تبليغاتX
طنز سروده های عمو مصطفی

طنز سروده های عمو مصطفی

اجتماعی - فرهنگی

ساعتی از ته دل می نالید

که بسی زنگ زدم در عالم

خواب سنگین چه فراوان دیدم

اهل بیدار شدن اما کم

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388ساعت 18:0  توسط مصطفی مشایخی  | 

کاشکی منهم به جای طبع شعر

ذوق دیگر طبع دیگر داشتم

ذوق چیزی مثل بازی در زمین

توی تیمی مَشت و سروَر داشتم

روزگارم توپ می شد واقعاً

حال و روزی خوب و خوشتر داشتم

هی نبودم لنگ وام و لنگ پول

ثروتی مافوق باور داشتم

جای این آپارتمان فسقلی

یک دوتا ویلای محشر داشتم

گوشه اش هم  باغ وحشی جمع و جور

با دوتا میمون و عنتر داشتم

خود روام  اینگونه تاریخی نبود

بنز یا یک چیز دلبر داشتم

دائما چندین سفردر طول سال

سوی صد ها شهر و کشور داشتم

باشگاهی ، سالنی ،یک شرکتی

یا که چندین بنز خاور داشتم

پیش فرزندانم  اِند یک پدر

جایگاهی نزد همسر داشتم

در میان قوم و خویشانم عزیز

ارج و قربی پیش مادر داشتم

نزد خواهر، سوژه ای در شأنِ  پز

رفت و آمد با برادر داشتم

شاعری خوبی است اما کاش من

جای آن یک ذوق دیگر داشتم

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم مهر 1388ساعت 10:31  توسط مصطفی مشایخی  | 

زلزله ای به قدرت چهار ریشتر شرق تهران را لرزاند

 

با زلزله در هراس و در بیم شدیم

در فکر فرائض و تعالیم شدیم

گفتیم که فکر آخرت باید بود

چون رفت ،همان کسی که بودیم شدیم

***

می گفت دوباره این وری می آیم

با لرزه و پس لرزه، سری می آیم

اینبار نشد ، بزودی انشا ء الله

با ریشتر  بیشتری می ایم 

*******

گفتند که برق شد گران لرزیدیم

از قیمت میوه یا که نان لرزیدیم

ای زلزله کوتاه بیا زیرا ما

در حد توان و وُسعمان لرزیدیم

 

***

هرچند گسل فت و فراوان داریم

از شوش گرفته تا لویزان داریم

اما دلمان محکم و قرص است همه

زیرا که مدیریت بحران داریم

****

جان پدرت ولم کن ای زلزله جان

انگار تو هم حال خوشی داری هان

هی هل نده بیخودی ،که با این اوضاع

اصلا ،ابدا  نمی شود خورد تکان

********

از کوچه صدای هلهله می آید

مادر زن من چو چلچه می آید

فریاد که در خانه و کاشانه ی ما

روزی دوسه بار زلزله می آید

                                                                  کاریکاتور از ابوالفضل محترمی

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم مهر 1388ساعت 9:29  توسط مصطفی مشایخی  | 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم مهر 1388ساعت 20:5  توسط مصطفی مشایخی  | 

ما نعشگان زندگی از دست داده ایم

همزاد چُرت و از تک و تا اوفتاده ایم   

یک بند اگرچه تا ته هر بَست می رویم

اما به زور روی دوپا ایستاده ایم

با این زغال خوب واز آن سو رفیق بد

تو پیم و از لحاظ کشش فوق العاده ایم  

"جکسون"اگرچه خوب و خفن حال می دهد

مارا سیاه می کند از بس که ساده ایم

درانتظار جنس ، دهن درّه می کشیم

این وقت ها چقدر بِلا استفاده ایم

وقتی که جنس توپ به ما می رسد خوشیم

کیفور و پر انرژی و ابرو گشاده ایم

جمعیم گرد منقل و آ تیش هم که کوک

تو حال خویش و  بی خبر از خانواده ایم

داریم اگرچه گرزک و سنجاق و زورِ فوت

افتاده ایم و با همه کس بی افاده ایم

چایی نبات و دود و دم است عشق و حال ما

هستی خویش بر سر منقل نهاده ایم

صد بار ترک کرده ، ولی باز رفته ایم

شاید که ما ضعیف و کمی بی اراده ایم

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم مهر 1388ساعت 8:15  توسط مصطفی مشایخی  | 

