تبليغاتX
طنز سروده های عمو مصطفی
اجتماعی - فرهنگی

هست بیادم که معلم به ما

گفت عزیزان دلم، بچه ها

ریخته در ساحل ما قلوه سنگ

می رویم آنجا همگی بی درنگ

پس  بنویسید بر آن سنگ ها

نام کسی را که به نحوی شما

در دلتان  هست تنفر از او

یا شده اید عاصی و دلخور از او

پس  همه رفتیم و نوشتیم زود

با قلم و جوهر و با هرچه بود

نام کسی را که از او نفرتی

در دل ما بود به هر علتی

کار نوشتن چو به پایان رسید

گفت معلم که کنون بشنوید

هرکه هر اندازه نوشته است سنگ

جمع کند ، جمع کند ، بیدرنگ

داخل کیفش بدهد جایشان

جای نماند لب ساحل از آن

داخل هر  کیف بریختیم ما

این دوسه تا آن یکی هفتاد تا

گفت معلم که نهیدش به دوش

یک دوسه هفته  بکشیدش به دوش

چون که از آن روز، دو روزی گذشت

جان و تن چند نفر خسته گشت

علتش این بود که  در کیفشان

سنگ  فزون ریخته  از دیگران

هرکه سبکبار، حوش اقبال تر

بود در این راه ، سبک بال تر

 گفت معلم که عزیزان من

با دل و جان گوش کنید این سخن

کیف چو دل، سنگ چونفرت بُوَد

نفرت  بسیار ، مرارت بُوَد

چون شوی از کینه  و نفرت تهی

زود تر از بار غمت می رهی

جان و دل از عشق ،صفایی ببخش

خویشتن از کینه رهایی ببخش

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1388ساعت 18:42  توسط مصطفی مشایخی  | 

نهمیــــــــن دوره، بسر می آیـــد

بـاز یک دور  دگــــــر می آیــــــــد

 پیش گـویی شده بازارش گـــرم

هرکـه با حــــدس و نظــر می آید

 گاه از جبــهه ی اصلاح و اصـــول

بانــگ امـــا و اگــــــــــر می آیـــد

گـــــاه از وحدت هـــــــر یـک روی

چهــــره ای خاص ، خبـــر می آید

از سخـــــــنرانی کاندیـــــــــدا ها

وعده هایی چو  شکر مـــــی آیــد

وعــــــده ی این یکی از آن بهتـــر

این هلــــو، آن چو جگــــر می آید

پای هر صحبت و هر بحث و جـــدل

از چپ و راست ، نفـــــــــر می آید

ناصــــر و اکـــــرم  و توبـــــا و زری

عمـــــه و خاله قمــــــــــر می آید

این یک  از چنــــــج سخن می گوید 

که از او یک تنـــــه بر می آیـــــــــد

آن یکـی  نقد کنــــــــــان  می غرَد

 که پی رفـــــــــع خطر می آیـــــد

این یکی  پتـــــک شـده ،می کوبد

آن یکی همچـــــو فنـر می آیـــــد

دور آن ،اهل  نظـــــــر می گردنـد

سوی این ، اهل هنـــــر می آیــد

این چه خندان که به امدادش یک

سوپر اســــــتار قــدر می آیــــــد

آن چه خوشحال که ساسی مانکن

با قِـر و رقـــص کمـــــر مـی آیــد

بانگ تفسیر  و نظر های  خفـــــن

از در و کوی و گـــــــذر می آیــــد

پرسش این است که از صندوقها

چه کس این بار بـه در مـی آیــد

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1388ساعت 21:5  توسط مصطفی مشایخی  | 

دائما، یک ریز  غیبت می کنیم

گرم و شوق انگیز غیبت می کنیم

با فرنگیس و اسی  در باره ی

هر کس و هر چیز غیبت می کنیم

گاه با آلاله  و مسعود و  سام 

گاه با  پرویز غیبت می کنیم 

در زمستان ،زیر باران و تگرگ

یا که در پاییز غیبت می کنیم 

تا جدا می گردد از ما خاله جان

در غیابش تیز غیبت می کنیم

در صف شیر و خیابان و کلاس

یا که در جالیز غیبت می کنیم

در دکان و در اداره ، هرکجا

توی مسجد نیز غیبت می کنیم

در غیاب آنکه باشد چشم پاک

یا که باشد هیز غیبت می کنیم 

 روبرو تعریف، اما پشت سر

 ما غلو آمیز غیبت می کنیم

در پی یک سوژه تا سازیم از آن

زود  دستاویز، غیبت می کنیم

گرچه پرهیز از چنین کاری رواست

دور از این پرهیز غیبت می کنیم

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1388ساعت 19:55  توسط مصطفی مشایخی  | 

