تبليغاتX
طنز سروده های عمو مصطفی
اجتماعی - فرهنگی

پدر به علی  قول داده بود که اگر اوبا معدل خوبی قبول بشه براش یه دوچرخه می خره  و علی هم  هرچند درسخون بود اما به عشق دوچرخه ، بیشتر درس خوند وامسال با معدلی بهتر از سالهای پیش قبول شد، پدر طبق قولی که داده بود به دوچرخه فروشی رفت و از اونجا که بضاعت مالی چندان خوبی نداشت ، برای  علی  یک دوچرخه  بصورت اقساط  خرید ،علی هم خوشحال و خندون  دم دمای غروب  ، دوچرخه ش را برداشت و رفت توی کوچه  تا بازی کنه ،  لحظه ای بعد خیل تظاهر کننده ها یی  که سراسیمه  و با سرعت می دویدند  به کوچه ی  اونها سرازیر شد ، علی  که خیلی ترسیده بود از دوچرخه  پیاده شد تا به طرف  خونه  بره ،اما او  فقط   تونست خودش را به خونه برسونه ، چند لحظه بعد ، وقتی  سر و صدا ها خوابید ، به آرامی در حیاط را باز کرد  و بیرون آمد تا به سراغ دوچرخه اش بره  اما با دوچرخه ای  روبرو شد که زیر دست و پا  و چرخ ماشین ها   له و لورده شده بود   او در حالیکه اشک می ریخت  به  کتابی که کنار سطل ذباله می سوخت نگاه کرد و و شب هایی را به خاطر آورد که  به عشق داشتن دوچرخه تا صبح  نخوابیده  بود و درس خونده بود .

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم خرداد 1388ساعت 12:20  توسط مصطفی مشایخی  | 

مادراز اینکه مرا آوردی

واقعا لطف و محبت کردی

خوش بحالم شده خیلی مادر

پول دارم  دو تریلی  مادر

زندگی  ،آی  به من می چسبد

خوب  یعنی  که  خفن می چسبد

تا بخواهی  همه چی شیرین است

کار تو قابل صد تحسین است

مرسی از اینکه مرا آوردی

واقعا لطف و محبت کردی

خوب شد آمده ام مادر جان

واقعا جای قشنگی است جهان

روز و شب  در قِر و  بشکن زدنم

شادمانم  من ازاین آمدنم

زندگی  بیخود و پوشالی نیست

گفت" سهراب" که آن خالی نیست  

سیب هست ،عشق ، دمکراسی هست

درسوپر میوه ، چه گیلاسی هست

می خری توت فرنگی مادر؟

دارد آن وای چه رنگی مادر

باز کن پنجره را  پیچیده

بوی یک طا لبی گندیده

مادرم چهره ی تو خندان شد

کوپن قند مگر اعلان شد؟

بازبابا غم بی پولی داشت

طفلکی باز عجب هولی داشت

پنج سر عائله ، یک فیش حقوق

هی نزن بر دل او نیش حقوق

مبلغ  فیش پدر را دیدی

بازهم  پنج شکم زاییدی؟

زندگی تاکه دوجیبت خالی است

واقعاً  آش دهن سوزی نیست

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم خرداد 1388ساعت 18:2  توسط مصطفی مشایخی  | 

مش حسن این  گوجه ها را از کجا آورده ای

این پیاز دلربا را  از کجا آورده ای

از تو دارم یک سوال، این سنگدان و کلّه و

پای مرغ بی نوا را از کجا آوره ای

گفته اند امشب بساط سوپ بر پا کرده اید

آن نخود این لوبیا را از کجا آورده ای

رفته بالا تر  تبت ، بگذشته از مرز چهل

 عرض یک شب، این دما را از کجا آوره ای

پرشده اطرافت از کپسول و قرص و صد دوا

اینهمه درد و بلا را از کجا آورده ای

کفش هایت را چطوری نیم تخت انداختی

پول اوس عباس مارا از کجا آورده ای

لیف حمامت که گفتی هدیه است  اما بگو

گُرده شور و سنگ پا را از کجا آورده ای

من در اینجا مدرکی را رو کنم ؟ آیا بگم

پول کفش  گلنسا را از کجا آورده ای

مانتو اش را گفته ای  قسطی  خریدی، خب قبول

دامن آن با وفا را از کجا آورده ای

خرج دندان  تقی  را از کجا پرداختی

 پول مسواک هما را از کجا آورده ای

می خوری یک پرس نان بر بری شام و ناهار  

مش حسن  این اشتها را از کجا آورده ای

خورده ای نوشابه با اهل و عیالت  سال پیش

پول آن پپسی کولا را از کجا آورده ای

این کت تاناکورایی  از کجا آمد به دست

آن  بلوز نخ نما را از کجا آورده ای

 مش حسن کاری نکن،  پته ت بریزد روی آب

 تا بگویم آشکارا از کجا آورده ای

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم خرداد 1388ساعت 11:49  توسط مصطفی مشایخی  | 