زنگ زد خاله  به من یک شب که

شام تشریف بیاور اینجا

چند مهمان گرامی داریم

شوق دیدار تو دارند آنها

متعجب شده با خود گفتم

چه عجب کرده کسی یاد از ما

در صف خاله و مهمانانش

اهل ذوقی شده شاید پیدا

راه افتادم  و با خود بردم

شادمان ، دفتر اشعارم را

که بخوانم غزلی یا طنزی

شور و حالی کنم آنجا بر پا

از سر شور و شعف ، بعد از شام

خواستم شعر بخوانم اما

خاله فرمود مگر ما گفتیم

شعر و معری تو بخوانی آقا؟

دوستانی  که در اینجا جمعند

کامی و سام و رز و نازیلا

سگ با حال و ملوسی دارند

مانده بی نام و نشان  تا حالا

در پی اسم برایش هستند

که صدایش بزنند از فردا

خواستند از تو بسازی اسمی

که خوش آوا بُوَ د وبا معنا

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم مهر 1388ساعت 20:32  توسط مصطفی مشایخی  | 

تو صف شیر کیسه ای یه روزی

باز نشسته ای کنارم اومد

آدم خوش صحبت و حاذقی بود

با ادب و شمرده حرف می زد

ازهمه جا حرف زدیم و گفتیم

تاکه رسید یم به این گرونی

پرسیدم از حقوق و دخل و خرجش

گفت حقوقم که کمه میدونی

مبلغی که نوشته توی فیشم

میره فقط پای اجاره خونه

پرسیدم از کجا میاری آقا

پول برنج و مرغ و هندوونه

گفت که کسب و کار توپی دارم

لوازم خونگی می فروشم

پاتوقمم سید اسماعیل وسعدی

گاه گلوبندک و گاهی شوشم

پرسیدم این لوازمی که میگی

میشه بدونم از کجا میاری

میری دبی  یا کیش و قشم و شاید

بانه میری ، از اون ورا میاری؟

گفت که حال بانه رفتنم کو

کلّشونو  از خونه مون میارم

یه روزی چرخ گوشت و پنکه مون را

یه روزی هم تلوزیون میارم

زیر زمینمون پر ازعتیقه س

ملاقه وقزقون وجای روغن

مونده همه از عهد فتحعلی شاه

چیزایی که فروش خوبی دارن

آب میشن دوسوته توی بازار  

مشتری هم شکر خدا زیاده

نداره درد سر  یا دنگ و فنگی

یه کار خوب و کم عذاب و ساده

تا جارو برقی و بخاری هم هست

پول برنج و مرغ و میوه  جوره

لازمه تو زندگی کسب و کاری

وَالّا شل اومدن و قصوره

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم مهر 1388ساعت 20:55  توسط مصطفی مشایخی  | 

