش با چای داغ ، قربان

گندم بکار اینک،  در باغچه  عزیزم

دیگر نایست در صف ،در خانه پخت کن نان

در هال یا تراست ، یک دیگ گنده بگذار

ماهی در آن بپرور، یک کار سهل و آسان

درمان اگر گران است علم طبابت آموز

تارفع نقص فنی ،افتد برایت ارزان

در خانه پخت باید، شیرینی و کلوچه

قطاب یا چُلُمبه ، گز یا که  کاک و سوهان

با این  روش  به کلی حل می شود مسائل  

دیگر غمت نباشد از خرج عید ومهمان   

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم اسفند 1387ساعت 13:33  توسط مصطفی مشایخی  | 

آن روز ها موبایل اینجا نبود که

یک گوشی جدا با ما نبود که

 هر لحظه یک دو پیامک نمی رسید

زیرا زمانه چون حالا نبود  که 

ایمیل و چت کجا؟  اینترنتی هنوز

 در هیچ جای این دنیا نبود که

یک نامه می رسید آنهم یواشکی

خیلی کلاس ما بالا نبود که

یک نامه می رسید اما چه نامه ای

از دل برآمده ،  انشا نبود که

هر سطر آن پر از گلواژه های عشق

 تنها دوجمله ی زیبا  نبود که

عاشق که می شدیم افسانه می شدیم

عشقی همیشگی، رویا  نبود که

آن روز ها  فقط یک نامه بود و بس

یا هو مسنجری بر پا نبود که

                                                  نقاشی: مهرداد جمشیدی

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم اسفند 1387ساعت 22:34  توسط مصطفی مشایخی  | 

                                          بر اساس یک داستان

حاکمی را ضعف و سستی در گرفت

هیکلش را ناخوشی در بر گرفت

 داشت او یک دختر و چندین پسر

 سام و رام و کام و پرهام و سحر

پس پسر هارا به نزد خویش خواند

با محبت روبروی خود نشاند

گفت فرزندان دلبندم بگوش

این پدر افتاده است از جنب و جوش

من شدم پیر و ضعیف و ناتوان

می روم امروز و فردا از جهان

پس شماها جانشینم می شوید

حاکم این سر زمینم می شوید

لیک می سنجم شما را  تک به نک

تا نباشد در وجودم هیچ شک

از درون یک سبوی سر گشاد

او به هریک دانه ی ماشی بداد

گفت آن هارا بکارید ای مهان

داخل گلدان  و باغ و بوستان

هرکه بهتر کِشت حاکم می شود

درحقیقت حکم لازم می شود

رفت با آن دانه هرکس سوی کِشت

تا بیابد خاک خوب و خوش شرست

دانه ها در بهترین جا کاشتند

گام سوی حاکمی  برداشتند

چون که چندین ماه بگذشت آن پدر

خواند فرزندان خود از دور و بر

گفت آیید ای عزیزان با گیاه

تا کنم بر ماش هاتان یک نگاه

آمدند آنها  گیاهی  در بغل

جملگی سر سبز و خوب و بی خلل

سام اما بی گیاه و بوته بود

از خجالت صورتش سرخ و کبود

پس پدر پرسید از او ای پسر

دانه ی ماشت ندادم من مگر

ازچه با دستان خالی آمدی

اینچنین با بی خیالی آمدی

سام گفت  آه ای پدر  آن دانه را

هرکجا کِشتم نرویید ازجفا

گفت حاکم آفرین ای گل پسر

حق توست این تخت و تاج و این کمر

خوب و پیروز آمدی از امتحان

شد مشخص از برایم ای جوان

راست گفتاری و مکری در تو نیست

این صفت از شرط های حاکمی است

راستگویی  حاکمان را لازمم است

باعث فخر و بقای حاکم است

آن برادرها  بگفتند ای پدر

شرطتان بود ابتدا چیزی دگر

گفت حاکم ماش ها در امتحان

نکته های انحرافی بود هان   

دانه ها تان جملگی از سنگ بود

مثل دانه با تراش و رنگ بود

سنگ می روید مگر ای ابلهان

که شما  رویانده ایدش اینچنان

هرکدام از حُب جاه و از غرض

دانه ها را کرده اید آنجا عوض

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم اسفند 1387ساعت 13:0  توسط مصطفی مشایخی  | 

   

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم اسفند 1387ساعت 22:29  توسط مصطفی مشایخی  | 

