تبليغاتX
طنز سروده های عمو مصطفی

طنز سروده های عمو مصطفی

اجتماعی - فرهنگی

ای خوب می شد اصلاً، بابا نمی شدم من

بابای یاس و سام و سارا نمی شدم من

کاش از کلاس تنظیم ،اصلا نمی شدم جیم

تا میزبان یک تیم   ، حالا نمی شدم من

این مغز آکبندم ، پر بود اگر که یک کم

دارای بچه آن هم ، سه تا نمی شدم من

گفتم عصای دستند، اما کمر شکستند

ساکت نمی نشستند، تا پا نمی شدم من

خوش بود زندگانی ،با یار مهربانی

یک لحظه هم روانی ، حتی  نمی شدم من

با مبلغ حقوقم ، بودیم شاد و خرم

از برج رفته یک کم  ،رسوا نمی شدم من

دنبال لقمه ای نان ،با لفظ چشم قربان

در پیش این مدیران ، دولا نمی شدم من

اینگونه آس و پاس و بد تیپ و بد لباس

هی لنگ اسکناس و اینها نمی شدم من

پیش از حضور این سه ، سگ دو نمی زدم که

یک مرد چند شغله ، معنا نمی شدم من

باور کنید بودم ، چیزی شبیه رستم

اینگونه مثل شلغم، پیدا نمی شدم من

کی می نشستم آسان، در پشت بنز و پیکان

یا می شکست فرمان ، یا جا نمی شدم من

با این سه تا وروجک، حالا شدم سه چارک

 بی بچه مثل پشمک، والا نمی شدم من

بودم اگر که حالا  باز آن جوان رعنا

زن می گرفتم اما بابا نمی شدم من  

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم آبان 1388ساعت 12:7  توسط مصطفی مشایخی  | 

 یادش بخیر آن روز ها مامان و بابا

بودند باهم دائماً در حال دعوا

بابای ما وقتی که می آمد به خانه

مامان ما می گشت دنبال بهانه

تا یک ست کامل بگیرد حال اورا

با ضربه ای سازد لواشک آن هلو را  

مامان ما بابام را اصلا نمی خواست

اورا به قدّ یک سر سوزن نمی خواست

او را صدا می زد به القاب رکیکی

مانند جغد چار چشم و مرد خیکی

بابا برایش شوهری خوش بال و پر بود

زیرا که او از زن ذلیلان قدَر بود

مامان ما اما نگاهش هم نمی کرد

یک استکان  چایی برایش دم نمی کرد

می گفت  من راضی به این وصلت نبودم

 از اولش با این شتر راحت نبودم

می گفت من را زورکی دادند شوهر

از بخت بد آن هم به کی دادند شوهر

دختر نداشت آن وقت حق انتخابی

زیرا که شوهر بود پُستی انتصابی

خاله ش برایش خواستگاری جور می کرد

عمه ش برایش شوهری را تور می کرد

کی رای دختر آن زمان ها  رسمیت داشت

شوهر همینجوری خودش مشروعیت داشت

دختر غلط می کرد اگر مانند حالا

می گفت می خواهم بخوانم درس بابا

در سن هفده سالگی  ترشیده می شد

از ریشه بختش کاملا خشکیده می شد

مامان ما می گفت کلاً ما جوان ها

بیچاره و بدبخت بودیم آن زمان ها

مردیم و حتی یک پیامک هم ندیدیم

مثل شما اینترنت و وب کم ندیدیم

این فیس بوک و یاهو و گوگل کجا بود

همراه اول یا که ایرانسل کجا بود

دلداده ای با دلستانش چت نمی کرد

یک نامه بود اما کسی جرات نمی کرد

ما کنج کافی شاپ ها کی می نشستیم

در خانه  پیش عمه ها هی می نشستیم

ایمیل های ما شفاهی سند می شد

با یک سلامی یا نگاهی سند می شد

عاشق شدن بعد از عروسی دست میداد

دل را به دل، آقای عا قد بست می داد

اما چه بستی  واقعا ً  جانانه می زد

یک بست خوب و  محکم و عمرانه می زد

بستی که یک هفتاد سالی وا نمی داد

زیرا که  بست  وا گرا معنا نمی داد

تاریخ مصرف روی عشقی حک نمی شد

یک ماهه عشق از قلب عاشق دک نمی شد

در هر هزار عقدی که در دوران ما بود

 یکّیش بد چون ازدواج ما دوتا بود

بابای ما دق کرد و کلاً رفت از دست

مامان ما یک خرده در قید حیات است

حالا بدور از چشم ما وقت فراغت

در پای اینترنت یواشی می کند چت

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم آبان 1388ساعت 12:2  توسط مصطفی مشایخی  | 