اوس قنبر  می گذشت از روی پل

تیشه ای بگرفته او در دست، شل

تیشه از دستش رها شد  ناگهان

پرت شد در  رود و در سیلاب آن

پس غمین احوال ، سو ی آب رفت

در فراق تیشه اش  بی تاب رفت

در کنار رود بنشست  او دمی

در دلش افتاده درد و ماتمی

بود او نجار و یارش تیشه بود

یاور و ابزار کارش تیشه  بود

یک پری از زیر آب آمد به در

 گفت عزیزم از چه می باشی پکر

 گفت نجار  آب برد آن تیشه ام

روزگار امروز زد بر ریشه ام

رفت فوراً آن پری از  عمق ها

تیشه ای آورد اما از طلا

گفت آیا تیشه ات این بوده است

از طلای ناب و زرین بوده است

گفت نجار این نباشد  ای پری

من کجا و این چنین نیک اختری

پس پری در آب رفت  اینبار نیز

تیشه ای از نقره  آورد آن عزیز

گفت نجار این یکی هم نیست نیست

تیشه ام زان تیشه های آهنی است

آن پری زد شیرجه در عمق آب

قامتش چون ماهیی پر پیچ و تاب

تیشه ای آورد و گفت این است هان

گفت نجار آره ای زیبا ی جان

آن پری با یک تبسم گفت که

چون که داری  قلب و نفسی صادقه

هرسه تیشه مال تو ای مرد خوب

پس برو با هرسه شان در کار چوب

مرد نجار آمد  اما شاد شاد

او گره از ابروان خو د گشاد

مرغ و نان وسور و ساطی جور کرد

غصه را  او از سرایش دور کرد

بچه ها را در کنار رود برد

ناگهان پای عیالش لیز خورد

آب بردش داخل گرداب ها

غرق شد در عمق آب آن بی نوا

آن پری آمد در از اعماق آب

گفت ای نجار خوب و خوش حساب

بازهم آن تیشه ات را آب برد

گفت نجار این عیالم لیز خورد

آن پری  جستی زد و در آب رفت

از تن نجار ماهم  تاب رفت

پس پری آمد به دستش یک لوپز

خوشگل و طناز ،با موهای وز

گفت آیا این عیالت  هست یا

یک زن دیگر بوَد ما ل شما

گفت نجار این عیال بنده است

شادمانم  کاین چنین از مرگ رست

آن پری گفت ای جلب آخر چرا

ترک کردی آن صفای قلب را

این لوپز خواننده ی جنجالی است

صاحبش گشتی چو دیدی عالی است

 گفت نجار ای پری تقصیر توست

 این دروغ از بخشش و  تقدیر توست

گر که می گفتم عیالم دیگری است

او کجا آخر به این مه پیکری است

باز می رفتی و   اینبار  ای جگر

آنجلینا را می آوردی   به در

بار سوم هم عیالم را از آب

در می آوردی تو ای زیبای ناب

پس به پاس راست گویی در سخن  

هرسه را تقدیم می کردی به من

 بنده  هم نجار و  بی پول و توان  

با سه زن ،بیچاره بودم بی گمان

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم اردیبهشت 1388ساعت 2:25  توسط مصطفی مشایخی  | 