دوای درد این تهران ما اسب است

در این مشکل سرا ، مشکل گشا اسب است

چه حاصل از همایش های پی در پی

فقط راه برون رفت از بلا اسب است

دوای درد، ترویجِ سفرهای

درون شهری بجای خودرو با اسب است

هوا اینجا نفس گیر است و جانفرسا

و تنها راه بهبود هوا اسب است

 به راه دور رفتن تا به کی ، راهِ

رهایی از منو اکسید ها اسب است

نه دودی ، سبقت بی موردی ، بوقی

مدل بالا و ناز و خوش نوا اسب است

چه دودی می کنند این لوله اگزوزها

حریف خود رو های دود زا اسب است

ملال آور شده این راه بندان ها

چرا بد بگذرانیم عمر تا اسب است

اگرچه نسخه  خیلی می شود تجویز

ولی این درد را  خیر الدوا اسب است

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم اسفند 1387ساعت 10:41  توسط مصطفی مشایخی  | 

بایگان اداره مان می گفت   

عیدی ام را چو مرغ، پر دادم

ایستادم دوساعتی در صف

رنج و زحمت به این کمر دادم

من گرفتم دویست و پنجاه و

کل آن را به صد نفر دادم

تا که از بانک آمدم بیرون

اسکناسی به بار بر دادم

دیدم آنسو جنابِ سلمانی

مبلغی هم به آن بشر دادم

چند برگی به اوس علی کفاش

یک دو برگی به رفتگر دادم

آنطرفتر به شیر علی قصاب

اینطرفتر به مش صفر دادم

در کمین بود  ممقلی  بقال

ناگزیر اسکنی هدر دادم

شاطر عباس هم صدایم کرد

عیدی او به روی سر دادم

چون که محتاج سنگکش بودم

یک دوتا برگ، بیشتر دادم

رنگ کار محله آمد پیش

مبلغی گرچه مختصر دادم

گلنسا فالگیر هم آمد

اسکناسی به آن جگر دادم

باج گیر محله پیدا شد 

دیدمش چون که کله خر دادم

سر تکان داد حاج امین عطار

عیدی اش را به چشم تر دادم

رفت بر باد عیدی ام اینطور

تازه از جیب هم ضرر دادم

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم اسفند 1387ساعت 14:7  توسط مصطفی مشایخی  | 

گفت خواهی شد از این پس  خوب و آقا یا طلاق

می شوی چیزی که من می خواهم آیا یا طلاق

دیده ام این روز ها ساز مخالف می زنی

دست بر می داری از رفتار بیجا یا طلاق؟

دیگر از بابا و مامانت  به کل دل می کنی

می بری از یاد  کلاً  نامشان را یا طلاق؟

دستبوس و مخلص بابای خوبم می شوی

می شوی راننده ی مامانم این ها یا طلاق؟

نشنوم  دیگر به من نازک تر از گل گفته ای 

 می بری فهم  و کلاست را تو بالا یا طلاق؟

هرچه گفتم ازهمین امروز می گویی به چشم

سر براه و ساکت و بی  بحث و دعوا یا طلاق؟

وای من بیزارم از این آشپزخانه  حمید

می پزی لطفاْ  کمی مرغ و مسما یا طلاق؟

شام هم یک فیله ی استیک با سالاد  و سوپ

جمعه هم کو کوی سبزی ، آش و حلوا یا طلاق

دست هایم  بوی گل های اقاقی می دهند

پس عوض کن پوشک و شلوار لیلا یا طلاق

ظرف ها را مثل دیشب نه ، کمی بهتر بشور

رخت ها را هم که می شوری تو فردا یا طلاق؟

 وقت فال قهوه دارم ، بعد هم احضار روح

بچه  را امروز می گیری تو سرپا یا طلاق؟

چونکه این حق طلاق از لطف عا لی با من است

می شوی یک شوهر بی مثل و همتا یا طلاق؟

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم اسفند 1387ساعت 10:26  توسط مصطفی مشایخی  | 

 

هاله پرسید روزی از مادر

که چطوری شدی شما مامان

مادرش گفت بچه جان ساکت

می زنم توی آن دهانت هان

دختر این قدر می شود پر رو؟

واقعاً که چه بد شده دوران

آرش آهسته بیخ گوشش گفت

از من این را بپرس خواهر جان

راز مامان شدن رژ و سایه است

پی به این راز برده ام آسان

پس پریشب که مادرم رژ زد

 با کمی سایه ، شد پدر خندان

 لپِ  اورا گرفت و گفت آنوقت

وای "مامان" شدی چقدر الان

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم اسفند 1387ساعت 16:40  توسط مصطفی مشایخی  | 