دلبرک خوشگل و تو دلبرو

کُشته منو روسری سبز تو

سبزی چشمات شده رنگ روز

زنگ موبایلت شده آهنگ روز

کیفت و کفشت شده  خوشرنگ و سبز

مانتو ی  کوتات شده تنگ و سبز

دور بدیدی  تو مگر چشم گشت

خوب شدی خوشگل و خوش تیپ و مَشت

باز که  گیسو ت پریشان شده

چهره ی تو خوشگل و مامان شده

سایه چشمت  شده پررنگ باز

با رژ و ریمل شده ای خوب و ناز

خوب جدا از رپ و ساسی شدی

وارد گپ های سیاسی شدی  

یک دوسه شب پیش تورا در ونک

دیده یکی از برو بچ  ای کلک

گفت  که یک شعر خفن خوانده ای

"یار دبستانی من" خوانده ای

دلبرکم خوب خوش آوا شدی   

داخل اصلاح طلب ها شدی؟

سوی من امروز پیامک زدی

بر دل من باز تو پاتک زدی

خواسته ای در خط  پیوند سبز

آیم و بندم چو تو مچ بند سبز
+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم خرداد 1388ساعت 20:42  توسط مصطفی مشایخی  | 

پیش بینی نموده ام بنــده

چون که دارم سواد و حالیــم است

می شود انتخاب آنکس که

اول اســـم کـوچکش میـــــم است

هرکه ثابت کنـد خلافش را

جایزه ش بیست سکه ی نیم است

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم خرداد 1388ساعت 17:14  توسط مصطفی مشایخی  | 

وای  با روسری سبز،  چه زیبا شده ای

چه بلا برده شدی، خوب و دلارا  شده ای

رنگ سبز آی عزیزم چه بهت می آید

واقعاً ناز ترین  دختر جُلفا شده ای      (جلفا : خیابانی در تهران)

سایه ی سبز زدی ،لنز توهم سبز شده

همچو یک سرو چه سر سبز و شکوفاشده ای

می روی " یار دبستانیِ من" می خوانی

آفرین بر تو، دمت گرم ، خوش آوا  شده ای

رفته ای در خط تخریب منِ  اهل اصول

مگر ای دلبرک از دنده ی چپ پاشده ای

می شوی سبز هرآنجا  که میتینگی برپاست

وارد جبهه ی اصلاح طلب ها  شده ای

ای بلا برده چه مچ بند قشنگی داری

تو در این فرصت پیش آمده غوغا شده ای

بخت یار آمده با میر حسین زیرا تو

موجب  جوشش و افزایش آرا شده ای

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم خرداد 1388ساعت 18:18  توسط مصطفی مشایخی  | 

روز ها فکر من این است و همه شب سخنم

که به نام چه کسی رای به صندوق فکنم

مانده ام اینکه کدام ازهمه مطلوب تر است

یا که نیست ایده ی  او در هچل انداختنم

سخت دلواپس آنم که مبادا یکبار

به سر و هیکل و  آینده ی خود  گند زنم

آن یکی  گفته اگر قرعه بنامش افتد

نو کند کفش و کلاه و کت و هم پیرهنم

این یکی گفته که  از نفت  دهد سهم مرا

پرکُند دیگچه و کاسه و تشت و لگنم

سومی گفته در انداخته ام طرحی که

 سبز و  خوشرنگ  شود  جامعه با آمدنم

 چارمی گفته که با  فکر خود و نابغه هاش 

شاخ این غول گرانی به شبی می شکنم

وه  چه پر بارشده متن سخنرانی ها

محور هر سخن و هرچه که گویند منم

به حساب آمده ام ، آه  چقدر عالی شد

تازه در یافته ام  خوب و عزیز و خفنم

انتجابات چه خوب است ،  چه حالی دارد

شادمانم من از این ناز و ملوسک شدنم

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم خرداد 1388ساعت 0:24  توسط مصطفی مشایخی  |