این شعر در چهارمین جشنواره ی  طنز مکتوب ، مورد تقدیر قرار گرفت

شتابانیم اما سوی مصرف

سوارانیم، بر یابوی مصرف

و می گیریم از هم  گوی سبقت

که بنشینیم برسکّوی مصرف

به دستی جام نفت و دست دیگر

به زلفِ آن  تتو ابروی مصرف

"ادر کاساً و ناولها" ست ساقی

چه باحال است این اردوی مصرف!

همه درپشت رُل ،شنگول و شادیم

هواهم دلپذیر از بوی مصرف!

از اگزوز ها چه عطری می تراود

عجب خوشبوست این راسوی مصرف!

به یُمن واردات با رویه

شتر مرغی شده جوجوی مصرف

به هرجا بنگری  الحمد ا.....

ببینی شیوه ی نیکوی مصرف

نگاهی کن به این سطل زباله

ببین نارنگی و لیموی مصرف

ببین با مرغ های نیم خورده

چه حالی می کند پیشوی مصرف

سگی در حال میل قرمه سبزی

و موشی می خورد کاهوی مصرف

چه حالی داده در جشن عروسی

به ما  داماد  سیبیلوی مصرف

پلو ده جور ، با انواع سالاد

کنارش کبک و غاز و قوی مصرف

چنان این قایق اسراف پر شد

که بشکست از کمر، پاروی مصرف

چه سیگاری دمادم می شود دود

کنارش هم  که تنباکوی مصرف

سه ساعت مانده در حمام ، بی بی

که گیرد دوش، شفتالوی مصرف

صد و سی دست می لیفد که شاید

قزل آلا شود میگوی مصرف

اسی، چت می کند با ژاله تا صبح

چه فازی می دهد یاهوی مصرف

همه وام آور و قرض آفرینیم

چه ها زاییده این زائوی مصرف

دک و دو (داگ دو)می زد دوباره

برای پاس چک ، خالوی مصرف

ز روی چشم و هم چشمی ،ببخشید

چه جانی می کنَد بانوی مصرف

دوان دنبال اکسیری که با آن

شود خوشگل تر از آهوی مصرف

دو من رژ می زند، یک سطل سایه

وَ هی ور می رود با موی مصرف

پریشب شینیون، دیشب  مش،امشب

شده نسکافه ای گیسوی مصرف

به زور صد قلم میک آپ و این ها

هلو شد عاقبت لولوی مصرف

شده یک کم شبیه آنجلینا

ببین این جنبل و جادوی مصرف

خریده کفش چندین جفت این ماه   

که راحت تر شود رهپوی مصرف

مُد اینجا واقعاً کارش تمیز است

به جیبت می زند جاروی مصرف

به ساز و ریتم های شیش و هشتش

ببین این پشتک و واروی مصرف

جهان با چند غول اقتصادی

شده مانند یک کندوی مصرف

شنیدم گفت یک دلال چینی

بگیرید آفرین بازوی مصرف

خط تولید را تقدیم کردیم

به خالِ گُنده ی هندوی مصرف

شده هر بیلبرد و هر بنر پُر

ز تبلیغ سس و کف شوی مصرف

ندیدم عکسی ازسیب قناعت

کنار پوستر هولوی مصرف

به جمعی خُلق و خوی کار دادند

به ماها هم عطا شد خوی مصرف

چه پِِرتی دارد این ساعات کاری

شدیم عمری همه  نیروی مصرف 

بجای رشد کیفی در امورات

مدیری ساخته باروی مصرف

سفارش داده میزی بیست متری

ز چوب صندل و گردوی مصرف

چودر پیش خلایق ، این چنینیم  

چه غوغایی است در پستوی مصرف؟!