 

مجری برنامه های رادیو

گفت با آوای سفت و محکمی

مردم خوب و صمیمی صد سلام

صبحتان آکنده باد از خرّمی

بَه بَه از این روز آبی ، صبح سبز

این هوای صورتی ، ابریشمی

یک طلوع تازه یک روزجدید

فرصتی دیگر برای آدمی

می تراود عشق از این باد صبح

بوی جوی مولیان آید همی

اخم واکن ، شاد شو چون گل بخند

در میان خانه ورزش کن کمی

پیرمردی بود پای رادیو

گوش کرد آن حرف و خندان شد دمی

همسرش فریاد زد ای بی خیال

من مریض احوال و تو در بیغمی

خورده ام سرما و در این خانه نیست

چارتخمه یا که حتی شلغمی

هیچ اشکالی ندارد خنده کن

دارد این دیوانگی هم عا لمی

+ نوشته شده در  شنبه دهم اسفند 1387ساعت 12:53  توسط مصطفی مشایخی  | 

  دخترک گفت به آدم برفی

هستم از دیدن تو من خرسند

خوش به حالت  که در این یخبندان

می شکوفد به لبانت گلخند

چکمه و کفش و کلاهی داری

زندگی هست بکامت چون قند

مایه داری به گمانم آقا

دست تو هست به یک جایی بند

دهنت سیب ، دو چشمت گردو

دکمه هایت همه از بادامند

نیستی ترک شده چون ماها

هست اطراف تو صد خویشاوند

آمدی از چه سبب پایین شهر

با غم ما که نداری پیوند

مادرم دست فروش است آقا

مانده با بی بی و شش تا فرزند

یک تریلی پدرم را له کرد

زد به این زندگی ماها گند

در همین وقت در آمد خورشید

ابر از بارش برفش دل کند

آب شد کم کمک آدم برفی

ماند از او گردو و بادامی چند

دخترک گفت چه آقایی بود

شدم از مرحمتش ثروتمند

                                 با الهام از داستانک سهیل میرزایی

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم اسفند 1387ساعت 11:18  توسط مصطفی مشایخی  | 