تا شدم من آشنا آن روز آنجا با شما

الفتی افتاد در این قلب شیدا باشما

 پیش از اینها زندگی معنا و مفهومی نداشت

شد تمام لحظه هایم  گرم و زیبا  باشما

با اس ام اس، روزها  حال ردیفی  داشتم

شب که می شد کار من چَت  بود اما با شما

بود از خر پول های شهرمان بابایتان

می شدم من صاحب ماشین و ویلا با شما

ریخت اوضاعم به هم  در آن غروب لعنتی

دید خانومم مرا در ماکسیما با شما

آتشی زد بر دلم  باشعله های خشم خود

بعد هم با توپ پر، بنمود دعوا با شما

معذرت می خواهم ای بانوی رویا های من

بابت رزمایش ،مامانش اینها با شما

شد کبود آن چهره ی چون ماهتان با لنگه کفش

نحوه ی رفتارشان  بد بود و بیجا با شما

ای بمیرم من الهی ،کاین چنین مادر زنم

کرد رفتاری خشن چون گرگ صحرا با شما

گردن خواهر زنانم  ای الهی بشکند

عذر می خواهم اگر  کردند بد تا با شما

از برادر زن  نباید  داشت جز این انتظار

واقعا بد بود کار آن هیولا با شما

کار منهم  آنچنان کار دلارایی  نبود

فکر تجدید فراش،  ای وای ، حتی باشما

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم مهر 1388ساعت 8:15  توسط مصطفی مشایخی  | 

 این گرانی گر تورا بنموده دلخور غم مخور

می خوری شب ها اگر یک مشت تب بر،غم مخور

در فراق پول اگر هی اشک می ریزی چو شمع

دانه دانه ، چکه چکه یا که شرُ شُرغم مخور

گر دلت می لرزد از اخطار صاحبخانه ات   

یا که می بینیش همچون دایناسور غم مخور

چند روزی گر نخوردی میوه ی خوشمزه ای 

می رسد نارنگی از قفقاز و تیمُر،  غم مخور

در میان برج اگر فرزند لوس و سرتقت

از تو می خواهد پلی استیشن فور غم مخور

از تو می خواهد اگر پول کلانی دخترت

تا شودچون آنجلینا  یا که تیلور غم مخور

نان شاطرهم اگر یک  وقت  قدری شد خمیر

پس بگیر آن را از او با یک تشکر  ، غم مخور

در عبور از کوچه ها ،گاهی اگر از داربست

" پرت شد بر کله ات  یک پاره آجر غم مخور"

چاله ای کندند اگر در روبروی خانه ات

بگدرد باید دو قرنی تا شود  پر، غم مخور

گر برایت بوق زد ای عمه جان راننده ای

یا که چیزی گفت یک لات جُلنبر غم مخور

مانده ای بی پیرهن یا کفش و شلواری اگر

فرض کن در ساحلی با این تصور غم مخور

فرد شیادی  اگر دار و ندارد را ربود

پس بگو مانند قبل، این نیز سگ خور، غم مخور

یا برو چون راهبان در گوشه ای خلوت گزین

یا که از رنگ و ریا و از تظاهر غم مخور

در هوایی این چنین آلوده و پر دود اگر

می رسد از ریه ات آوای خُرخُر غم مخور

با وجود اینهمه درد و مرض های مدرن  

دائماً هستی اگر دنبال دکتر غم مخور 

 

*با اقتباس از مصرع «گر بیامد بر سرت یک پاره آجر غم مخور»

 

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم مهر 1388ساعت 14:52  توسط مصطفی مشایخی  | 

کلاغی  بر درختی  سبز و پر بار

پرید و بعد از آن بنشست بیکار

در آن بالا عجب خوش عالمی داشت

چه راحت بود و حال خرمی داشت

از آن اطراف خرگوشی گذر کرد

به هرسو  درپی چیزی نظر کرد

در این سیر و گذر ، آن خسته از راه  

نگاهش بر کلاغ افتاد ناگاه

چو دیدش در مکانی  خوب و باحال

نشسته شادمان و  فارغ البال

به خود گفت ای دریغا کار تا کی

تلاشی سخت و ناهموار تا کی

نشست اوهم میان سایه ساری

 بدور از زحمت و انجام کاری

رسید از راه  گرگی تیز دندان

به آن حال خوشش بخشید پایان

کلاغ آهسته گفت ای ناخردمند

مگر نشتیده ای  همواره گفتند

که چون نتوانی آن بالا رسیدن

نداری چاره ای غیر از دویدن

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم مهر 1388ساعت 0:20  توسط مصطفی مشایخی  | 