تماشا کن ،همای صرفه جویی

چه خوش خوابیده بر زانوی مصرف

به سوی قمری اموال ملی

پریده گربه ی لپوی مصرف

و بیت المال، بیت الحال گردید

برای حمد و سبحان گوی مصرف

یکی شامش شده صبحانه هر شب

یکی صبحانه اش تیهوی مصرف

چنان شد حیف و میل این نان گندم

که خالی شد به کل ، سیلوی مصرف

شب و روز ازپی پولیم  اما

بریزیمش کجا ؟در جوی مصرف

در این فرهنگ تبذیر و تجمل

به چشم سالکان کوی مصرف

نشان آدمیت  اسکناس است

ملاک ارزشش ، کیلوی مصرف

خدایا غافل از"لاتُسرفوا"ییم

نمی جنبیم از پهلوی مصرف

تو گفتی "لایُحِبّ المسرفین"ی

ولی ما همچنان پی جوی مصرف

نمانده فرصتی ،باید از این پس

شود بسیاردقت توی مصرف

سزاواراست با فرهنگسازی

و تحقیقی قدَر بر روی مصرف

در اندازیم طرحی تازه ،بلکه

کمی اجرا شود الگوی مصرف

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم آبان 1388ساعت 10:1  توسط مصطفی مشایخی  | 

یکی ژیلا یکی مژگان پسندد

یکی کوکب یکی مرجان پسندد

من از بس سر بزیر و سر براهم

پسندم  هر که را مامان پسندد

*******

یکی  می گیرد از یارش هیوندا

یکی هم  گوشیی  خوش دست و زیبا

مکن بیخود گلایه  نازنینم

تو هم از من گرفتی انفولانزا

********

دلم تنگ و دلم تنگ و دلم تنگ

شنیدم رفته ای در کار آهنگ

بیا سلفژ بدم یادت عزیزم

یه لا چنگ و دو لا چنگ و سه لا چنگ

*********

به کافی شاپ رفتم هفته ی پیش 

بدیدم حال دولتمند و درویش

یکی می خورد کیک و کا پو چینو

یکی هم بود لنگ پول چاییش

***********

خدایا عهد و پیمون و وفا رفت

صفا ی عاشقی از قلب ما رفت

مو موندم  باخدا  اما نگارم

نمیدونم چرا با ناخدا رفت

*************

عزیزم کاسه ی چشمم سرایت

حسابی این دلم تنگه برایت

مون و نسرین و سوسن کافی شاپیم

به مامانت نگو چیزی فدایت

**********

به گورستان گذر کردم صباحی

شنیدم شکوه ی پر سوز و آهی

که لفتش داد از بس مسکن مهر

در اینجا شد نصیبم سر پناهی

*************

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم آبان 1388ساعت 12:56  توسط مصطفی مشایخی  | 

یکی از مسئولان: زن برای کار های سخت آفریده نشده است

 

وَمرد از گِل  زن از گُل افریدند

ز یاس و از گلایول آفریدند

به روی خلقتش بس کار کردند

و با فکر و تامّل آفریدند

ندارد عیب و  نقصی در وجودش

که در اوج تکامل آفریدند

اصولاً، واقعاَ  با خلقت زن  

در این عالم  تحول آفریدند

دو چشمش نرگس و لبهاش غنچه

صدایش را چو بلبل آفریدند

نگاهش را چه پر احسا س و عالی

کلامش را تغزّل آفریدند

خلاصه  یک وجود نازنینی

شبیه سرو و سنبل افریدند

ولی بابام می گوید که زن را

به منظور تاهل آفریدند

ندارد زایمان کاری برایش

در او عشقِ تحمل آفریدند

برای پخت مرغ و قورمه سبزی است

اگر تحت تکفل آفریدند

همه ش می گوید این زن را برای

خرید جنس بنجل آفریدند

برای چشم و هم چشمی  برای

رقابت در تجمل آفریدند

و یک مسئول عالی رتبه می گفت

که زن را تُرد در کُل آفریدند

برای کاری های سخت حیف است

نمی گویم شت و شُل آفریدند

که هر کس را برای کار و باری

چه در چین و چه کابل آفریدند

برای معدن و مترو کشیدن

حسن ،فرشید و طغرل آفریدند

برای راندن ماشین سنگین

کریم و آق مَنگول آفریدند

برای  وزنه برداری و کشتی

رضا زاده ، توکّل آفریدند

برای کار های سخت و دشوار

زنان راً بی تمایل آفریدند

شود پژمرده در طوفان وکولاک

که اورا واقعا گل آفریدند

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم آبان 1388ساعت 9:5  توسط مصطفی مشایخی  | 