 خوشا بحالت که غمی نداری

مسیر پر پیچ و خمی نداری

خوشا بحالت که مجردی تو

قاطی  زُواّج  نیومدی تو

بچه نداری که بگیره حالت

چه تخت  وخوب و راحته خیالت

بچه ها  امروزه مصیبت شدن

ننر شدن ،لوس و بد عادت شدن

هزینه شون بدجوری رفته بالا

پول علف خرسه برای اونها

هلاک اجناس مدل جدیدن

همیشه تو مراکز خریدن

میدن دوتا چک پولو خیلی آسون

بابت یک لباس تنگ و چسبون

می گیرن از تو دائماً  تراول

تا که بسازن یه  تیریپ خوشگل

یا کافی شاپن یا  کلاس کنکور

اونم  برای ژست وفیس و فیگور

می رن کلاس آکتوری  تا یکبار

بشن نیوشا ضیغمی یا افشار

می خوان  بشن شبیه ساسی مانکن

کلیپ با حال و خفن بسازن

بچه  نگو آینه ی  دق شدن

بلا  شدن ، پر رو و سرتق شدن

تیپشونم خوشگل و خیلی نازه

همیشه  تو بوتیکن و مغازه

فشن شدن هزینه شون زیاده

فقط شدن توقع و افاده

با برو بچ میرن تو کار سبقت

زندگیشون همش شده رقابت

می خوان که تیپشون عروسک باشه

گوشی اونها  تو محل تک باشه

هدر میدن نصف حقوق مارا

تاکه بشن شبیه آنجلینا

بینی و لکّ و لُچ ، همه مصنوعی

قیافه در یک کلمه ، مصنوعی

تا که بگی خالیه جیب ماها

میگن چرا دنیا اوردی ما را

 ندارم  اصلا  سرشون نمیشه

سیریچیه اخلاقشون همیشه

بگی ندارم می خوری ضد حال

چک پولو رو کن تابشی ایده آل

نظر نش بدجوری با کلاسن

اند پیامک زدن و تماسن

قبض موبایلشون ،پدر در آره

دخل حقوق آدمو میاره  

خلاصه خیلی سخته بچه داری

علی الخصوص با حقوق اداری

خوشا بحالت که هنوز عاقلی

مجرد و راحت و بی مشکلی

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم اردیبهشت 1388ساعت 13:29  توسط مصطفی مشایخی  | 

 گفته شده از اون قدیم  

تا سه نشه بازی نشه

به شرط اینکه صحبت و

غیبت و غمازی نشه  

دوباره موشی ندوه

یا لج و لجبازی نشه

قصه ی تیم ملیمون

قصه ی پر رازی نشه

خدا کنه که این دفه

صحبت پروازی نشه

کسی یه حرف بد نگه

قهری نشه نازی نشه   

هوا نشه دوباره بد    

یعنی که جو سازی نشه

ساز مخالف نشه کوک

عشوه  وطنازی نشه                                         کاریکاتور ازسایت گل آقا

+ نوشته شده در  جمعه چهارم اردیبهشت 1388ساعت 21:8  توسط مصطفی مشایخی  | 

زنگ نقاشی معلم گفت که

بچه ها می خواهم امروزاز شما

داخل یک  برگه نقاشی کنید

آسمان و عکس یک خورشید را

بچه ها  با شور و غوغا هر کدام

 آسمانی را کشیدند ابتدا

بعد از آن هم عکس یک خورشید  که

می درخشید آتشین و خوشنما

زد قدم خانم معلم در کلاس

رفت بالای سر و میز ندا

دید او  خورشید را پوشانده است

لابلای  توده ای از  ابرها

گفت با لبخند پر مهری  به او

 می کنی خورشید را مخفی چرا

دخترک آهسته و آرام گفت

با طنین حجم بغضی در صدا

هست بابا مان ، اجازه ، کارگر

درکویری داغ و بد آب و هوا

دوست دارم آسمانی پر زِ ابر

تا نسوزد صورت بابای ما

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم اردیبهشت 1388ساعت 14:46  توسط مصطفی مشایخی  | 

پدری  کهنه عصایی در دست

لب یک تخت قدیمی بنشست

پسرش داشت کتابی می خواند

غزل جالب و نابی می خواند 

و کلاغی لب دیوار آمد

که بگردد پیِ چیزی شاید

پدر آن را به پسر  داد نشان

که بگو چیست؟ چه می باشد آن

متعجب ، پسرش  گفت کلاغ

تو ندید ی مگر اورا در باغ ؟

پدرش باز بپرسید  از او

که چه است او پسرم  زود بگو

پسر اینبار کمی  جوش آورد

به پدر گفت کلاغ است ای مرد

پدر ش کرد  کلامش تایید  

دوسه بار دگر از او پرسید

که عزیز دل من این موجود

تو بگو باز که  اسمش چی بود؟

پسر انداخته اخمی در چشم

به پدر کرد نگاهی با خشم

که کلاغ است چرا می پرسی

چه سوالی است ز ما می پرسی

پدر اینبار به لحنی آرام

به پسر گفت عزیزم بهرام    

بچه بودی  تو و یک روز غروب

سر من گرمِ کتابی محبوب

لب دیوار کلاغی بنشست

پی یک خورد و خوراکی می جَست

تو دقیقا ً صد و سی چل دفعه

بنشستی و  بپرسیدی که

پدر این چیست که بالش مشکی است

دِ  بگو زود بگو اسمش چیست

و من اما به چه ذوقی هربار

خاطرم هست که کردم تکرار  

پسرم خوشگلکم هست ،هست کلاغ

که عزیز دلکم ، هست کلاغ

                             بر اساس داستانکی ازوبلاگ http://dastanak-story.blogfa.com/

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم اردیبهشت 1388ساعت 4:4  توسط مصطفی مشایخی  |