 گاو و قوچ و مرغ و موشی بی نوا

 دورهم بودند پیش گلنسا

 موش روزی نزد مرغ آمد دوان

 گفت می دانی که صاحبخانه مان

یک تله بگذاشته در خانه کار

تا  که روزم را کند چون شام تار

پس میانجی شو میان ما دوتا

تا تله  بردارد  او از پیش پا

مرغ گفت این خواهش بیهوده چیست

مشکلت اصلا به من مربوط نیست

 خود گرفتار هزاران مشکلم

پس برو دنبال کارت کن ولم

رفت پیش قوچ ،موش بی نوا

شرح داد آن اتفاق و ماجرا

قوچ گفت آقا نکن وقتم تلف  

چونکه دارم می خورم فعلاً علف

پس نزن دیگر تو حرفی از تله

چون به من مربوط نیست این مسئله

موش از آن قوچ هم شد نا امید

گاو را یک گوشه در نشخوار دید 

رفت و گفت ای گاو خوب و محترم

من خبر های بدی آورده ام

هیچ می دانی که بانو گلنسا

یک تله بگذاشته این گوشه ها

پس بگو آن دام  را خنثا کند

این دل بگرفته ام را وا کند

گاو، غش غش خنده ای مستانه کرد

گفت خندیدم  دلم آمد به درد

صحبتت جوک بود از نوع خفن

چون ندارد مشکلت ربطی به من

گمشو تا با یونجه ها حالی کنم

یونجه زار از یونجه ها خالی کنم

موش رفت وعاقبت کنجی نشست

قلبش از نا همزبانی ها  شکست

شب رسید و گلنسا چیزی شنید

ازتله ،بانگ دلا ویزی شنید

گفت با شادی که موش افتاد گیر

کار خود را کرد آن دام و پنیر

رفت تا آن موش را سازد تباه

گیرد از دُ مش در اندازد به چاه

شب چراغش  ناگهان کم نور شد

کهنه بود  و زِرت آن قمصورشد

تا که بر روی تله دستش خزید

ناگهان جیغی کشید ، آنسو پرید

مار آنشب  در تله افتاده بود

نیش و هم دندان او آماده بود

گلنسا با نیش او  بیمار شد

چهره اش گلگون شد وتب دار شد

پس طبیش گفت مرغی  بر درید  

سوپ سازید و تبش بند آورید

مرغ را کشتند و سوپی ساختند

سوپ دبش و مَشت و توپی ساختند

قوم و خویشان هی به پیوست آمدند

میوه و کمپوت در دست آمدند

چون گذشت آمارشان از شصت و هفت

آمد آن قصاب و قوچ از دست رفت

بی اثر بود آن غذا و آن دوا

ُمرد  از تب  روز دیگر گلنسا

داغدارانش چهل شب در عزا

خانه ی مرحومه شد مهمانسرا

چون که می خوردند بی حد و حساب

 گاو هم شد قیمه و شامی کباب

موش سرجنباند و گفت ای روزگار

می کنی بازی  تو با ما بی شمار

آنکه نامربوط می شد با تله

مرتبط کردیش با این مسئله

دائما با بیغمی  مخلوط نیست

"جمله ی اصلا به من مربوط نیست"

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم اسفند 1387ساعت 13:32  توسط مصطفی مشایخی  | 

چار دانشجو به وقت امتحان

آمدند آسیمه و دو دو زنان

اینچنین گفتند با استاد خود

که ببخشید اندکی تاخیر شد

گفت استاد ای عزیزان دلم

امتحان آغاز گشته بیش و کم

ترم بعد آیید تا من از شما

امتحان گیرم همین تک درس را

آن جوانان  همصدا گفتند که

طایر ماشینمان پنچر شده

ما به این علت کمی دیر آمدیم

دیر شد تا زیر ماشین جک زدیم

لاجرم این مشکلِ تاخیر ما

نیست اصلاً عمدی و تقصیر ما

این خیابانها پر از میخند و سنگ

می شود هرخود رو پنچر بی درنگ

پس به ما رخصت دهید استاد جان

تا دهیم این امتحان را این زمان

گفت استاد ای عزیزان از شما

امتحان می گیرم  اما ابتدا

می نشیند هرکسی  در یک اتاق

کاملا دور از هم و درافتراق   

پس نشستند آن جوانان هرکدام

در اتاقی دور از حرف و کلام

دست هریک بود خودکار و اتُد

برگه ها در بینشان توزیع شد

می زدند از بیقراری بال بال

بود درآن برگه تنها  این سوال

که کدامین چرختان پنچر شده است

تا بدین دیر آمدن منجر شده است

چون که دیدند این سوال، آن رهروان

خشکشان زد از تعجب درزمان

مانده از استاد و هوشش در شگفت

کاین چنین  با این سوالش مُچ گرفت

هر یکی بنوشت چیزی بلبشو

این یکی بنوشت عقب آن یک جلو 

چون که خواند استا د ، پاسخ هایشان

گفت ای یاران خوب ،ای همرهان

نیست درهر جامعه بی کمّ و کاست

هیچ چیزی بهتر از گفتار راست

آن عزیزان آمدند آن دم بخود

بعد از آن هم چرخشان پنچر نشد

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم اسفند 1387ساعت 21:16  توسط مصطفی مشایخی  | 

آن عید ،با دایی جواد این ها چه کیفی  داشت

هرچنـــد رفتم بی شما ، اما چه کیفی داشت

یادش بخـیر آن روزها ،جای شما خالــی    

در رامسر ،یک هفته در ویلا چه کیفی داشت

یک باغ ، با آن بوی خـــوب لیمـو و نارنج  

سیصد قدم تا ساحــل دریا چه کیـفی داشت

قایق سواری ، ما سه بازی ، آن دویدن ها

اسکیت با  نیلوفر و ژیلا چه کیفی داشت

صبحانه ها شان فرق می کرد آی می چسبـید

نسکافه با شیرین عسل آنجــا چه کیفی داشت

انواع و اقسام خــــوراکی ، مـوز ، آناناس ....

با خاله این ها واقعـا دنیـا چه کیفی داشت   

دائـــم ذغـــــال و آتش جانانه ای بر پا

آن چنجه های حاج عزیز آقا چه کیــفی داشت

جوک هایشان هم خنــــده دار و دست اول بود

تعریف های خالـــه جان رعنا چه کیفی داشت

ازجرّ و بحث ،این گوش هایم آی راحت بود 

شب ها ی بی فریاد و بی دعــوا چه کیفی داشت

یک روز هم رفتیم  بابلسر تله کابین

بابا نمیدانی که آن بالا  چــه کیفی داشت

ای کاش می شد باز هم این عید می رفتــم

آنروز ها مانند یک رویا چه کیفی داشت

 

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم اسفند 1387ساعت 0:9  توسط مصطفی مشایخی  | 