داماد ما قهر است با مامانم اینها

مدت: دوسال ، علت : دخالت های بی جا

مامان ما اهل دخا لت نیست اصلا ً

ور می زند دامادمان  این اصغر آقا

ویروس مادر زن ستیزی دارد ایشان

بیماریی مسری، شبیه آنفولانزا

مامان ما ذاتاً ، تیریپاً  با کلاس است

یک بانوی با تجربه ، بسیار دانا

خیلی به ندرت می کند صحبت ولیکن

دارد بیانی  واقعا دلچسب و شیوا

رفته است بالا قند خون اهل خانه

از بس که شیرین است حرفش چون مربا

نیش و کنایاتش همه از روی عشق است

دارد صفایی  در بیان طعنه حتی  

می گوید او از روی دلسوزی، نه چیزی

هر نطق و هر فرمایش و  هرایده ای را

داماد ما چون فهم و ادارکش ضعیف است

این حرف هارا می کند بدجور معنا

مامان ما یک روز مِن باب نصیحت

گفته است آنهم با بیانی خوب و شیوا

کاشانه ات مانند سمساری است، بدبخت    

این چیزهای کهنه آخر چیست اینجا

پاشو برو یک توک پا تا مبل سازی  

 قسطی بخر یک دست مبل شیک و زیبا

ماشین تو چیزی به غیر از یک لگن نیست

باید که باشی در نخ یک ماکسیما

آپارتمانت هم که  مثل  لانه مرغ است

پس زودتر تبدیل کن آن را به ویلا

هرچند داری کار و باری در اداره

در فکر شغل دومی  هم  باش اما  

چون مرد بی پول از نگاه خانواده

فرقی ندارد با مترسک های صحرا 

خیر و صلاحت را فقط می خواهم ای مرد

من نیستم اهل دخالت های بی جا"

حالا قضاوت با شما  اینها فضولی است

داماد  تا این حد  نمک نشناس آیا

+ نوشته شده در  شنبه نهم آبان 1388ساعت 9:5  توسط مصطفی مشایخی  | 

                       دانشمندان می گویند ازدواج  سلامت افزاست

دختری گفت به مامانش که

خسته ام از همه چیز ،از دنیا

حالم انگار کمی طوفانی است

متلاطم شده ام چون دریا

عشق وقتی که نباشد در دل

می شود ذهن بشر بحران زا

روی این اصل ،پزشکان گفتند

که دوای بَر و بچ  یعنی ما

ازدواج است همان معجونِ

روحیه بخش و سلامت افزا

حال من ،مادرِ من اورژانسی است

شوهری کاش که می شد پیدا

گرچه هیچ آش دهن سوزی نیست

دارد اکسیر سلامت اما

عالی اش گیر بیاید شاید

بشود کرد تحمل اورا

همه ی هول و هراسم  این است

که مبادا نشود بختم وا

پشت این ایفون تصویری نیست

خواستگاری خفن و توپ چرا

ای دریغ از یک اس ام اس ،  یک زنگ

فوت یا جمله ی چرتی حتی

آه یک  فاجعه ی انسانی

مانده در قحطی مجنون ، لیلی

می شود دیر ،بجنب ای مادر

سن و سالم زده از چل بالا

تو برای همه مادر هستی

واسه ی من شده ای زن بابا

دوست دارم بروم بر سر کوه

بزنم داد آهای آدم ها

چه کسی گفت کسی تنها نیست

یک نفر هست در اینجا تنها

مادرش ازسر دلسوزی گفت

ای الهی که بمیری رعنا

عاشقانت چه فراوان بودند

پشت در غلغله می شد بر پا

صفشان از صف شیر آنسو تر

همه هم  کیس مناسب والا

آنجلینای ونک بودی تو

واقعاً با نمک و خوش سیما

مانده از آنهمه عاشق، امروز

پینه دوز محل اسمال آقا

هرکه آمد تو گرفتی عیبی

از دماغ و دهن و گوشش  تا ...

این یکی آمد و گفتی هرگز

آن یکی آمد و کردی دعوا

خواستی  ثروت و تحصیلات و

مرسدس بنز و کنارش ویلا

فله ای آنهمه عاشق کشتی

می کنی دکرِ مصیبت حالا

یکسره خوردی و هی خوابیدی

طول و عرضت شده  ماشاءَالا...

زیرسنگینی آن لپ هایت

کمرت خم شده ماندی دولا

یک نگاهی بخودت کن دختر 

هیکل است این که تو داری آیا

بشنو این گفته ی سعدی فعلاَ

که چه خوش گفت و عجب بامعنا

"آن شنیدستی که در زیبا کنار

دختری ترشید با صد خواستگار

آنکه بختش وا شد و شوهر نکرد

می شود از چهره های ماندگار"

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم آبان 1388ساعت 13:9  توسط مصطفی مشایخی  |