مرد یعنی  کار و کار و کار و کار

یکسره در شیفت های بی شمار

مثل یک چیزی میان منگنه  

روز و شب ازهر طرف تحت فشار

مرد موجودی است هی  در حال دو

جان بر آرد  تا برآرد انتظار

او خودش همواره درتولید پول

لیک فرزند و عیالش پول خوار

با چه عشقی دائماً درچرخشند

گرد شهد جیب او زنبور وار

چون که آخر شب به منزل می رسد

خسته  اما با لبانی خنده بار

جای چای و یک خدا قوت به او

می شود صد لیست در پیشش قطار

از کتاب و دفتر و خودکار ، تا

اسفناج وپرتقال و زهر مار

آن یکی می خواهد از او شهریه

این یکی هم کفش و کیفی مارک دار

هرچه می گوید که جیبم خالی است

هرچه می گوید ندارم ،  ای حوار

نعره می آید :« به ما مربوط نیست

ما مگر گفتیم  ماهارا بیار»

مرد یعنی آنکه با پول و پله

می شود در خانه ، صاحب اعتبار

مرد یعنی سکته ،یعنی سی سی یو

ختم مطلب ، مرد یعنی جان نثار

خلقتش اصلا به این منظور بود

تا در آرد روزگار از وی دمار

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم مهر 1388ساعت 14:13  توسط مصطفی مشایخی  | 

زندگی  یعنی همه ش غم داشتن

روزگاری چون جهنم داشتن

دل بهولی، اضطراب و استرس

شکوه از اوضاع عالم داشتن

آب خوش پایین نرفتن از گلو

راحت و آسودگی کم داشتن

گیرکردن در کمند مشکلات

حسرت یک روز خرم داشتن

بسته پای صد گرفتاری شدن

سوژه های ناب ماتم داشتن

هی دویدن یا همان سگ دوزدن

زحمت و رنج دمادم داشتن

در کنار این مرض های مدرن

نفخ و یک دل پیچه را هم داشتن

زورکی لبخند مصنوعی زدن

ارتباطی تیره باهم داشتن

در نبودِ دوستان با وفا

یک سگ و یک گربه همدم داشتن

درافول ارزش انسانیت

جایگاهی همچو شلغم داشتن

دائماً در آرزو و حسرتِ

هستیی مانند آدم داشتن

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم مهر 1388ساعت 10:37  توسط مصطفی مشایخی  | 

تقدیم به مادرم که بعد از جراحی قلب باز ، در اتاق آی سی یواست

مادرم قلب تو آسمونیه

صاف صاف ، آبی مهربونیه

دیدمش تو آ نژیو  چه باصفاس

مثل قلب پاک این فرشته هاس

می شنیدم صداشو وقت اکو

پُره نغمه های عشقه قلب تو

دکترت می گفت از این قلبا کمه

قلب عاشق توی این دنیا کمه

حیفه که خوب و خوش آوا نزنه

خیلی حیفه حالا حالا نزنه

مادرم قربون شکل ماه تو

عاشقم عاشق اون نگاه تو

قلب ما  الفتی داره با دلت  

اینه که دست عمل سپردیمت

قلب تو گرفته بود از غم و درد

نمی شد نشست و هیچ کاری نکرد

ناله هات آتیش به جون ما می زد

ما را قلبت انگاری صدا می زد

مادرم ببخش اگه  ما بد شدیم

توی درس مهربونی رد شدیم

غصه های ما رگا تو بسته  نه؟

قلبت از دست ما ها  شکسته   نه ؟

تو به پای ما شدی خسته و پیر

قدرتو دونسیتم اما خیلی دیر

زندگی با تو قشنگ و با صفاس

تویی که دست خدا همراه ماس

با دعا های تو ما سلامتیم

خوبه حالمون تا زیر سایه تیم

مادرم از تو اتاق آی سیو

چشمتو واکن و یک چیزی بگو

 

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم مهر 1388ساعت 12:3  توسط مصطفی مشایخی  |