جوانی  رفت یک شب خواستگاری

که گردد شوهر زیبا نگاری

چنین فرمود خانبابای دختر

قبول اما به یک شرط ای دلاور

رها می سازم از اصطبل ، فردا

سه گاو از گاو های وحشی ام را

تو باید  دمّ  گاوی را بگیری

به پیشم آوری چون  نره شیری

و منهم  دست گرم دخترم را

به دستت می سپارم در همانجا

ولی  حتماً دُمش  در دست باشد

وگرنه راه تو بن بست باشد 

پذیرفت آن جوان این شرط اورا

بیامد نغمه خوانان ، صبح فردا

و خانبابا رها کرد اولین گاو

عظیم الجثه بود او همچو یک ناو

دوشاخش خون چکان و وحشت آور

چه گاوی! بی کلاس و واقعاً خر

جوان گفتا که این  را بی خیالش

خطر ناک است و اصلاَ نیست حالش

بگیرم گاو دوم را من از دُم

که این شاخم زند در پیش مردم

بیامد گاو دوم شلتق انداز

دو شاخش کار آدم یکسره ساز

اگرچه این یکی هم هیکلی بود

ولی فهمیده تر از اولی بود

جوان گفتا که این چون  آن یکی نیست

که آن وحشی و این یک نیمه وحشی است

از آثار و شواهد، نیک پیداست

که حتماً سومی بهتر از آنهاست

خلاصه دومی هم رفت از دست

جوان آنرا رها بنمود و بنشست

رها شد سومین گاو از طویله

چه گاوی لاغر و بی شیله پیله

جوان گفتا که این یک ،خوب وعالی است

دُمش گیرم که کیس ایده آلی است

پرید او سوی گاو اما دریغا

نداشت اصلاً دُمی  آن گاو زیبا

جوان بر سر زنان،  می گفت ای داد

تمام آرزوها رفت بر باد

چرا من دُمّ گاو از دست دادم

و ناسنجیده لاو از دست دادم

چه فرصت ها ی خوبی پیش رو بود

کلید بنز و ویلایم هم او بود

هرآن کس  فرصتی را داد از دست

کلید بخت خود در قفل بشکست

 
+ نوشته شده در  شنبه سوم اسفند 1387ساعت 0:40  توسط مصطفی مشایخی  | 

 

به رستم زد ایمیل مادر زنش

 که سازد چو مادر زنان روشنش

نوشت ای گرانمایه داماد من

عزیزم ، تو ای شاخ شمشاد من

بنازم من آن یال و کوپال تو

کلاه و کت و عینک و شال تو

بگو تا بدانم وفایت چه شد

سراغی نمی گیری از همسرت

 چه شد نغمه ی دلبرم دلبرت

بگو تا بدانم وفایت چه شد

زمردانگی ،ادعایت چه شد

حیا کن عزیزم  ،خجالت بکش

دگر دست از آزار و اذیت بکش

درِ دیگ ودیزی اگر مانده باز

همی گربه باید رود تخته گاز؟

چه داماد ها لوس و پررو شدند

همه سر به سر، منفعت جو شدند

می آیید  بعد از هزاران تماس

در آغاز با خواهش و التماس

خر از پل چو بگذشت فوراً شما

نشان می دهد آن یکی چهره را

 همینطور من مانده ام هاج و واج

که اصلا چرا می کنید ازدواج

مگر مادران، قتل و خون کرده اند  

که از بخت بد ،دختر آورده اند

گرفتی تو تهمینه را سالهاست

ولی او همینجور ، در پیش ماست

دلش خوش که وا شد به رویش دری

بیامد به بالین او شوهری

شبی بودی و صبح بستی فِلنگ

تو خالی ببستی و  ما هم که خنگ

چنین ازدواجی کجا دیده ای

سرِ ما بگو شیره مالیده ای  

توکه قصد  در رفتنک داشتی

چرا بچه  ای در دلش کاشتی

نباید ببینی تو سهراب را؟

صد ایول به تو واقعا مرحبا

به تو می شود گفت آخر پدر

که از بچه ی خود نداری خبر؟

پس آن  غیرت پهلوانی  چه شد

رجز خوانی و دُر فشانی  چه شد

گذشته است عزیزم کنون چند سال

دگر بیش از این ها مزن ضد حال

به قربان آن هیکل ورزشیت

بیا تا مخت را نکردم تلیت

زن و بچه ات را ببر پیش خود

که اعصابم از دست تو خورد شد

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم اسفند 1387ساعت 12:48  توسط مصطفی مشایخی  |