هست بیادم که معلم به ما
گفت عزیزان دلم، بچه ها
ریخته در ساحل ما قلوه سنگ
می رویم آنجا همگی بی درنگ
پس بنویسید بر آن سنگ ها
نام کسی را که به نحوی شما
در دلتان هست تنفر از او
یا شده اید عاصی و دلخور از او
پس همه رفتیم و نوشتیم زود
با قلم و جوهر و با هرچه بود
نام کسی را که از او نفرتی
در دل ما بود به هر علتی
کار نوشتن چو به پایان رسید
گفت معلم که کنون بشنوید
هرکه هر اندازه نوشته است سنگ
جمع کند ، جمع کند ، بیدرنگ
داخل کیفش بدهد جایشان
جای نماند لب ساحل از آن
داخل هر کیف بریختیم ما
این دوسه تا آن یکی هفتاد تا
گفت معلم که نهیدش به دوش
یک دوسه هفته بکشیدش به دوش
چون که از آن روز، دو روزی گذشت
جان و تن چند نفر خسته گشت
علتش این بود که در کیفشان
سنگ فزون ریخته از دیگران
هرکه سبکبار، حوش اقبال تر
بود در این راه ، سبک بال تر
گفت معلم که عزیزان من
با دل و جان گوش کنید این سخن
کیف چو دل، سنگ چونفرت بُوَد
نفرت بسیار ، مرارت بُوَد
چون شوی از کینه و نفرت تهی
زود تر از بار غمت می رهی
جان و دل از عشق ،صفایی ببخش
خویشتن از کینه رهایی ببخش